سيا اَبراناي ! باد و بوراناي !


گيلک نباشيد و حس و حال ِ مرا ، هنگام ِ گوش دادن به اين  آهنگ درك كنيد؟!
نه ! اين غير ممكن است.
فقط و فقط يك گيلک ، مي تواند دليل ِ اشک هاي ِ جاري بر گونه هايم را ،
هنگام شنيدن ِ جملات ِ خواننده ، درک كند ..

همين خواهم ..


آن يار نكوي ِ من
بگرفت گلوي ِ من
گفتا كه : چه مي خواهي؟
گفتم كه : همين خواهم ..

جلال الدين محمد بلخي (مولانا)

حكايت ِ يك نام !


گـر بگويـم كه مرا حال ِ پريشـاني نيست
رنگ رخسار خبر مي دهد از
سر ِ درون

ببين هست !


گفتم كه دگر در سر من شور غمت نيست
در چشم من آويخت نگاهش كه : ببين هست !

لعبت شيباني

هم نوشی با خدا ...


و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم.
تا در شبی بارانی
آن را با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم .

« حسین پناهی »

پ.ن : شعر ِ گرمی یه ! :)


گفتم شب ِ مهتاب بیا ، نازکنان گفت :
آنجـا کـه منـم ، حاجت مـهتاب نـبـاشد

« مهدی سهیلی »



سادگی ِ پیچیده ای داری
                                  این روزها ! *

* از : پایا فرهنگ فر

منگنه شده:
راستش من حس کردم باید اینجا یه چیزهایی رو بگم. اونم اینکه من با شروع مدارس چون دیگه شوخی و اینا نیست باید ساعت کار با نت رو کاهش بدم و برای این کار باید از بعضی از چیزها بزنم... توی اون یک ساعتی که هر روز میام اینجا فقط وقت دارم کامنت های اینجا رو بخونم. شاید پستی بنگارم ! و گوگل ریدرم رو بخونم ! دیگه فرصتی واسه کامنت گذاشتن نمی مونه برام. منو ببخشید ولی درکمم بکنید دیگه! نیازی نیست اینو بگم چون همه تون می دونین که من همه ی سایت ها و وبلاگهایی رو که حتی یک بار هم دیدم تو گوگل ریدرم دارم چه برسه به وبلاگهای شما ! پس تو این که می خونمتون شک نکنید... دوست دارتان :)

نگاه کن !


"فروغ" رو به خاطر چند تا شعر دوستش دارم. یکیش اینه:

نگاه کن غم درون ِ دیده ام چگونه قطره قطره اب می شود،
چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود،
نگاه کن ! تمام هستی ام خراب می شود !
شراره ای مرا به کام می کشد،
به اوج می برد،
مرا به دام می کشد.
نگاه کن !
تمام آسمان ِ من پر از شهاب می شود ...

منگنه شده:
» چقدر کوتاه نوشتن لذتش بیشتره !
» این نصف شعر هست تقریبا و از حفظ نوشتم. همه شو خواستین سرچ کنین دیگه !

سری می زد به سنگ و...


به دریا شکوه بردم از شب ِ دشت
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت!

«فریدون مشیری»

شروع شد...


این روزها زمزمه ای می کنم :
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد

«فاضل نظری»

من و شب پشت سر روز مي شينيم حرف مي زنيم !


شبو خوب مي شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز مي شينيم حرف مي زنيم !

من و شب،
واسه هم شعر مي خونيم
با هم آروم مي گيريم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنواي بي کسه
که به اندازه ي زندگي به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراري ان
من که ديوونه ي واژه بافي ام
واسه ي شب کافي ام!

وقتي آفتاب مي زنه
من کمم !
واسه روز
من هميشه کم بودم!
من و روز
همو هيچ دوست نداريم!
من و روز منتظر يه فرصتيم سر به سر هم بذاريم!
تا که اين خورشيد تکراري ي لعنتي بره

من و شب خوب مي دونيم
ما رو هيچکس نمي خواد!
وقتي خورشيد سره
هر کي با روز بده
مايه ي دردسره ! *

* شعر از محمد صالح علاء

! پ.ن : این یک "التماس" دعاست

! پ.ن : خواهی نشوی همرنگ،رسوای جماعت شو

آخرین سلاح ...



آدم خلیفه ی تنهای خدا
روی زمین است
امپراطوری که گاهی باید برگردد به
آخرین سلاح اش
« ... و سلاح او گریه است »
جمله ی پشت جلد کتاب گریه های امپراطور/فاضل نظری

مـــــی پندارم ماه !

به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق،بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر بدست آورده ست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه بهم می ریزد

...فاضل نظری...

167 -سر رسیده عمر این درخت پیر

یه درخت خشک و بی برگ توی یک کویر داغ
توی تهمونده ذهنش ، نقش پررنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید
بر و دوشش همه پر شد ز اقاقیه سفید
زیر سایه خیالی ، کم کمک چشماشو بست
دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

163 - خوشا

و باز این شعر مرا آتش زد :

خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
                          بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

 

158- نوشته های کامیونی!

- خداوندا مپسند  لوطیان شرمنده گردند
- خدایا....از جوانی ام شرمنده ام...
- عاقبت،خاک پای کوزه گران خواهم شد...

157- دقیقا !

چقدر این جمله به دلم نشست ؛

خدایا من دقیقا اینجام،
تو دقیقا کجایی ؟


152-من نامه سياهم....

من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه:
هشدار!
هشدار!
كه من مست مي هر شبه هستم.

پ.ن: این شعر رو خیلی دوست دارم.امروز صبح حفظش کردم.من معمولا شعر هایی رو که دوست دارم حفظ می کنم تا وقتی اعصابم خورده با خودم تکرارشون کنم.خیلی آرامش بخشه!

پ.ن۲ [جالب!] : برین تو این سایت: http://www.star28.net/snow.html?msg=fatima  
                       و اسمتون رو به فینگلیش بنویسین و بعد submit رو بزنید و منتظر باشید ببینید
                       اون پنگوئن خوشگل براتون چه می کنه!!!

146-سه تکه شعر قشنگ!!!

 

 نشنو از نی، نی حصیریست بینوا             بــــــشنو از دل خانه امن خدا

           نی بسوزد مشتی خاکستر شود              دل بسوزد خانه ها ویران شود.

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
 

و در خلسه ای سبز بودم که ناگاه / تو از قلب پاکم خدا را گرفتی!  

منبع این بیت: http://www.baharesepid.blogfa.com/

 

129-امروز ندانم که فروشند به چندت؟



ای مرغک سرگشته ، کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟

ای آهوی تنهای گریزان پریشان

خون میچکد از حلقه پیچان کمندت.

ای جام به هم ریخته، صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت.

آه ، ای دل آزرده ، درین هستی کوتاه

آتش به سرم میرود از آه بلندت.

جان در صدف شعر ، گهر کردی و گفتی

صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت.

ارزان تر ت از هیچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم که فروشند به چندت؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی

ارزان تر ازین درس محبت ندهندت.

 

فریدون مشیری