مشرق ِخیال
ببين هست !
گفتم كه دگر در سر من شور غمت نيست
در چشم من آويخت نگاهش كه : ببين هست !
لعبت شيباني
+
نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:55 توسط فاطیما
اگر کسی ننویسد، انگار نگذاشته روحش نفس بکشد. دهان و بینی احساساتش را گرفته و آنها در حال تقلا کردن برای "بودن" اند !
* اگر نوشته ای مال ِ خودم نباشد ، حتما نویسنده اش را می نویسم.
« من روز خويش را ،
با آفتاب ِ روي تو
كز مشرق ِ خيال دميده ست
آغاز مي كنم ..»
:. فريدون مشيري .:
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
آرشیو موضوعی
الکی هایم
اشعار ناب
حرف ها و خاطرات
نامه های من به خانم گریت
خاطرات مدرسه
اتفاقات جالب
تکه های ادبی خودم
پیوندها
كلبه دنج
پيرسوك
نسرين
ميرا
نجوا
یاس
نيكسا
گلنـاز
نمهنا
مهديد
سپـنتا
يادداشت
ابر من ببـار!
نفس عميق
دل برگ ها
در دوردست ها
تا نبض ِ خيس ِ صبح
خاطــرات يك دانشجو
نيمكت هاي موازي(مه نگار)
BLOGFA.COM