اعتياد ! بلاي خانمان سوز .. !


همين اول ِ ماجرا بگذاريد بگويم كه من نبودم ، خاله‌م بود !
بله ! چرا اونطوري نگاه مي‌كنيد؟ دروغ كه نمي گويم ! من هزاران بار اسم Prison Break به گوشم خورده بود اما علاقه اي نداشتم ببينمش. يعني داشتم‌ها ! اما خب مي گفتم وقت‌گير است و معتاد و مي كند و فلان ! ولي نشد .. تمام مقاومت‌كردن هايم به باد هوا رفت با اين جمله كه : «ما دیدیم تموم شد ! حتما ببین فاطی !» هي من خواستم بگويم : «نه ! من؟ نه ! علاقه ای ندارم !» اما خب ، من و دروغ؟ هيچي نگفتم. يعني باز هم سكوت را به دروغ ترجيح دادم. تا همين دو هفته پيش !
عموجان ِ بنده(كه شوهرخاله‌ام هم مي شود) ، رفت خونه‌ي همان خاله‌ي من. هي گفته و اصرار كرده كه نمي‌بيند و علاقه‌اي ندارد اما خب تقصير خودش است كه تمام فاميل مي‌دانند ، عموي من عاشق اين قبيل سريال‌هاست ! و يك جمله‌ي معروفي هم هست در فاميل كه : «آدم تا فلانی(عموی من) نباشد ، فيلم را نمي‌فهمد اصلا!» اين شد كه همه مي دانستند ، از درون ، عموي من سخت منتظر است كه سي‌دي ِ اول اين سريال را بگذارند توي دستگاه و از اين مقاومت ِ بيهوده خلاصش كنند !!
همين اتفاق هم افتاد. سي‌دي ِ اول داخل ِ دستگاه قرار گرفت و تمام ! عموي ِ من كاري را كه زياد هم دور از انتظار نبود ، انجام داد. در يك روز و نيمي كه در خانه‌ي خاله‌ام بودند ، رسيد به قسمت ِ پانزدهم از فصل ِ دوم. يعني اگر بخواهم با فصل اول جمع بزنمش مي شود ۳۷ قسمت !!!
موقع ِ برگشت سي‌دي‌ها را جا گذاشته و كلي هم ناراحت بوده از بابتش ... تا همين جمعه‌اي كه گذشت. به خاله‌ام گفتم با خودش كل ِ سي‌دي‌ها را بياورد. تا جايي كه عمو ديده بود ماند دست ِ من ، و بقيه‌اش حالا پيش عموجان است !
سه روز پيش شروع كردم به ديدنش. الان قسمت دهم از فصل ِ اول هستم. هر روز يك سي‌دي. اين مي دانيد يعني چه؟ يعني اينكه من سه روز است تازه ارزش ِ كار عمويم را فهميده‌ام !! به راستي كه او پيش‌كسوت و بزرگ فاميل است در اين امور .. (كف و سوت و دست حضار !)
و اما برادرم. قرار بود با هم ببينيم. يعني تا قسمت سوم اينطور هم شد. اما برادرم با بهانه ي اينكه درس دارد و بهتر است زودتر  قال ِ قضيه را بكند ، به سرعت از من سبقت گرفت. الان تقريبا قسمت ِ ششم از فصل ِ دوم است. و اين يعني خيلي ! البته كه ركورد عمو را نزده اما در نوع ِ خودش معتادي ست !!!!


Romَan book !


امروز توي كلاس جايم را عوض كرده بودم. چون طاهره نبود ، آدم نشستم پيش مطهره اينا. من و مطهره و دوستش چون هم سن بوديم بيشتر با هم جور بوديم. مطهره را كه خيلي وقت است مي‌شناسم اما دوستش را همين ترم ديدم. از همان اول‌ کلاس من هر چيز جالبي كه به ذهنم مي رسيد در قالب يك كلمه يا جمله مي گفتم و اين دو تا غش مي كردند از خنده. كلا" مُدل ِ شوخي كردن ِ من همين است ! با صداي آرام ، در گوش يك نفر ، فقط يك كلمه يا دو ، سه كلمه مي گويم و صداي خنده ي طرف ِ مقابل است كه به آسمان مي رود ! D:
آخراي كلاس خنده هايمان اوج گرفته بود. البته من اين "اوج" را اصولا" در خودم خفه مي كنم ! طوريكه صورتم كبود مي شود و براي اينكه اطرافيان مرا نبینند ، دستم را جلوي صورتم سايه‌بان مي كنم و آرام آرام روي پايم مي كوبم تا اين انرژي يك جوري تخليه شود !! D:

آخر ِ كلاس هم يك سوتي از جانب يكي از بچه هاي كلاس باعث شد من ديگر قادر به نفس كشيدن هم نباشم ! سرفه ام گرفته بود و نمي دانستم بايد كدام وري بشينم كه از ديدن ِ خنده ي خنده‌دار مطهره بيشتر به خنده نيفتم !!

معلم از همان دختري كه گفتم پرسيد : 

     ?‏‏What is the longest Book you`ve ever read -

دختر هم با يك لهجه ي انگليسي ِ غليظي گفت :

  ... It was a Romَan book* and -

اينجا بود كه خنده‌ي من و خود دختر و مطهره و دوستش و تمام بچه هاي كلاس به هوا رفت ! من تا آخر كلاس سرم پايين بود و اولين باري بود كه توان ِ كنترل خنده ام را نداشتم !! D:

* منظورش همان Novel بود =))

دزدي در ساختمان ما !


«اینجا و دزد؟»
ما هفت سال است كه در اين خانه زندگي مي كنيم و تا به حال اسم دزد هم به گوشمان نخورده و به همين دليل تنها چيزي كه امروز صبح، من و مامان و بابا ، مدام تكرار مي كرديم همين بود !
صبح ، وقتي در حال بدرقه‌ كردن ِ مهمان ها بوديم ، متوجه شديم كه كفش مرد خانواده كه دايي ِ مادرم باشد نيست ! هرچه قدر جاكفشي را زير و رو كرديم و دم در را گشتيم چيزي پيدا نكرديم. تا اينكه چشممان افتاد به يك جفت دمپايي كه مال ما نبود ! يك جفت دمپايي آبي رنگ كه وسط ِ يك لنگه اش رنگي شده بود. بلافاصله فهميديم كه اين آقادزده اين ها را كنده و كفش دايي را پوشيده ! چون مهمان ها آشنا بودند احساس خجالت و شرمندگي كم‌تر بود اما به هر حال واقعاً بدشانسي بود كه يك بار چنين موردي پيش بيايد و همان يك بار كفش آدم را بدزدند !!

بابا به نگهباني كه گفت ، فهميد ديشب يك دزدي اتفاق افتاده و دزد را در حال فرار كردن گرفتند و الان توي كلانتري ست. بابا كه داشت برمي‌گشت خانه ، توي راه پله ، ماجرا را به همسايه گفته و همسايه هم در جواب گفته : « دیشب دیدم یه لنگه ی این دمپایی دم در ماست ، لنگه ي ديگه‌ش هم دم در شما ، واسه همين حدس زدم بايد مال شما باشه و اين يكي رو هم گذاشنم اونجا! »

من و برادرم ، شروع كرديم به بازسازي ِ صحنه ي جرم ! گفتيم احتمالاً از انباري ِ بالا آمده توي ساختمان ما ، بعد از بالا دنبال كفش گشته تا رسيده دم در خانه ي همسايه‌مان كه نيم طبقه اي با ما فاصله دارد ؛ چون در حال فرار بوده دمپايي را با عجله درآورده و يك لنگه اش افتاده نيم طبقه ي پايين يعني جلوي خانه ي ما ! بعد ديده كفش همسايه اندازه اش نيست ، آمده و كفش دايي خان را پوشيده و الفرار !!

صحنه تا اينجا بازسازي شد تا وقتي كه فهميديم همسايه ي اولي مان هم در جاكفشي اش باز بوده. خب ، سوال اين بود كه اين مرد كه كفش پوشيده بود ، آنجا چه مي خواست؟ و دريافتيم احتمالاً اين يكي ، ديگر به قصد دزدي بوده !

تا اينكه همسايه ي پاييني‌مان زنگ در ما را زد و گفت : «دوچرخه ی پسرم نیست !» و اینجا ما فهمیدیم شیء اصلی كه دزديده شده چه بوده ! بابا هم رفت لباس پوشيد و گفت : «اگه اين دزد الان تو بازداشتگاه باشه ، کفش هم پاشه دیگه !»

بابا و همسايه ي پاييني رفتند و پيگير ماجرا شدند . آقادزده در بازداشگاه به سر مي بُرد و هوز تكليفش مشخص نبود. «كفش هم پاش بود ! »
بابا جريان ِ كفش را به شوخي براي جناب سروان ِ ماجرا تعريف كرد و جناب سروان عصباني گفته : « اینو كه اعتراف نکرده بود !!» و دزدي ِ كفش هم در پرونده ي آقا دزده ثبت شد ! البته بابا از شكايت صرف نظر كرد ..

آخرش هم ما براي صدمين بار به همه تذكر داديم در انباري بالا را قفل كنند تا اين مشكل دوباره پيش نيايد !

اين هم ماجراي دزدي ِ ديشب. البته من شانس ديدن ِ يك دزد در حال ِ فرار را از دست دادم اما خب ، همين ماجرايش هم بد نبود :)

آب آشپزخانه را برد و من می خندیدم ..


وارد آشپزخونه شدم تا یه چیزی واسه شام درست کنم . چون مامان و بابا نبودن.. همین که لامپ رو روشن کردم یه صدایی شنیدم ، به سمت صدا که برگشتم دیدم دبّه ی آب داره خالی میشه روی زمین ! سریع داد زدم : مرتضاااااااااا ! تا اون برسه پریدم و دبّه رو برگردوندم ! کارم تقریبا بی فایده بود چون تمام آشپزخونه غرق ِ در آب بود ! تصور کنید که آب انقدر زیاد بود که کمی موج داشت .. فرش خیس ! سرامیک خیس ِ خیس ! آب رفته بود زیر کابینت و گاز !! اوضاع ِ بدی بود ..

مرتضی رسید و گفت : چی شده اینجا ؟!
هر دو کمک کردیم میز رو بردیم بیرون ، فرش رو هم جمع کردیم و با دو تا دستمال افتادیم به جون ِ سرامیک .. یکی از بدترین چیزها تو اینجور مواقع باز شدن ِ رگ ِ خنده ی آدمه ! که این اتفاق تلخ واسه من افتاد .. ! یهویی به خاطر این اتفاق شروع کردم به خندیدن ! در حدی که نفسم بالا نمی اومد ! مرتضی عصبانی شد و گفت : فاطی نخند ! بشین پاک کن ! الان وقت ِ خندیدنه مگه؟؟ اما من اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم ! یعنی اصلا دست ِ خودم نبود ! به سختی ساکت شدم و به پاک کردن آب ادامه دادم. تا اینکه یه جایی مرتضی از شدت ِ هول بودن ، دستمال خیس رو به جای ظرفشویی دوباره چلوند روی زمین ! اینجا بود که من یهو منفجر شدم از خنده ! نیشخندخودشم یه لبخندی زد اما دوباره گفت : مگه واسه آدم هواس می ذاری تو؟ دیدم داره عصبانی میشه خودمو کنترل کردم. ولی بــدجوری خنده ام گرفته بودا !

چند دقیقه گذشت و من گفتم: چند دقیقه پیش داشتیم تو سالن تلویزیون نگاه می کردیم الان داریم چی کار می کنیم ! خدااا ! مرتضی خندید منم که دیدم فرصت مناسبه دوباره .. بعدش مرتضی ماشین لباس شویی رو برد بالا تا من آب زیرشو بگیرم که یهو پاش لیز خورد ! من که دیگه اینجا بنفش شده بودم از خنده ، بریده بریده گفتم: بپا نیفتی خرج ِ بیمارستان هم رو دستمون نذاری ! خودشم خنده ش گرفته بودا اما چون نمی خواست من بیشتر بخندم جلوی خودشو می گرفت. کاش منم می تونستم ! انقدر که روی زانو وایساده بودیم ، تا خیس نشیم ، خسته شده بودیم. این شد که من یهو نشستم روی زمین و گفتم : من دیگه نمی تونم !  مرتضی برگشت و گفت : چرا نشستی؟؟ خیس میشی دختر ! گفتم: ایراد نداره ! می خوام برم حموم ! یهو با اخم گفت : حموم؟ گفتم : آره مگه چیه؟ بعدش دید دارم جدی می گم با خنده گفت : حتما روی اون فرشی که الان کف حموم پهنه؟؟ من با اون دستای خیس دو دستی (آرروم البته) کوبیدم تو سرم گفتم : وااای ! پس من با این وضع چی کار کنم ؟؟نیشخند  و هر دو زدیم زیر خنده ! تا جایی که می شد خیسی سرامیک رو گرفتیم و بقیه شو گذاشتیم تا خود به خود خشک شه .. اومدیم یه چیزی خوردیم و فیلم دیدم. در طول فیلم هی به ساعت نگاه می کردیم و هی به همدیگه. فیلم که تموم شد من گفتم : میرم ببینم آشپزخونه در چه حاله ! رفتم و وقتی پامو گذاشتم روی سرامیک دیدم خشکه خشکه ! یهویی با خوشحالی پریدم بیرون و داد زدم : موفّّق شدیــم ! بزن قدّش ! [روی موفق یه تشدید گنده بذارین !] اونجا دیگه مرتضی تمام خنده هایی رو که قورت داده بود رو ریخت بیرون ! گفت : فاطی حالا که همه چی حل شد ، فردا قضیه شو واسه مامان تعریف کن ! منم با ذوق گفتم : اصلا میذارمش تو وبلاگم !! چند دقیقه بعدش هم داشتیم میز رو می ذاشتیم توی آشپزخونه که با خنده گفتم : خیلی بدی ! چرا نمی ذاشتی بخندم؟ من که داشتم کارم رو هم می کردم ! می دونی چقدرکنترلش سخت بود !!؟ گفت : آخه بد موقعی می خندیدی ! توی اون بحران !!
به هر حال خاطره ای شد ..
البته یه قسمت ِ دیگه ی ماجرا درد کمر های ما دوتاست که هنوزم تموم نشدن!


ماست نوشت(!) : سرانجام بنده پس از یک ماه مجاهدت های فراوان در راه خرید گوشی ، و درگیری های زیاد با گوشی قبلی (+) که توسط یک تعمیرکار موبایل نابود شده بود به کل ، چهارشنبه شب ، گوشی ِ مورد نظرم را خریــدم ! گلکو هم پنجشنبه رفت از همون مغازه گوشی ش رو خرید ..
عکس گوشی من : [
picture]
عکس گوشی گلکو : [
picture]


(نقاشی گلکو در رابطه با گوشی خریدنمون !)

به گلکو : اومدم عکس گوشیتو سرچ کنم اشتباهی نوشتم : گوشی گلکو

شهر کتاب


به بابا پیشنهاد دادم که بریم "شهر کتاب" و بابا هم قبول کرد . راهی شدیم ..
توی راه بابا رفت برای اینکه ADSL مون رو شارژ کنه و من توی ماشین در حال فکر کردن بودم . ناگهان به ذهنم رسید که ئه ! من اسم کتابارو یادم نیست ! چی بخرم اونجا؟ این شد که زنگ زدم خونه و به مرتضی گفتم بره تو اتاقم :

- کتابخونه مو می بینی؟
- آره !
- می بینی چقدر قشنگه؟

می خنده :

- خب؟
- اونجا ، او قسمت رمان و داستان ، یه کتابی هست به اسم ِ ...
- چی؟
- یادم رفت !
- چه رنگیه؟
- سفیده ! وای اسمش نوک ِ زبونمه ها ! وای !
- ...
- یه چیزیه تو مایه های ِ به خوسته هاتون می رسید حتما !
- منظورت "زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" ــه؟
- همون ! پشتشو نگاه کن ! اسم کتابارو بخون برام !

می خونه و من اسم اونایی رو که می خوام با نویسنده هاشون نوشتم .

- خب حالا بذارش سر جاش !
- من به این کتاب علاقه مند شدم ! برش می دارم
- ئه !
- همینی که هست !

بابا می یاد و می ریم به سمت ِ شهر کتاب. رفتیم داخل و یکراست طبقه ی دوم.
بین کتاب ها می گشتم و کیف می کردم ! رفتم طرف ِ رمان و داستان های فارسی.
کتابایی که می خواستمو پیدا نمی کردم. این شد که از آقای فروشنده کمک گرفتم.

- ایناهاش !
- ممنون.
- کتابایی که شما می خواین همه جایزه گرفتن ، یه سری از این جور کتابارو اونجا چیدیم.

با دستش یه قفسه رو بهم نشون داد.
به سمت ِ قفسه رفتم.
دستش رو گذاشت روی کتابی و گفت:

- مثلا شما اینو خوندین؟
- نه . نخوندم !
- اینو چه طور؟
- آره . خوندمش.
- این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم ، به نظرم خیلی خیلی زیباست.
- در مورد چیه؟
- من وسطاشم. اما در مورد ِ ..(توضیح میده ..)

برش داشتم. دستمو گذاشتم روی "رویای ِ تبت" و گفتم :

- اینو خوندین شما؟
- شما "چراغ ها را من خاموش می کنم" رو خوندین؟
- بله !
- عین ِ همونه تقریبا !

تشکر می کنم و کتابهارو می دم به بابا.
می رم طبقه ی سوم تا سی دی هایی که گلکو گفته بود رو بخرم.
سی دی ِ "Sounds of nature : Earth" رو برمی دارم.
یه شمع ی نارنجی رنگ هم می خرم و یاد کیانا می افتم. می رم تا واسش یه عروسک بخرم و یه گوسفند برمی دارم. به خانم فروشنده می گم که اینارو باید کجا حساب کنم؟ میگه طبقه ی اول !
از خجالت سه رنگ می شم ! یعنی من این طبقه ها رو باید با ایشون بگذرونم؟؟
حالا یک عدد فاطیما رو با یک گوسفند تصور کنین که هرچی تلاش میکنه نمیتونه مخفیش کنه !
به طبقه ی کتابها برگشتم و زیر لب به بابا گفتم : «بابا زود بریم من شخصیتم داره نابود میشه با این گوسفند !» با سختی بسیاری بابا رو راضی می کنم از کتاب ها دل بکنه و بریم ..
و در نهایت من با ۷ کتاب و یک شمع و یک گوسفند و بابا با ۲ کتاب شهر کتاب را ترک می گوییم

 

سرماخوردگی


دیروز و امروز مدرسه نرفتم. سرما خورده ام. یک سرماخوردگی عجیب ! از آنهایی که آدم مطمئن است خوب شده ولی باز علائم شان ظاهر می شوند ! مثلا همین دیشب ، تمام تکالیف مدرسه را انجام دادم و دو تا امتحانم را هم خواندم. عین ِ روز های عادی رفتم و خوابیدم. صبح که چشمهایم را باز کردم ، حس ِ کسی را داشتم که تمام بدنش را به مشت و لگد گرفته اند . حتی نمی توانستم جواب سوال های مکرر پدر را بدهم که می پرسید :«میری مدرسه؟ یا حالت هنوز خوب نشده؟» آرزو می کردم سوال های تشریحی اش را به سوال های کوتاه پاسخ یا بهتر بگویم سوالهایی تبدیل کند که بشود با تکان دادن ِ سر ، کل جواب را رساند. بالاخره دلواپسی ها و خداحفظی ها تمام شدند . من ماندم و برادر ! پرستار ِ خوبی ست. خوب بلد است با یک آدم سرماخورده که خوابیدن را به زندگی کردن ترجیح می دهد چگونه رفتار کند. صبح یک سیب زمینی آب پز را به قسمت های دایره ای  شکل تقسیم کرده بود و با یک لیوان آب و سه عدد قرص آورده بود کنار تختم. صدایم زد و من حتی نمی توانستم چشم هایم را باز کنم. آرام ادامه داد :«فاطی اینو بخور تا معده ات خالی نباشه. بعدشم این قرص هارو بخور.» می دانست که اگر بیشتر اصرار کند ، از لج ام که شده بلند نمی شوم و به همین خاطر فقط یک بار دیگر گفت: «بلند شو فاطی!». بلند شدم و خوردم. رفت. منم خوابیدم تا ساعت ِ یازده و نیم. ساعت را نگاه کردم. چرخی زدم و دوباره خوابیدم. ساعت دوازده بیدار شدم و فکر کردم الان زنگ ِ عربی یه. بیچاره بچه ها ! و یاد ِ درد ِ دست و پای خودم افتادم و فکر کردم : بیچاره خودم ! و باز خوابیدم. وقتی بلند شدم که مامان خانم از سرکار برگشته بود و نگران سراغ ِ من را می گرفت. آمد توی اتاق و حال و احوال ِ من را پرسید و ...
الان حالم خوب است ! فقط صدایم گرفته ! اما همانطور که گفتم ، سرماخوردگی ِ عجیبی ست ! ممکن است فردا صبح دوباره یقه ام را بگیرد !!

برف برف برف  !

ساعت ۱۷:۵۰ دقیقه ی سه شنبه . ۵/۱۰/۸۸
من : غرق ِ در خوابی زمستانی و سه ساعته
موبایلم : روی میز و در حال ِ زنگ زدن.
مجبورم برای جواب دادن ِ بهش از تخت ِ خواب خارج بشم !
به طرف ِ گوشی میرم و شماره ی خونه ی گلکو رو می بینم.
جواب میدم :

- الو !
- فاطی ی ی ی ! ببین داره برف می یاااد !!
- دروغ می گی ! بذار ببینم !
[می دوم به سمت پنجره و پرده رو کنار می زنم]
- نه ! نمی یاد که !
- مگه میشه ! داره گولّه گولّه برفــــ می آد !
- صبر کن برم از اون ور ببینم ...
ّ[می دوم به سمت آشپزخونه و پرده ی پنجره رو کنار می زنم ...]
- آره ه ه ه ه !!!!! برفـــه !!!
...
بعد از اینکه تلفنم تموم شد ، دیدم یه اس ام اس دارم از مریم :
Inam az barf ! faghat khoda kone sare kari nabashe !

پ.ن : خدا کنه همینطوری بباره !

دست فرمون !

چیزی که برای من ، در تشخیص خوبی و بدی ِ رانندگی افراد اهمیت داره ، دست فرمون شونه نه رعایت قوانین ِ رانندگی ! امروز از آژانس یه خانومی اومده بود دنبالم که تا حالا ندیده بودمش. آخه من همه ی راننده های اون آژانس رو می شناسم. خلاصه دیدم یک ۲۰۶ نقره ای ، جلوی در خونه وایساده. سوار شدم و مثل همیشه به گرمی باهاش سلام و علیک کردم و دیدم از اون خانومای خوش برخورده که آدم تو ماشینش احساس ِ کسالت نمی کنه ! (کلا از طرز ِ سلام کردن افراد می فهمم) . راه افتادیم. ازم در مورد راه ها مشورت گرفت و بالاخره سر یک مسیر به توافق رسیدیم. اوایل زیاد به رانندگی اش دقت نداشتم ولی بعد از این که توی مسیر ، پشت یک پژو ی یشمی قرار گرفتیم ، نظرم عوض شد و زیر نظر گرفتمش. ماجرا از این قرار بود که این راننده ی این ماشین ، توی باند سرعت ، خیلی ریلکس ، در حال حرف زدن با موبایل و سیگار کشیدن ، داشت با ماشینش پیاده می رفت !!! این خانوم اولش اومد سبقت بگیره دید نه ! این آقا اصلا عین ِ خیالشم نیست ! چند تا بوق زد و دیدیم آقا با نهایت آرامش سیگارش رو آورد بیرون و خاکسترش رو تکوند !  اینجا بود که این خانم بلند به من گفت : « وای ! دیدی چی کار کرد؟» و من به علامت ِ تأسف سر تکون دادم و دیدم با یک حرکت ماهرانه ازش سبقت گرفت. بعدش یه نگاه ِ متعجب به من انداخت و گفت :« فقط یه لیوان چایی کم داشت !» و با هم خندیدیم . اولش این حرکت اش رو عادی دونستم ولی بعد که از آینه ی بغل موقعیت رو برای بار دوم نگاه کردم دیدم : بـــله ! کارش عالی بود !
ترمز های به جا . سبقت های ماهرانه . توجه اش به همه چیز . و رد شدن از موانع در حالی که گرم ِ صحبت با من بود و حتی توی لحن ِ حرف زدنش هم تغییری ایجاد نمی شد ، باعث شد از دست فرمونش خوشم بیاد !
اون علامت تعجب هم به این خاطر هست که این اولین راننده ی خانومی ست که من رانندگی اش رو قبول داشتم ! من همیشه گفتم که دست فرمون ِ آقایون بهتر از خانوماست ! و این احتمالا یک استثنا بود ... مثل ِ دو سال ِ دیگه ی من 

فن ِ جدید !

از اونجائی که بنده بسیار بسیار دختر منضبطی هستم ، چند روز پیش برنامه ی امتحانی ام رو گم کردم. این بود که دیشب ساعت 12 شب به گلکو اس ام اس دادم که فردا واسم بیارش تا من از روش بنویسم. اینم که کلا شبا بیداره ! سه صبحم بهش اس ام اس بدی همون لحظه جوابتو می ده . بردیمش دکتر چند بار ولی دیگه اونام ازش قطع امید کردن ! البته شوخی کردما ، گلکو دختر ماهی ـه ! (چه ربطی داشت؟) ...
امروز صبح ، وقتی رسیدم مدرسه کله ام رو فرو کردم تو اقتصاد و یک ربع ـه دوره کردم. بچه های دیگه هم همینطور.
ما یک ناظم داریم ، خیلی خانم خوبی هستن ! پنج دقیقه مونده به امتحان وارد سالن اجتماعات (جایی که ما قبل از ورود به جلسه ی امتحان اونجاییم) می شن و به صورت یکضرب روی در با مشت می کوبن ! از این کار دو منظور دادن :
1- بچه ها دیگه نتونن درس بخونن.
2- بچه ها برن بالا و امتحان بدن.
دو امتحان اول این کارشون گرفت و ما کتاب رو ول کردیم و رفتیم بالا واسه امتحان دادن. ولی از امتحان چهارم دیگه به این ریتم ِ ضرباتش عادت کردیم و باهاش کنار اومدیم. به همین خاطر هم ، ایشون می کوبیدن به در ولی ما همچنان کله مون تو کتاب بود و در بعضی موارد مثلا من داشتم با کمال خونسردی واسه گلکو یه چیز رو توضیح می دادم و یا گلکو داشت یه چیزی رو برام توضیح می داد . بعد ایشون متوجه شکست ِ نقشه ی اول شدن و من نمی دونم کی تو دفتر این ایده ی نامردی رو داد که از دفعه ی بعدی(امروز) یک ابتکار جدید رو پیاده کردن !
ساعت 07:50 صبح بود و ما در حال ِ دوره کردن ِ اقتصاد ! طبق معمول دیدیم این خانم اومد و شروع کردن به کوبیدن. ما هم بی توجه به ایشون ، به حرف زدن و درس خوندن ادامه دادیم که یهو دیدیم اون فن ِ نامردانه رو پیاده کرد ! برق ها رو خاموش کرد ! اونم اون وقت صبح توی زمستون که عین ِ شبه ! این بود که حدود هشتاد تا دانش آموز (اول و دوم و سوم) یکصدا گفتیــــم : اَاَاَاَه ه ه !
بعد دیدم برق ها روشن شد...
واقعا اتحاد ِ جالبی بود و صدای هولناکی رو پدید آورد ! طوری که تو کل مدرسه پیچید ! واسه همینم ترسید ...
 حالا منتظر فن ِ بعدی ایشون هستیم... ولی ما همه فن حریفیم !

بعد از امتحان :
اومدیم پایین و حرف و حرف و حرف تا من یادم اومد باید برنامه رو از گلکو بگیرم. گرفتم که بنویسم دیدم این بچه با چشمانی سرشار از ذوق کودکانه (هنوز بچه س دیگه ، 16 سالش بیشتر نیست که !!) من رو نگاه می کنه و می گه : من بنویسم برات ؟ منم از خدا خواسته گفتم : بنویس !
شروع کرد به نوشتن و من دیدم یه کاغذ ِ دیگه هم داره می چسبونه پشتش ! گرفتم ازش دیدم برام توصیه های انضباطی نوشته ! اونم با یک ادبیات ناشناس که من نمی دونم مال ِ کدوم عصره؟(یک کمی به عصر پیش از رودکی شباهت داره ولی مورخان هنوز هم دارن روش کار می کنن !)  ایناهاش شمام بخونین (البته اگر تونستین خط ش رو بخونین پیش ِ من جایزه دارین !) = [+]

شصت و هشت بار !


نشستم شمردم ، دیدم از صفحه ی  ۵۶ تا ۶۳ کتاب ِ اقتصادمون ،
۶۸ بار گفته "دولت" ! * 
واقعا چی میشه گفت جز اینکه مملکته داریم؟

* خب یه کم تفریح ِ سالم لازمه دیگه وسطه درس خوندن ! اونم اقتصاد !

 

اینجا : ضمیر ناخود آگاه  !

الان ، درست بعد از دو روز خواندن کتاب "تاریخ ادبیات ایران و جهان" مغزم مالامال از اسم ها و کتاب ها و لقب ها و اتفاقات تاریخی و ... است ! ضمیر ناخود آگاه من پر است از آدم های بزرگ و کوچکی در دارند در مورد فلسفه و منطق و ریاضیات و طب و نجوم و جفرافیا و کلاسی سیسم و اومانیسم و ... بحث می کنند و من بین شان می چرخم و گاهی می ایستم و خیره می شوم توی صورت یکیشان و بعد دوباره ...
الان روبه روی ابوریحان ایستاده ام ! تمام فکر و ذکرش شده نوشتن کتاب "التفهیم لاوایل صناعة التنجیم" ! اصلا متوجه حضور من نشده و گرم صحبت با دختر حسین خوارزمی ست . همین ریحانه خانم از ایشان درخواست نوشتن این کتاب را کرده اند ... کمی آن طرف تر عنصرالمعانی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر تنهای تنها ایستاده و مشغول نوشتن است (حدس می زنم همان قابوس نامه ای باشد که برای پسرش گیلانشاه می نویسد) ... خسته شده ام ، دنبال جایی برای نشستن می گردم که چشمم می خورد به هلن ، همسر منلائوس ! چشمانش از شدت گریه سرخ شده اند . رو به رویش می ایستم و می پرسم : «می تونم بشینم؟ » سرش را بالا می آورد ، چشمانش را نازک می کند که بهتر ببیندم  و جواب می دهد : «خواهش می کنم.» می نشینم. دستم را می گذارم زیر چانه اش ، سرش را بالا می آورم و زل می زنم در چشمانش . می گویم :« این چه کاری بود کردی دختر؟ تو آبت کم بود؟ نونت کم بود؟ چی ات کم بود که شوهرتو ول کردی و شبونه با اون پسره(پاریس) فرار کردی رفتی تروا؟» نگاه ِ پشیمانش را می دوزد به چشمانم. از سوالم خجالت می کشم انگار. ولی بعد می بینم حق با من است و ادامه می دهم :«واقعا دوست دارم بدونم!» با صدایی حزن آلود می گوید : « نمی دونستم به اینجا می کشه ... به کشته شدن ِ این همه آدم ... خواهش می کنم تو دیگه نصیحتم نکن !»
دلم برایش می سوزد ولی بروز نمی دهم . بلند می شوم و به راهم ادامه می دهم. پیرمردی ژولیده را می بینم که مشغول حرف زدن با چند بچه است. جلوتر می روم. چهره اش برایم آشناست ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کیست؟  می پرسم : «ببخشید ! ما قبلا جایی همدیگه رو دیدیم؟» سرش را بالا می آورد و من فورا به یاد می آورمش. ناصر خسرو قبادیانی ! کلا از ناصر خسرو دل ِ خوشی ندارم. این است که بدون خداحافظی راهم را می گیرم و می روم ... ولی نگاه سنگینش را روی خودم احساس می کنم ... فرخی مشغول صحبت با عنصری ست. جلو می روم و سلامی می کنم. و بعد با نگاهی غضب آلود زل می زنم توی چشمان فرخی و می گویم : انقدر مدح و ستایش ِ سلطان محمود و مسعود غزنوی رو کردی که مورخان بعد از پیدا کردن ِ اون چند تا شعری که توشون مردم رو نصیحت کردی گفتن : با شناختی که از فرخی داریم ، بعید می دونیم این اشعار متعلق به ایشون باشن !» نگاه ِ پر از تعجبش تبدیل به نگاهی پر از پشیمانی می شود ، ولی فرق ِ این با هلن در این است که اصلا دلم برایش نمی سوزد .
پاهایم درد می کنند. دو روز پیاده در ضمیر ناخودآگاهم گشته ام و دیگر حالی برایم نمانده. این است که بر می گردم و نگاهی کلی به همه شان ، همه ی این انسان های بزرگ می اندازم  و فکر می کنم : کاش روزی منم مثل شما شوم !

پ.ن : جدی نگیرید ! مغزم داشت منفجر می شد ! یک چند تاییشان را باید می ریختم بیرون ! البته این ها که خواندید یک میلیونیم اسم ها و ... که الان در مغز ِ اینجانب و گلکو است نمی شودها ! :)

بهترین تولد عمـــرم :)

 

امروز بنده شیرجه زدم توی هفده سالگی ...

تشکر نوشت :
از دیروز شروع شد . اول با دیدن یه بسته ی پستی روز میز تحریرم. و یک هدیه ی بی نظیر زیبا که واقعا و از اعماق وجود خوشحالم کرد.
دم دمای غروب مریم (بهترین دوست دنیا که عین خواهر واقعیمه) اس ام اسی داد که متنش فوق العاده زیبا بود. و بعد دوستان دیگرم (نونا و تینا) که از دیدن پیامشون خیلی خوشحال شدم. ساعت نزدیک های یازده شب بود که سری به نت زدم و دیدم این بهترین دوست دنیا تو وبلاگشم من رو شرمنده کرده [اینجا] و من دیگه خیلی خیلی ذوقیده خاطر شدم . البته قبل از خوندن پستش به این مسأله دقت کنید که اون "گورخر" کار من نبود. من فقط اون "زندانی" رو کشیدم. حالا بخونین متن اش رو می فهمین که موضوع از چه قراره ...
ساعت یازده هم خاله ی مهربونم بهم تبریک گفت واقعا متشکرم ازش
ساعت از دوازده گذشت و باز هم یک اسمس زیبا از راه خیلی دور واقعا خوشحالم کرد. بعدش هم اسمس دوستان ِ مهربونم (ندا و سپیده) که همون دقایق اولیه تبریک گفتن که بسیار مسرور گشتیم
صبح از خواب همی برخواستم و راهی ِ مدرسه شدم و وارد کلاس که شدم یک ده ، دوازده نفری از دوستان بسیار دوست داشتنی ام هم بودن که به پایکوبی پرداختند و من از خجالت آب شدم و رفت و تمام ! 
یک کمی که گذشت یهویی بنده با انبوهی از هدایا روبه رو شدم که اصلا و ابدا انتظارشونو نداشتم  از چهار نفر از دوستای نازنینم ( متین و نسترن و عاطفه و هانیه) ...
و بین اینها چیزی که برام خیلی غیرمنتظره بود دیدن کادوی همون خواهر مهربونم "مریم" بود که از طریق متین اونو به دست من رسونده بود ! با یه نامه ی فوق العاده زیبا  دیگه واقعا در پوست خود نمی گنجیدم و اینا ...  
به خانه که بازگشتم همی ... Inbox مان سه نامه داشت از سه نفر از عزیزترین کسانم
بعدش هم تماس تلفنی یکی از خاله هام و مامان بزرگ و پدر بزرگ مهربونم
و ساعت حدودا چهار هم اس ام اس غزل ِ مهربونم رسید به دستم  و بالافاصله بعدش نظرش رو دیدم تو وبلاگم که گفته بود واسم تو وبش تولد گرفته [اینجا] . از خوندن پستش زیاد تعجب نکنین
بعد از غزل هم اس ام اس طاهره عزیزم از راه رسید ...  (چقدر لبخند زدم امروز !)
و بعدش اس ام اس یکی از دوستای دوران ابتداییم (نکو) که خیلی دلم تنگ شده براش.
و تقریبا ساعت ۱۷:۰۸ دقیقه بود که یه تماس از راه ِ خیلی دور واقعا خوشحالم کرد ...
و بعد از اون هم دوستای خوبم (رویا و مرسده و آرزو) زنگ زدن و تبریک گفتن ...
و عمو و خاله و دخترخاله ی کوچیکم .
اینها رو اینجا نوشتم تا یادم بمونه . نه برای هیچ دلیل دیگری ...
از همه شون متشکرم. خیلی ...

بعدا" نوشت : امروز از چهار تا دوست دیگه ام کادو گرفتم ! مریم و نغمه و شبنم و شیوا !
                  و همینطور اس ام اس دوست خوبم پرستو ...
                  از تمام کامنت هاتون ممنونم. تا جایی که بتونم جواب می دم .

نیوتن ایم دیگه !


می خواستم از روی کتابم یه چیزی رو توی دفترچه ی یادداشتم بنویسم ، به خودم که اومدم دیدم کتاب زیر دستمه و دارم دفتر رو ورق می زنم تا اون متن رو پیدا کنم !!!
نیوتن شدیم رفــت !

 

او ثــُـبات دارد !


امروز هنگام بازگشت از کلاسی ، در ماشین ِ آژانس نشسته بودم که ناگهان از میان آهنگ های نامفهوم آن سی دی پلیر ِ نقره ای ! یک عدد آهنگ به مضمون زیر پخش شد :
اوایل ِ آهنگ دوست ِ خواننده اشاره داشت به موضوع خیانت (انجام شده) به شخص ِ (مؤنث ِ) مورد نظر خودش و اینکه پشیمان است از اینکه "وی" را تنها گذاشته است !
در اواسط شنیدم که ایشان به همان شخص می گوید که چه طور دلَت آمد آن کار را با من بکنی ؟ ( که باید اشاره کنم شنوندگان از آن موضوع ِ پیش آمده کاملا بی خبرند !)
در کمی آن ور تر از اواسط ، شروع کرد به نفرین ِ آن شخص !
در نزدیک به آخر فرمودند : بگو که منو می بخشی !
در آخر ِ آهنگ هم اصرار داشتند بدانند که آن شخص ِ مؤنث کی باز خواهد گشت ـ به زندگی ـ احتمالاً!

ثبــ ـات ِ فکری و عقلی و احساسی ِ این خواننده در طول آهنگ ،
من رو مسحور کرده بود واقعا !

خُـنُـک آن دوران !


این چند روزه ، نمی دونم چرا هی ته ِ افکارم می رسه به دوران ابتدایی !
هی میرم تو خاطرات ِ شیرین ِ اون زمان !
یادم میاد ، کلاس سوم بودیم و یه پیکان سبز سرویس مدرسه مون بود.
دو نفر می نشستیم جلو ... چهار نفر هم عقب .
راننده مون واسه مون آهنگ می ذاشت ، از اون آهنگ های شاد و بندری !
ما هم تا خود ِ خونه بزن و بکوب داشتیم !!!
شعر رو بلند بلند با خواننده محترم تکرار می کردیم ... خوش بودیم حسابی !
الان که یادم میاد ، می بینم راننده عجب صبری داشت !
هر بلایی سر ِ ماشینش می آوردیم ، فقط قاه قاه می خندید !


- بچه ها فرض کنین جهان ما غیر منتظره بود، و نظمی نداشت،
   مثلا شکر الان شیرین بود، دو دقیقه دیگه شور بود !
   اونوقت چقــــدر بد می شد. شما این جهان رو چطور می بینین؟

- خانوم هرچی بود از این دنیا بهتر بود !

 تذکر : این آدم من نبودما ! :)

bad luck

به نامش
شانس بد چیه ؟؟؟؟ نه واقعا می خوام بدونم بد شانس کیه؟ کسی غیر از من؟ فرض کنید که یک نفر از اول ترم از دست متن های سنگین کتاب که به عنوان Reading هستند و وقتی از یک نفر می پرسنش باید کل اونو از حفظ بگه (هرچی فهمیده ازش) بعدشم باید معنی کلماتی که ازش پرسیده میشه رو به انگلیسی جواب بده ، قسر(من مطمئن نیستم درست نوشتمشا !) در رفتم و دیروز با این معده و مغز گرسنه دیگه اطمینان داشتم که از من می پرسه این معلم ! همینطور طاهره هم مطمئن بود ! ولی در پیش نگاه مات و بی باور من ! طاهره رفت و جواب داد و ۴ نفر دیگه هم بعدش رفتن و این ریدینگ آسان از دست من رفت !!!!!!
من ماندم یک ریدینگ تخصصی در مورد مغز !
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
حالا توی اون موقعیت سخت ، طاهره منو نگاه می کنه و میگه :
- وای ! عجب ردینگیه ! ...... تو رو با این ریدینگ تنها می ذارم !
- طاهره تو هم هی نمک بپاش رو زخم من. خب؟
ای کاش یک غیبت واسم مونده بود  تا از زیرش بازم در می رفتم !!!
ولی افسوس که  چهار غیبت بنده تکمیل است...
الان هم حتما مادر خانوم میان می گن : من که بهت گفتم برو و الکی غیبت نکن ! گوش نکردی !
خواهشا از سرزنش اینجانب در قسمت نظرات خودداری فرمایید !!!

ماسوله و بعد ...

به نامش
ما دیروز صبح رهسپار روستای "ماسوله" گشتیم که یکی از جاذبه های توریستی استان گیلان است و بسیار زیباست. شب را آنجا ماندیم و صبح به خانه بازگشتیم. البته تقریبا دو هفته قبل هم به آنجا رفته بودیم و هر دو دفعه برای نشان دادن آنجا به مهمان هایمان بود.
اگر دوست داشتید دو صفحه عکس در آلبوم عکس من هست. می توانید بروید و ببینید:
[ آلبوم عکس ماسوله ]

پ.ن ۱: فردا صبح به طرف تبریـــز می رویم و یک هفته نیستیم.خوب مراقب اینجا باشید عزیزان من. نشود که برگردم و با یک وبلاگ تار عنکبوت بسته مواجه شوم ! با یک وبلاگ درب و داغون ! پس مراقب سرّ درون باشید تا من برگردم.خب؟  مراقب خودتون هم باشید. دوست دارتان : مادر !

پ.ن ۲ : در عکس ها × این عکس × رو با دقت نگاه کنید.
چون ارتفاع عکس و اون دایره قرمز و نوشته زیرش مهمه !

فرض کن !

به نامش
داشتم از کلاس بر می گشتم یه مغازه ی مبل فروشی و وسایل مربوطه رو دیدم که انقدر این بیچاره مغازه ش کوچیک بود ، بگین چی کار کرده بود !؟ یه مبل دو نفره و یک نفره رو گذاشته بود روی یه زیر تلویزیونی ! تصویر کنین دیگه !

شیرینی کشمشی

به نامش
فرزندان گلم ببینید چه مادر هنرمندی دارید !
دیروز شیرینی پختم در حدّ المپیک !
شیرینی کشمشی !
قدیما با پودر کیک رشد یه چیزهای درست می کردیم ولی این یکی همه چیزش از خودمان است !!!
خیلی استقبال شد ازش...
فقط چون اولین بارم بود که این موادش را می چیدم تو سینی فر ، اندازه دستم نبود یه کم پهن شد !!!
ولی طعمش بدون اغراق خیلی خوب شد...
نوش جانمان

به به !

پ.ن: راستی تصمیمی گرفته ایم سازنده ! از این تصمیم های خوب ! دیگر نمی خواهیم کنار عنوان پستهایمان عدد بگذاریم ! و بشماریمشان. بلاگفا خودش می شمارد !