يك صبح دل انگيز !!
دو روز پيش ، صبح ، درست زماني كه من محو كنسرت شجريان در قونيه بودم و شعر "مستان سلامت مي كنند " را زمزمه مي كردم آيفون به صدا در آمد ! (به خاطر همين زنگ مستند فوق العاده زيباي استاد شجريان را نصفه ديدم تا ديشب كه نشستيم كلا ديديم ! از دستش ندهيد .. )
خواستم جواب بدهم كه يادم آمد اين آيفون*لعنتي هنوز خراب است ! چندين ماه است كه خراب است ! اگر فقط مشكل از خانه ي ما بود حل شدني بود اما مشكل از كل ساختمان است و ما و همسايه ها در حل اينجور مسائل كمي تنبليم ! درست مثل ِ آسانسور ! همه ي ساختمان با گذاشتن آسانسور موافقند و حاضرند مخارجش را بپردازند ، اما هيچ كس كاري نمي كند ! جالب است كه همسايه ها هنوز هم از اين طرح ِ به تصويب رسيده به عنوان « يك پيشنهاد جديد كه مي دونم همه قبولش دارين» ياد مي كنند !!
خلاصه ، پريدم و شالم را انداختم روي سرم و رفتم روي بالكن : آقا ! آقا ! بالا !
سري تكان داد كه : هستم !
مانتو را روي هوا پوشيدم و پله ها را دوتا يكي كردم رسيدم دم در. نفس نفس زنان بسته ي پستي را گرفتم و دفتر را امضا كردم. مي دانستم درون بسته چيست و لذت ديدنش چند برابر شده بود. آنقدر ذوق زده بودم كه نفهميدم كي رسيدم جلوي در ! بسته را باز كردم و اسم "بخاراي من ، ايل من" را ديدم. در را بستم و شروع كردم به باز كردن بسته. كتاب را در دستم گرفتم و نفسي عميق كشيدم. واقعا خوشحال بودم ! ( چون خيلي وقت بود دنبالش بودم و همه از پيدا كردنش نااميدم كرده بودند !) زنده باد آديـنـه بوك !
* ديشب وقتي رفتيم كه بخوابيم ، صداي يك بوق ممتد به گوشمان رسيد ، متوجه شديم از آيفون است. برادرم رفت پايين تا مشكل را حل كند. بعد از لحظاتي صدا قطع شد. مرتضي با خنده وارد خانه شد و من از اتاق داد زدم كه : چي شد؟ و برايم تعريف كرد كه با يكي ديگر از همسايه ها كل بساط آيفون را درآوردند و بعد آب زيادي ريخته بيرون ؛ اما صدا قطع نشده ! يك سيم باقي مانده بود ، مي گفت يك نگاهي به هم انداختيم سيم را هم كنديم ! هيچي از آن نمانده اما خب صدا قطع شد ! ![]()