اعتياد ! بلاي خانمان سوز .. !
همين اول ِ ماجرا بگذاريد بگويم كه من نبودم ، خالهم بود !
بله ! چرا اونطوري نگاه ميكنيد؟ دروغ كه نمي گويم ! من هزاران بار اسم Prison Break به گوشم خورده بود اما علاقه اي نداشتم ببينمش. يعني داشتمها ! اما خب مي گفتم وقتگير است و معتاد و مي كند و فلان ! ولي نشد .. تمام مقاومتكردن هايم به باد هوا رفت با اين جمله كه : «ما دیدیم تموم شد ! حتما ببین فاطی !» هي من خواستم بگويم : «نه ! من؟ نه ! علاقه ای ندارم !» اما خب ، من و دروغ؟ هيچي نگفتم. يعني باز هم سكوت را به دروغ ترجيح دادم. تا همين دو هفته پيش !
عموجان ِ بنده(كه شوهرخالهام هم مي شود) ، رفت خونهي همان خالهي من. هي گفته و اصرار كرده كه نميبيند و علاقهاي ندارد اما خب تقصير خودش است كه تمام فاميل ميدانند ، عموي من عاشق اين قبيل سريالهاست ! و يك جملهي معروفي هم هست در فاميل كه : «آدم تا فلانی(عموی من) نباشد ، فيلم را نميفهمد اصلا!» اين شد كه همه مي دانستند ، از درون ، عموي من سخت منتظر است كه سيدي ِ اول اين سريال را بگذارند توي دستگاه و از اين مقاومت ِ بيهوده خلاصش كنند !!
همين اتفاق هم افتاد. سيدي ِ اول داخل ِ دستگاه قرار گرفت و تمام ! عموي ِ من كاري را كه زياد هم دور از انتظار نبود ، انجام داد. در يك روز و نيمي كه در خانهي خالهام بودند ، رسيد به قسمت ِ پانزدهم از فصل ِ دوم. يعني اگر بخواهم با فصل اول جمع بزنمش مي شود ۳۷ قسمت !!!
موقع ِ برگشت سيديها را جا گذاشته و كلي هم ناراحت بوده از بابتش ... تا همين جمعهاي كه گذشت. به خالهام گفتم با خودش كل ِ سيديها را بياورد. تا جايي كه عمو ديده بود ماند دست ِ من ، و بقيهاش حالا پيش عموجان است !
سه روز پيش شروع كردم به ديدنش. الان قسمت دهم از فصل ِ اول هستم. هر روز يك سيدي. اين مي دانيد يعني چه؟ يعني اينكه من سه روز است تازه ارزش ِ كار عمويم را فهميدهام !! به راستي كه او پيشكسوت و بزرگ فاميل است در اين امور .. (كف و سوت و دست حضار !)
و اما برادرم. قرار بود با هم ببينيم. يعني تا قسمت سوم اينطور هم شد. اما برادرم با بهانه ي اينكه درس دارد و بهتر است زودتر قال ِ قضيه را بكند ، به سرعت از من سبقت گرفت. الان تقريبا قسمت ِ ششم از فصل ِ دوم است. و اين يعني خيلي ! البته كه ركورد عمو را نزده اما در نوع ِ خودش معتادي ست !!!!

یهویی به خاطر این اتفاق شروع کردم به خندیدن ! در حدی که نفسم بالا نمی اومد ! مرتضی عصبانی شد و گفت : فاطی نخند ! بشین پاک کن ! الان وقت ِ خندیدنه مگه؟؟
خودشم یه لبخندی زد اما دوباره گفت : مگه واسه آدم هواس می ذاری تو؟ دیدم داره عصبانی میشه خودمو کنترل کردم. ولی بــدجوری خنده ام گرفته بودا ! 
اونجا دیگه مرتضی تمام خنده هایی رو که قورت داده بود رو ریخت بیرون ! گفت : فاطی حالا که همه چی حل شد ، فردا قضیه شو واسه مامان تعریف کن ! منم با ذوق گفتم : اصلا میذارمش تو وبلاگم !! چند دقیقه بعدش هم داشتیم میز رو می ذاشتیم توی آشپزخونه که با خنده گفتم : خیلی بدی ! چرا نمی ذاشتی بخندم؟ من که داشتم کارم رو هم می کردم ! می دونی چقدرکنترلش سخت بود !!؟ گفت : آخه بد موقعی می خندیدی ! توی اون بحران !! 
