به طور مستقيم !


آقاي ز داشت براي سامره و سيمين صحبت مي‌كرد. دوست داشتم حرف‌هايش را بشنوم. چون داشت چيزهاي جالبي مي گفت. در مورد تمركز و روح و روان و .. رفتم نزديك‌تر ايستادم. با مقنعه‌ام ور رفتم ، دست كردم توي جيب‌ام ، در و ديوار را نگاه كردم كه مثلاً نفهمد دارم گوش مي‌دهم. البته مشكلي نداشت كه گوش كنم چون هر سه‌شان مرا خوب مي‌شناختند و اگر هم مي‌رفتم كنارشان مي‌ايستادم ، چيزي نمي‌گفتند. اما اين‌طور وارد جمع شدن‌ها ناجور است ! يعني يك‌جورهايي تابلو است ! آدم وسط حرفشان برود بايستد آنجا كه چه؟ نمي‌شد. بايد كاري مي‌كردم. موبايلم را درآوردم و كله‌ام را كردم توش. گوشم اما به حرف‌هاي آقاي ز بود. مي‌خواستم فكر كند سرم گرم كار خودم است. كه گمان كند دارد اس‌ام‌اسي چيزي مي‌نويسم. اما من توي گالري بودم و داشتم عكسهايم را بالا و پايين مي‌كردم. كلاً هيچ‌وقت ياد نگرفتم خودم را درست "مشغول" نشان بدهم. بروم توي اين‌باكس‌ام و شروع كنم به خواندن ِ اس‌ام‌اس‌هاي قديمي كه حداقل اگر كسي رد شد ، ضايع نشوم. اما خب ، در موقعيت كه قرار مي‌گيرم اينطوري مي‌شوم.
داشتم فكر مي‌كردم اگر آدم‌هاي مختلفي در موقعيت من قرار داشتند ، چه كار مي‌كردند؟
مثلاً اگر يك آدم ِ "زيادي صميمي" بود ، حتما مي رفت و مي زد پشت سامره يا سيمين و بعد با خنده ، رو مي‌كرد به آقاي ز و مي گفت : «باز تو رفتي بالاي منبر؟» و بعد قاه قاه مي‌خنديد !
يا اگر يك آدم مثبت و اِوا بود ، مي‌رفت و مي‌گفت :«مي‌تونم از فرمايشاتتون بهره‌مند بشم؟» و بعد خودش را جا مي‌داد وسط ِ سامره و سيمين و تند تند به نشانه‌ي تأييد سر تكان مي‌داد !
يا اگر يك آدم نسبتاً خجالتي اما جدي بود از همان دور ، مثل سامره و سيمين به آقاي ز نگاه مي‌كرد و گوش مي‌داد. انگار واقعا در جمع آن‌هاست !
با آدم سوم ارتباط بيشتر و بهتري برقرار كردم. پس گوشي را گذاشتم توي ِ كوله‌ام . تكيه دادم به ديوار و دست‌هايم را گره زدم به يكديگر و به حرف‌هاي آقاي ز  _ به طور مستقيم _ گوش دادم. يكي دو بار هم آقاي ز متوجه نگاه ِ من شد و حتي براي كمك به من صدايش را هم بلندتر كرد. اين بدين معنا بود كه او هم با آدم سوم ارتباط ِ بهتري برقرار كرده بود . از انتخابم خوش‌حال بودم.

وي دُنت هَو اِني بادي‌لنگوئيج !


كت و شلوار را درآوردم تا بدهم به تيراندازي كه بيرون منتظر بود. مثل اينكه همه‌ي كت‌ها را پوشيده بودند و او هم مجبور شده بود كتي كه من پوشيده بودم را بگيرد. خيلي دوست داشتم اين را يك‌جور سرّي و تيراندازانه به من مي‌گفت. مثلاً دستش را مثل كمک‌داور وقتی می خواهد تعویض را اعلام کند توی هوا می‌چرخاند ، بعد کف دستش را نشانم می‌داد و با مشت می‌كوبيد وسطش که یعنی کت را بکن و بده به من. جوری که اگر یک آدم عادی آنجا بود ، حرف ما را نمی فهمید. اما ما توی تیراندازی از این‌جور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم. معنی‌اش این است که مثلاً اگر او این کار را می‌كرد ، من دهانم را سه متر و بيست و پنج سانت باز مي‌كردم و داد مي زدم :«چی؟» شايد هم اگر به اين حركاتش ادامه مي‌داد ، مي‌گفتم : «درست و حسابی حرف بزن ببینم چی میگی !!» براي همين هم خيلي ناجور و تابلو از آن ور ِ سالن گفت : «کت!» من نگاهش كردم و گفتم : «کت رو می خواین؟» سري تكان داد كه يعني بله. گفتم : «باشه ، چند لحظه صبر کنید.» گفت : «بذارینش اونجا خودم برش می دارم.» رفتم و كت را كندم و گذاشتم همان جايي كه گفته بود. او هم آمد و كت را پوشيد و رفت پشت ِ خط . و من داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اگر از اينجور اصطلاحات تيراندازانه داشتيم ، مي‌توانست با يك پيچش دست و شايد نشان دادن ِ كفش پاي چپش با انگشت ِ سبابه و تاب دادن آن يكي دستش در هوا ، از همان دور از من تشكر كند مثلا. اما ما توي تيراندازي از اينجور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم و من هم كاري جز حسرت خوردن از دستم برنمي‌آيد .

اجازه هست منم نگاه كنم؟


يك سري كارها را خيلي دوست دارم. مثلا خيلي خوشم مي آيد وقتي كسي دارد توي كيفش دنبال چيزي مي گردد ، به كيفش نگاه كنم. به هرچيزي كه مي زند كنار تا آني را كه مي خواهد پيدا كند. نه اينكه بدون اجازه و دزدكي اين كار را بكنم‌ها ! نه ! دوست دارم همانطور كه كله‌شان را كرده‌اند توي كيف ، آرام بزنم پشتشان و بگويم :«اجازه هست منم نگاه کنم؟» و آن‌ها تندتند سرشان را به علامت تأييد تكان بدهند و به كارشان ادامه بدهند. شايد هم آن وسط ها چيزي به چشم من خورد و گفتم : «اوناهاش ! اونجاست !» و آن‌ها با يك لبخند از من تشكر كنند ، همان كيف را بيندازند روي دوششان و بروند. ولي نمي شود. نمي توانم اين كار را بكنم. چون نمي توانم اجازه بگيرم. چون اگر اجازه‌ي چنين كاري را بگيرم ، بهت‌زده نگاهم مي كنند ؛ پيش خودشان فكر مي كنند : «یعنی چی تو کیفتو نگاه کنم؟ مسخره کرده منو !» بعد هم سري به علامت تأسف تكان مي‌دهند و جاي‌شان را عوض مي‌كنند. حتي اگر مؤدبانه بگويند : «نه.» برايم لذت‌بخش تر است. اما اين كار را نمي كنند. چون فكر مي كنند مسخره‌بازي‌ام گرفته ! چون غلط فكر مي كنند . چون اصلا فكر نمي كنند !

اخوان


اخوان

عقربه‌ي كوچك ِ ساعت از دو هم گذشته بود اما چشم‌هايم خيال ِ خواب نداشتند. رفتم و از قفسه‌ي كتابم يك كتاب شعر برداشتم. «اخوان». اشعار اخوان را خيلي دوست دارم. يك جور خاصي. حس و حال خوبي به من مي دهد. درست مثل شعرهاي «فریدون مشیری» . نمي دانم چرا هوس كردم شعر را كمي بلندتر بخوانم و صدايم را ضبط كنم. شروع كردم به خواندن. يك شعر ، دو شعر ، سه شعر ...
خسته نمي‌شدم ! اين خاصيت ِ اشعار اخوان است. جان ِ تازه مي بخشد انگار ...
خواندم و خواندم :

« نه از رومم ُ نه از زنگم ، همان بي‌رنگ ِ بي‌رنگم
 بيا بگشاي در ، بگشاي ، دل‌تنگم .. »

دل‌تنگم .. دل‌تنگم ..

خانه‌ي خاله


امروز رفته بودم خانه ي خاله. راستش هركاري مي كنم دلم نمي آيد بگويم : همسايه‌ ! آن هم همسايه‌ي يازده سال ِ پيش‌مان !! 
ما ، دو خانواده ، خيلي به هم نزديك هستيم. نسيم و برادرش (دختر و پسر ِ خاله) عين خواهر و برادر واقعي خودم هستند و خلاصه‌اش اينكه من خيلي با اين خانواده راحتم !
چند روز پيش به نسيم اس‌ام‌اس دادم كه : «دوشنبه ميام خونه تون ! هستين؟»
جواب داد : « آره عزیزم. بیا !»
اين شد كه امروز ، حول و حوش  ِ ساعت ده و نيم ، آنجا بودم. نسيم در را باز كرد و گفت تنهاست. خاله بيرون بود. نشستيم و كلي حرف زديم. يك ماه بود نديده بودمش و كلي حرف داشتيم براي گفتن. پرسيدم كه : « اگه ترم تابستونی برداشتی ، چرا خونه ای؟ » شروع كرد به خنديدن و گفت : « كلاس اولي رو صحبت كردم با استاد ، نمي رم . دومي هم مي رم و زود برمي گردم كه اونم ايشالله صحبت مي كنم كه نرم !!» و هردو زدیم زیر خنده :)

بعد از يكي ، دو ساعت :
گفت : «برم یه چیزی درست کنم بخوریم !»
گفتم : « منم میام !»
رفتيم آشپزخانه و من گفتم : « سالاد با من !» هيچي نگفت. چشمكي زد و سيني و چاقو و گوجه و خيار و كاهو را گذاشت روي ميز. اصلاً من از همين ِ اين خانواده خوشم مي آيد ! تعارف هيچ جايگاهي بين‌شان ندارد ! مثلا وقتي سر ناهار گفتم : « دستت درد نکنه نسیم جان. خاله از شما هم ممنونم.» خاله فقط گفت : «خوردی فاطی؟ همین؟ سیر شدی واقعا؟»  گفتم : «واقعن ِ واقعاً» و خاله هم قبول كرد !

دوست نسيم هم آنجا بود. يك دختر دوست داشتني ! اولش كه آمد گفت : «واااااااي چه گوشي نازي داري تو !»  و اين شد شروع ِ صحبت مان. دختر مي خواهد سال ديگر برود ايتاليا. براي هميشه. الان هم مشغول ِ خواندن زبان ِ ايتاليايي‌ست. نشاندمش و گفتم : «چه جوري ِ زبون ِ ايتاليايي؟ يه كم برام توضيح بده !» نشست و برايم با آرامش ِ تمام توضيح داد. وقتي مشغول توضيح دادن بود ، خاله هم آمد نشست كنارمان. بلافاصله به دختر گفت : « می خوای استاد داشنگاه بشی؟» دختر لبخند زد و گفت : «آره.» گفتم : «واقعاً هم بهت مياد !» ...
انگار نه انگار از من بزرگتر بود. خودش مي آمد مي نشست كنار من و از وضع و اوضاع ِ درسي و برنامه‌ام براي آينده (خيلي جدي) مي پرسيد. من هم حرف مي زدم برايش. و گفت و گوي واقعا لذت‌بخشي بود ..

بستني خورديم ، بلوتوث بازي كرديم ، عكس ديديم ...
خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت ! خيلي ! :)

سقراط !


نشسته ام روي سنگ بزرگي در حاشيه‌ي ميدان شهر. سقراط ، درست رو به روي من ، كنار ستوني نشسته است و مشغول ِ گفت و گو ست. صورت مردي را كه سقراط مشغول حرف زدن با اوست ، خوب نمي‌بينم ؛ چون درست در سايه‌ي ستون قرار گرفته و صورت ِ تاريكش از اين فاصله برايم قابل ِ رؤيت نيست.
زبان يوناني سخت تر از چيزي‌ست كه فكر مي كردم ، اين است كه حتي اگر حرف‌هايشان را مي شنيدم هم چيزي دستگيرم نمي‌شد ! اما با اينكه نمي دانم دارند در مورد چه چيزي بحث مي‌كنند ، اين را فهميده ام كه بدون شك ، آن‌كس كه بيشتر حرف مي‌زند ، مردي‌ست كه در سايه ي ستون نشسته !
سقراط با قيافه اي حق به جانب ، كوتاه كوتاه ، سخن مي‌گويد و مرد ، انگار كه او را به چيزي متهم كرده باشند ، با تمام وجود مشغول دفاع كردن از خودش است.
حالا هردوي ِ آن‌ها ساكت هستند. نگاه‌ ِ سقراط به مرد است و نگاه ِ مرد به زمين ؛ اما ناگهان سرش را برمي گرداند سمت ِ من و خيره به من نگاه مي كند !
من كه شوكه شده‌ام نگاهي به خودم مي اندازم اما بلافاصله يادم مي‌آيد كه آن‌ها نمي توانند مرا ببينند. مسير نگاه ِ مرد را دنبال مي كنم : سرم را به عقب برمي‌گردانم . نور خورشيد بدجوري چشم‌هايم را مي زند. آن مرد به خورشيد خيره شده ..
فكر مي كنم : سقراط بحث را به كجا كشانده؟
چشمانم را پشت ِ هم مي مالم ! كمي طول مي‌كشد تا دوباره سوي ِ چشم‌هايم را به دست آورم. سفيدي ِ جلوي‌شان كم‌كم محو مي‌شود و مي بينم كه اين‌بار پدرم است كه رو به رويم نشسته ...
دارد برايم از سقراط و افلاطون و ارسطو و زندگي و نظرياتشان مي گويد و من هم با اشتياق گوش مي‌كنم ...

پي‌نوشت هاي مربوط :
۱ - اين داستان واقعيت دارد .
۲ - از سه شنبه ، كه كتاب ِ دنياي سوفي را شروع كرده ام ، بعد از خواندن هر فصل ، مي نشينم رو به روي پدرم و با هم گفت و گو مي كنيم. من از چيزهايي كه فهميده ام حرف مي زنم و پدرم همين فهميده هايم را به صورت گسترده تري برايم توضيح مي دهد.
من هر شب ، فلسفه را از زبان ِ استاد فلسفه ي سوفي و پدرم ، بيشتر و بيشتر مي‌شناسم و هر شب ، بيش از پيش مطمئن مي شوم كه انتخابم براي آينده درست بوده : من واقعا عاشق ِ فلسفه ام !

پي‌نوشت هاي همينجوري :
۳ - بابابزرگ ديروز ، به مناسبت اين روزهاي عيد ، به من كتاب مجموعه آثار احمد شاملو را هديه داد :)
     من هم يك روان‌نويس به‌شون هديه دادم :)
۴ - پنجشنبه تصميم گرفتم يك عدد بوك‌مارك ِ جديد براي خودم درست كنم : [
Click Here]
     من ، هر چند وقت يك‌بار يكي از اين‌ها براي خودم درست مي كنم. :)
     شايد در پست هاي بعدي عكس قبلي‌ها را هم گذاشتم ..
۵ - خداكند امروز استاد ، برنامه ي اين هفته ام را به هم نريزد !!


دلتنگي ِ ناگهاني


مي دانيد ؛ من همين حالا دلم تنگ شده. براي كسي كه رفته. براي كسي كه معلوم نيست كجاست. براي كسي كه هست و من خيلي وقت است نديدمش. براي كسي كه از راهي دور آمده جايي نزديك به من و من از او بي خبرم. براي كسي كه در ظاهر از من دور است اما خيلي نزديك است . خب جاده ها هميشه راست نمي گويند ...
دلم تنگ است. براي خيلي ها. و نمي دانم بايد چه كار كنم؟

* وسايلم را جمع كرده ام. موبايل و دوربين و كتاب و شارژرو همه ي خرت و پرت هايم را. گذاشته ام توي كيف آبي ِ شُل و ول ، گوشه ي اتاق. فردا صبح قرار است برويم. خوشحالم :)

 

باقلوا !


قرار است چهارشنبه برويم تبريز و من تنها چيزي كه در حال حاضر توي ذهنم هست باقلواي تبريز است. فكر كنم قرار است كلي بخورم و بخرم :)

 

اسپانيا ، برو بالا !


از ابتداي جام ، طرفدار آلمان و اسپانيا و ايتاليا بودم. بعد از ديدن اولين بازي از ايتاليا به كل ازش نااميد شدم. واقعا بد بازي كرد ! ماند آلمان و اسپانيا. تا همين شنبه پاي اين دوتا بودم چون هردوشان فوق العاده بودند. البته بازي اسپانيا و بازيكنانش را خيلي بيشتر دوست دارم و بيشتر علاقه ام به آلمان به خاطر مربي‌اش(يوآخيم لو) و بالاك(كه در بازي ها نبود) است. ولي خب هردو تا حالا خوب پيش آمده اند. اما خب دلم بيشتر با اسپانياست. تيمي كه با اين بازي ِ فوق العاده تا به حال قهرمان نشده ! بازي ِ فوق العاده ي ويا و ژاوي و پيكه و فابرگاس و باقي ِ بازيكن‌ها كه همه‌شان در نوع خود بي نظيرند.
حالا بازي قرار است بين آلمان و اسپانيا باشد.
و من اين‌بار دوست دارم اسپانيا به فينال برسد...
مثل اينكه اين جناب اختاپوس هم اعلام كرده اسپانيا برنده ي بازي ست. آفرين به صداقتش ! ;)

* دوست دارم Torres توي اين بازي گل بزنه :)


كلاسم


خوابم مي آمد ؛ ولي خب نمي شد كاري‌ش كرد ؛ بايد زود مي رفتم تا به كلاسم برسم. پاشدم چند تا گيلاس خوردم و زنگ زدم آژانس. خانوم راننده زود رسيد. حوصله ي آشنا شدن با راننده ي جديد را نداشتم ؛ براي همين خدا خدا مي كردم تا راننده آشنا باشد. غريبه بود. يك دختر خانم خوشگل و خوش‌صحبت. سكوت نكردم ، سرم را به صندلي ماشين تكيه ندادم ، براي فرار از صحبت با موبايلم ور نرفتم. حرف زدم ! آن هم چه حرف زدني ! من ِ بي حوصله را چنان سر حرف آورده بود كه خودم موضوع مي دادم دستش. گفت خودش مي آيد دنبالم ، من هم كلي خوشحال شدم. رفتم نشستم توي كلاس. صندلي ام كنار پنجره است. اولش به طاهره گفتم رديف اول نمي نشينم. اما از آنجايي كه نمي توان طاهره را راضي كرد نشستيم رديف اول. البته زياد هم توي چشم نيستم. خوبي‌اش اين است كه هر وقت حوصله ام سر رفت ، پنجره هست. نگاهي مي اندازم و بي خيال ِ كلافگي مي شوم.
كلاس تمام شد اما دختر نيامد. يك راننده ي ديگر آمد. مرا كه سوار كرد گفت :« این همکارم ماشینش خراب شده اجازه هست ایشونم برسونم؟» سری تکان دادم و گفتم : « چه مشکلی؟ خواهش می‌کنم !» همكار كه سوار شد گفت :« من شما رو می شناسم. یه بار رسوندمت کانون.» من گفتم :« چه جالب که شما من رو می شناسین اما من نه !!» خوب شد دو نفر با هم توی ماشین بودند. سرم گرم افکار خودم بود آن دو تا هم مشغول حرف زدن در مورد زندگي ِ خودشان ...