اسبابكشي

خانهام عوض شده .يك جورهايي مستقل شدهام :)
از اين به بعد اينجا مي نويسم :
WwW.Serre-daroon.ir
- بلاگفا سرويس خيلي خوب بود.
من كاملاً ازش راضي بودم.
فقط دلم خواست ديگه رو پاي خودم وايسم :)

خانهام عوض شده .يك جورهايي مستقل شدهام :)
از اين به بعد اينجا مي نويسم :
WwW.Serre-daroon.ir
- بلاگفا سرويس خيلي خوب بود.
من كاملاً ازش راضي بودم.
فقط دلم خواست ديگه رو پاي خودم وايسم :)
پنجشنبه شب ، دو تا خالهام همراه خانواده شان مهمان ِ ما بودند. افطاري را قرار بود دور هم باشيم. من كلا افطاري هاي ِ اينچنيني را خيلي بيشتر دوست دارم. سر سفره منتظر اذان نشسته بوديم كه شوهرخالهام خيلي عادي رو كرد به من و گفت : «چرا چیزی نمی خوری فاطی؟» خب در مواقع ِ عادي ، كه روزه اي در كار نباشد ، معمولاً جواب ِ اين سؤال را به اين شكل مي دهم كه جلوي آن فرد يك چيز كوچك را مي گذارم دهانم و مي گويم : «چرا ! دارم می خورم !» تا راضي شود و حواسش به من نباشد. شوهرخالهام اين را مي دانست و اين جمله را خيلي عادي و طبيعي گفت. اين شد كه يك تكه خرما را تا يك قدمي ِ دهانم بردم و بعد يادم آمد هنوز اذان نزده. البته خنده ي شوهرخالهام هم كمك كرد به اين قضيه !
خلاصه شب خيلي خوبي بود. با شامي* هاي خوشمزهي مامان ، كه اصلاً بدون آنها افطاري معنا ندارد برايمان !
* شامي : يك نوع كوكو هستش كه ما گيلانيها درست مي كنيم و
البته در ماه رمضان خيلي بيشتر . فوق العاده خوشمزه و سبك ــه !
از پچپچ ِ اطرافيان فهميدم كه آخرين نفر بوده. ميگفتند او تنها كسي بوده كه قبل از مرگ ج ، او را ديده. حتي لحظهي تلخ مرگش را. خدا را شكر كردم كه جاي او نيستم. خيلي اوضاع ِ بدي داشت. قيافهاش فرياد ميزد كه از اين آخرين نفر بودن راضي نيست. كه از خدا شاكي ست. از اينكه او را براي اين جايگاه ِ سخت برگزيده. از اينكه او را در اين موقعيت قرار داده. من تمام حواسم به او بود. دلم خيلي به حالش ميسوخت. حس ميكردم آخرين نفر بودن مجازات بديست. تمام نميشود. دردش جان ِ آدم را مي گيرد. كمر آدم را خم مي كند. تا عمر داري بايد بگويي او در آن لحظه چه شكلي بوده ؛ يا آخرين جمله اي كه گفته ، چه بوده. تكرار اين حرفها خستهات نمي كند اما بيش از پيش ويرانت ميكند. و تو هي خراب ميشوي. خرابتر از قبل ، تا اينكه بالاخره بپوسي و بميري و با رفتنت ، بار اين آخرين نفر بودن را بياندازي روي دوش كس ِ ديگري ..
آري. اين درد تنها با مرگ پايان مي پذيرد. تنها با مرگــــ ..
آقاي ز داشت براي سامره و سيمين صحبت ميكرد. دوست داشتم حرفهايش را بشنوم. چون داشت چيزهاي جالبي مي گفت. در مورد تمركز و روح و روان و .. رفتم نزديكتر ايستادم. با مقنعهام ور رفتم ، دست كردم توي جيبام ، در و ديوار را نگاه كردم كه مثلاً نفهمد دارم گوش ميدهم. البته مشكلي نداشت كه گوش كنم چون هر سهشان مرا خوب ميشناختند و اگر هم ميرفتم كنارشان ميايستادم ، چيزي نميگفتند. اما اينطور وارد جمع شدنها ناجور است ! يعني يكجورهايي تابلو است ! آدم وسط حرفشان برود بايستد آنجا كه چه؟ نميشد. بايد كاري ميكردم. موبايلم را درآوردم و كلهام را كردم توش. گوشم اما به حرفهاي آقاي ز بود. ميخواستم فكر كند سرم گرم كار خودم است. كه گمان كند دارد اساماسي چيزي مينويسم. اما من توي گالري بودم و داشتم عكسهايم را بالا و پايين ميكردم. كلاً هيچوقت ياد نگرفتم خودم را درست "مشغول" نشان بدهم. بروم توي اينباكسام و شروع كنم به خواندن ِ اساماسهاي قديمي كه حداقل اگر كسي رد شد ، ضايع نشوم. اما خب ، در موقعيت كه قرار ميگيرم اينطوري ميشوم.
داشتم فكر ميكردم اگر آدمهاي مختلفي در موقعيت من قرار داشتند ، چه كار ميكردند؟
مثلاً اگر يك آدم ِ "زيادي صميمي" بود ، حتما مي رفت و مي زد پشت سامره يا سيمين و بعد با خنده ، رو ميكرد به آقاي ز و مي گفت : «باز تو رفتي بالاي منبر؟» و بعد قاه قاه ميخنديد !
يا اگر يك آدم مثبت و اِوا بود ، ميرفت و ميگفت :«ميتونم از فرمايشاتتون بهرهمند بشم؟» و بعد خودش را جا ميداد وسط ِ سامره و سيمين و تند تند به نشانهي تأييد سر تكان ميداد !
يا اگر يك آدم نسبتاً خجالتي اما جدي بود از همان دور ، مثل سامره و سيمين به آقاي ز نگاه ميكرد و گوش ميداد. انگار واقعا در جمع آنهاست !
با آدم سوم ارتباط بيشتر و بهتري برقرار كردم. پس گوشي را گذاشتم توي ِ كولهام . تكيه دادم به ديوار و دستهايم را گره زدم به يكديگر و به حرفهاي آقاي ز _ به طور مستقيم _ گوش دادم. يكي دو بار هم آقاي ز متوجه نگاه ِ من شد و حتي براي كمك به من صدايش را هم بلندتر كرد. اين بدين معنا بود كه او هم با آدم سوم ارتباط ِ بهتري برقرار كرده بود . از انتخابم خوشحال بودم.
كت و شلوار را درآوردم تا بدهم به تيراندازي كه بيرون منتظر بود. مثل اينكه همهي كتها را پوشيده بودند و او هم مجبور شده بود كتي كه من پوشيده بودم را بگيرد. خيلي دوست داشتم اين را يكجور سرّي و تيراندازانه به من ميگفت. مثلاً دستش را مثل كمکداور وقتی می خواهد تعویض را اعلام کند توی هوا میچرخاند ، بعد کف دستش را نشانم میداد و با مشت میكوبيد وسطش که یعنی کت را بکن و بده به من. جوری که اگر یک آدم عادی آنجا بود ، حرف ما را نمی فهمید. اما ما توی تیراندازی از اینجور باديلنگوئيجها نداريم. معنیاش این است که مثلاً اگر او این کار را میكرد ، من دهانم را سه متر و بيست و پنج سانت باز ميكردم و داد مي زدم :«چی؟» شايد هم اگر به اين حركاتش ادامه ميداد ، ميگفتم : «درست و حسابی حرف بزن ببینم چی میگی !!» براي همين هم خيلي ناجور و تابلو از آن ور ِ سالن گفت : «کت!» من نگاهش كردم و گفتم : «کت رو می خواین؟» سري تكان داد كه يعني بله. گفتم : «باشه ، چند لحظه صبر کنید.» گفت : «بذارینش اونجا خودم برش می دارم.» رفتم و كت را كندم و گذاشتم همان جايي كه گفته بود. او هم آمد و كت را پوشيد و رفت پشت ِ خط . و من داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر از اينجور اصطلاحات تيراندازانه داشتيم ، ميتوانست با يك پيچش دست و شايد نشان دادن ِ كفش پاي چپش با انگشت ِ سبابه و تاب دادن آن يكي دستش در هوا ، از همان دور از من تشكر كند مثلا. اما ما توي تيراندازي از اينجور باديلنگوئيجها نداريم و من هم كاري جز حسرت خوردن از دستم برنميآيد .
يك سري كارها را خيلي دوست دارم. مثلا خيلي خوشم مي آيد وقتي كسي دارد توي كيفش دنبال چيزي مي گردد ، به كيفش نگاه كنم. به هرچيزي كه مي زند كنار تا آني را كه مي خواهد پيدا كند. نه اينكه بدون اجازه و دزدكي اين كار را بكنمها ! نه ! دوست دارم همانطور كه كلهشان را كردهاند توي كيف ، آرام بزنم پشتشان و بگويم :«اجازه هست منم نگاه کنم؟» و آنها تندتند سرشان را به علامت تأييد تكان بدهند و به كارشان ادامه بدهند. شايد هم آن وسط ها چيزي به چشم من خورد و گفتم : «اوناهاش ! اونجاست !» و آنها با يك لبخند از من تشكر كنند ، همان كيف را بيندازند روي دوششان و بروند. ولي نمي شود. نمي توانم اين كار را بكنم. چون نمي توانم اجازه بگيرم. چون اگر اجازهي چنين كاري را بگيرم ، بهتزده نگاهم مي كنند ؛ پيش خودشان فكر مي كنند : «یعنی چی تو کیفتو نگاه کنم؟ مسخره کرده منو !» بعد هم سري به علامت تأسف تكان ميدهند و جايشان را عوض ميكنند. حتي اگر مؤدبانه بگويند : «نه.» برايم لذتبخش تر است. اما اين كار را نمي كنند. چون فكر مي كنند مسخرهبازيام گرفته ! چون غلط فكر مي كنند . چون اصلا فكر نمي كنند !

(1) هفته قبل تصمیم این سفر گرفته شد. سفری سه روزه به یکی از ییلاقات ِ استان گیلان ؛ یعنی دیلمان. آخرین باری که به دیلمان سری زده بودیم ، سه سال پیش بود. می دانستیم که وضع هوا ممکن است چهطور باشد برای همین لباس گرم هم برده بودیم. هوای دیلمان همیشه سرد است. این تنها توصیفی ست که می توان برای هوای آنجا کرد. یادم می آید همان چند سال پیش ، مرداد ماه ، که به آنجا رفته بودیم ، هوا انقدر سرد بود که مجبور شدیم شوفاژهای محل ِ اقامتمان را روشن کنیم !
اینبار هوا سرد بود ، اما نه به اندازهای که نیاز به روشن کردن شوفاژ باشد. پوشیدن ِ لباس گرم و سوییشرت کفایت میکرد.
(2) سه شنبه ، بعد از ظهر راه افتادیم. دو ساعته رسیدیم. آب و هوا و همه چیز عالی بود ! بی نظیر !

(3) چهارشنبه صبح ، من و بابا رفتیم پیاده روی. یک جاده ی خاکی را گرفتیم و رفتیم بالا. گاهی اوقات هم راهی میان ِ گندمزارها باز می کردیم و پیش می رفتیم. با اینکه پیاده روی به دمدم های ظهر کشیده بود ، هوا همچنان خنک بود و باد مطبوعی می وزید. خیلی عکس گرفتم. هم از طبیعت ، هم از بابا و هم از خودم !


توی همین پیاده روی ، موقع برگشتن ، چشمم خورد به دو تا گاو . یکیشان نر بود و آنیکی هم ماده. با فاصله از هم نشسته بودند. گاو ماده چشمم را گرفت. رنگش سفید و سیاه بود و خلاصه خیلی گاو نازی بود ! گاو نر از همان اول به من نگاه می کرد. راهم را طرفشان کج کردم. از همان دور دوربینام را در هوا تکان دادم و گفتم : «کاریش ندارم ! فقط می خوام یه عکس ازش بگیرم ! خب؟» رفتم جلوتر. یهو دیدم بلند شد. جلوتر نرفتم . همانطور ایستاده گفتم : « میگم کاریش ندارم ! فقط یه عکس !» یک قدم طرف گاو ماده برداشتم ، که دیدم یک قدم طرف من برداشت. بابا از دور فریاد زد : «فاطی حمله می کنه ها !» گفتم : « می دونم ! حرف حالیش نیست که !» همین که یک قدم دیگر برداشتم ، دوید طرف زنش ! منم با تمام سرعت دویدم. وقتی حسابی ازش دور شدم ، وایسادم تا یه عکس ، حداقل از دور از زنش بگیرم که آقا چند قدم به جلو برداشت و جلوی گاو ماده ایستاد !! دیگه این غیرتش داشت اعصاب من رو می ریخت بهم. یه عکس از خودش انداختم و راه افتادم ...

(خانم گاوه پشتشه دقيقا. دقت كنيد !)
(4) همان روز بعد از خوردن ِ اين نهار دلپذیر ، و کمی استراحت ، رفتیم به طرف اسپیلی و روستاهای همان سمت. گردش ِ فوق العاده ای بود ! مناظری که چشم انسان را خیره می کرد ! چند تا روستا را دیدیم که رسیدیم به تابلوی " روستای توریستی ملومه" ..
گفتیم : «حالا که این همه راه اومدیم ، اینجا رو هم ببینیم.» و چه خوب شد که دیدیم !
وقتی داشتیم آرام با ماشین جلو می رفتیم ، از کنار جاده (که پایینش فقط یک دره و سراشیبی تند بود) یک پیرزنی بالا آمد و برایمان دست تکان داد. اولش فکر کردیم فقط برایمان دستی تکان داده اما وقتی رد شدیم و جلوتر رفتیم احتمال این را دادیم که می خواسته برسانیمش. این شد که دنده عقب گرفتیم و رسیدیم به نزدیکی ِ پیرزن. تا خواستیم علامت بدهیم که بیاید و سوار شود خودش کیسه اش را انداخت روی دوشش و آمد سمت ِ ما. با لهجه ی گیلکی گفت : « بلَ میسر ، اول دوخونْدوم نِداشتيد كه » و خندید. یک خنده ی شیرین و دوست داشتنی. نفس نفس می زد. کیسه را از دستش گرفتم و وقتی نشست ، در ماشین را بستم. بابا و مامان شروع کردند به حرف زدن با پیرزن. از روستایشان پرسیدند. از وضع کار و بارشان ، از اینکه زمستان ها چه طور خودشان را گرم می کنند و از اینکه کنار جاده از کجا آمد بالا و .. پیرزن همه را با حوصله جواب می داد. اثری از خستگی روی صورتش نبود. با یک لبخند شیرین توضیح داد که باغش پایین تر از همان جاده است و باید به آن آب بدهد. از اینکه از زندگی در آن روستا راضی ست و همه چیز هم دارد. از اینکه روستایشان آب خوبی دارد و برای همین است که انقدر زیبا و سرسبز است.
دلپذیرتر از همه ی اینها ، رضایت این زن از زندگی اش بود. از همه چیزش راضی بود. یک گلایه از زبانش نشنیدیم. فقط از خوبی محل زندگی اش می گفت و خدا را شکر می کرد. رساندیمش به خانه و وقت ِ پیاده شدن کلی دعایمان کرد ..



(5) چهارشنبه شب ، توپ والیبال را برداشتیم و من و بابا و مرتضی ، شروع کردیم به بازی. سه نفره بازی کردیم. اولش هر سه به هم پاس می دادیم ولی بعد ، من و مرتضی هر دو به بابا ، و بابا به هردوی ما. والیبال بابا یک چیزی فراتر از عالی ست. هیچ ضربه ای را بی جواب نمی گذارد. با اینکه چندین سال پیش کتفش در مسابقه ای آسیب دیده و هنوز هم درد می کند ، اما باز هم بازی اش حرف ندارد. من ، مرتضی ، عمویم و پسر عموهایم ، همه والیبالمان خوب است. کلا والیبال در خون ماست انگار. تعریف از خود نباشد البته :)
هوای سرد دیلمان ، کار را کمی سخت می کرد. سختی کار هم ضربات ساعد بود. چون هوا سرد بود ، دستهایمان بدجوری درد می گرفت. من که بعد از دو ، سه ساعد ِ اول داد می زدم !! دستهایم قرمز که چه عرض کنم ، زرشکی شده بودند ! از بس که ساعد زده بودم !
سر بازی ِ همان شب ، قسمت ِ بالای بینی ام ، به خاطر برخورد توپ ، خیلی بد ، ضرب دید. داشتم روسری ام را درست می کردم و حواسم نبود ، این شد که وقتی توپ آمد و به دنبالش فریاد ِ "بگیرش" ، دیر سرم را بالا آوردم و توپ درست روی بینی ام فرود آمد ! اوایلش چون گرم بودیم دردش را حس نکردم اما از فردای آن روز ، حتی عینک هم که می زدم ، درد می گرفت .. و این درد (البته کمتر شده) تا الان هم با من است ...
شب ِ بعد فقط من و بابا والیبال بازی کردیم. بابا خیلی از بازی من تعریف می کرد و من هم با هر تعریف جنب و جوش بیشتری پیدا می کردم. (چون اصولا پدر من الکی از کسی تعریف نمی کند ، تعریف هایش بدجوری می چسبد :) )
توی آن هوای سرد ، بابا پشت ِ هم به من ضربه ی ساعد می داد(یعنی فقط می توانستم با ساعد توپ ها را جواب بدهم). من هم کم نمی آوردم و همه را جواب می دادم. این شد که آن شب از ناحیه ی ساعد هم مجروح شدم. اگر فقط قرمزی و درد خفیف بود حرفی نبود اما چون یک قسمتی از رگ ِ دستم بود ، کمی کار را سخت تر می کرد. (این را هم بگویم که من اصولا آدم ِ شلوغکنی نیستم. چیزیم که بشود فقط در حد گفتن است و تمام. ترجیح می دهم خودم درستش کنم).
خوشبختانه ، این درد برطرف شد و تمام. اما حکایت ِ بینی همچنان باقی ست :دی
(6) پنجشنبه ، رفتیم طرف های پیرکوه و روستاهای آن سمت. خود همین پیرکوه ، روستایی ست درست در دل ِ یک کوه. و وقتی داشتیم جاده اش را طی می کردیم ، فکر می کردیم یک روستایی است دورافتاده و پرت که هیچگونه امکاناتی ندارد. اما وقتی واردش شدیم ، چیز دیگری دیدیم ! منظره ای کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشتیم !! سوپر مارکت ها ، ماشین ها و مغازه ها و تیپ اهالی اش اصلا شبیه چیزی نبود که فکر می کردیم باید باشد !! از همه جالب تر دیدن ِ یک مغازه ای بود که سر درش نوشته بود : انواع ِ خدمات اینترنتی و .. !!!! :)


(9) توی این سفر ، آبگوشت ِ مامانپز هم خوردیم ، جای شما خالی :))
(10) عکس ها خیلی زیادند ، اینهایی که گذاشته ام قسمت ِ کمی از کل ِ عکس هاست.

گيلک نباشيد و حس و حال ِ مرا ، هنگام ِ گوش دادن به اين آهنگ درك كنيد؟!
نه ! اين غير ممكن است.
فقط و فقط يك گيلک ، مي تواند دليل ِ اشک هاي ِ جاري بر گونه هايم را ،
هنگام شنيدن ِ جملات ِ خواننده ، درک كند ..
[۱] طاهره كه رسيد ، ما را ديد كه داريم تند و تند تمرين ها را چك مي كنيم ، با خنده گفت : «ریدینگ به این سختی ! شما دارین تمرین حل می کنین؟؟» در كمال خونسردي گفتم : «طاهره جان ، دفعه قبل از ما ريدينگ رو پرسيده . ما الان دغدغهمون تمرين هاست !» بعد مطهره با خنده گفت : «اما از من نپرسیده ! و من همچنان دغدغهم تمریناست !» خنديدم و گفتم : « مطهره جان شما کلاً دغدغه سنجت مشكل داره آخه !» و همه مون با هم زديم زير خنده !! :))
[۲] ما يك اصطلاحي داريم توي كانون زبان ، به نام "وُرك بوك ِ معتبر" ! اين اصطلاح مربوط به وُرك بوك هاي كساني ست كه احياناً همين ترم را قبلا فِيل شده اند و كتاب ِ حل شدهي ترم قبل را دارند ؛ و يا وُرك بوك ِ بچه هاي قديم ِ همان ترم است كه توسط دخترخاله يا دختر عمه و يا حتي خواهرشوهر دختر عمهشان به دست ِ ما رسيده ! ما اصولا از اين كتاب برای چك كردن ِ تمارينمان و تصحيح آنها استفاده ميكنيم. البته گاهي هم از آن كلاً براي "Fill the blanks" استفاده می کنیم ! :دي

عقربهي كوچك ِ ساعت از دو هم گذشته بود اما چشمهايم خيال ِ خواب نداشتند. رفتم و از قفسهي كتابم يك كتاب شعر برداشتم. «اخوان». اشعار اخوان را خيلي دوست دارم. يك جور خاصي. حس و حال خوبي به من مي دهد. درست مثل شعرهاي «فریدون مشیری» . نمي دانم چرا هوس كردم شعر را كمي بلندتر بخوانم و صدايم را ضبط كنم. شروع كردم به خواندن. يك شعر ، دو شعر ، سه شعر ...
خسته نميشدم ! اين خاصيت ِ اشعار اخوان است. جان ِ تازه مي بخشد انگار ...
خواندم و خواندم :
« نه از رومم ُ نه از زنگم ، همان بيرنگ ِ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم .. »
دلتنگم .. دلتنگم ..
همين اول ِ ماجرا بگذاريد بگويم كه من نبودم ، خالهم بود !
بله ! چرا اونطوري نگاه ميكنيد؟ دروغ كه نمي گويم ! من هزاران بار اسم Prison Break به گوشم خورده بود اما علاقه اي نداشتم ببينمش. يعني داشتمها ! اما خب مي گفتم وقتگير است و معتاد و مي كند و فلان ! ولي نشد .. تمام مقاومتكردن هايم به باد هوا رفت با اين جمله كه : «ما دیدیم تموم شد ! حتما ببین فاطی !» هي من خواستم بگويم : «نه ! من؟ نه ! علاقه ای ندارم !» اما خب ، من و دروغ؟ هيچي نگفتم. يعني باز هم سكوت را به دروغ ترجيح دادم. تا همين دو هفته پيش !
عموجان ِ بنده(كه شوهرخالهام هم مي شود) ، رفت خونهي همان خالهي من. هي گفته و اصرار كرده كه نميبيند و علاقهاي ندارد اما خب تقصير خودش است كه تمام فاميل ميدانند ، عموي من عاشق اين قبيل سريالهاست ! و يك جملهي معروفي هم هست در فاميل كه : «آدم تا فلانی(عموی من) نباشد ، فيلم را نميفهمد اصلا!» اين شد كه همه مي دانستند ، از درون ، عموي من سخت منتظر است كه سيدي ِ اول اين سريال را بگذارند توي دستگاه و از اين مقاومت ِ بيهوده خلاصش كنند !!
همين اتفاق هم افتاد. سيدي ِ اول داخل ِ دستگاه قرار گرفت و تمام ! عموي ِ من كاري را كه زياد هم دور از انتظار نبود ، انجام داد. در يك روز و نيمي كه در خانهي خالهام بودند ، رسيد به قسمت ِ پانزدهم از فصل ِ دوم. يعني اگر بخواهم با فصل اول جمع بزنمش مي شود ۳۷ قسمت !!!
موقع ِ برگشت سيديها را جا گذاشته و كلي هم ناراحت بوده از بابتش ... تا همين جمعهاي كه گذشت. به خالهام گفتم با خودش كل ِ سيديها را بياورد. تا جايي كه عمو ديده بود ماند دست ِ من ، و بقيهاش حالا پيش عموجان است !
سه روز پيش شروع كردم به ديدنش. الان قسمت دهم از فصل ِ اول هستم. هر روز يك سيدي. اين مي دانيد يعني چه؟ يعني اينكه من سه روز است تازه ارزش ِ كار عمويم را فهميدهام !! به راستي كه او پيشكسوت و بزرگ فاميل است در اين امور .. (كف و سوت و دست حضار !)
و اما برادرم. قرار بود با هم ببينيم. يعني تا قسمت سوم اينطور هم شد. اما برادرم با بهانه ي اينكه درس دارد و بهتر است زودتر قال ِ قضيه را بكند ، به سرعت از من سبقت گرفت. الان تقريبا قسمت ِ ششم از فصل ِ دوم است. و اين يعني خيلي ! البته كه ركورد عمو را نزده اما در نوع ِ خودش معتادي ست !!!!

جورج را خوب نميشناختم. يعني اصلاً نميشناختم. چندباري توي پيادهرو از كنارش گذشته بودم. اين را بعدها كه از جورج مي گفتند ، يادم آمد. خودم هم تعجب كرده بودم. معمولاً انسان ، آدمهايي را كه فقط از كنارشان رد شده ، به ياد نميآورد ؛ اما من اين كار را كردم. چرا و چگونهاش را هنوز خودم هم نمي دانم. از آن چندبار ، دوبار او را با دوستش ديدم. يك بار داشت به دوستش مي گفت كه فقط مرگ مي تواند مانع رفتن ِ او به آن كلاس شود. نفهميدم دارد در مورد كدام كلاس حرف مي زند اما اين را فهميدم كه بايد كلاس ِ مهمي باشد برايش. جورج را ديگر در حال ِ حرفزدن نديدم. فقط از كنار هم ميگذشتيم. گفتم كه ! آنروزها حتي متوجه حضور چنين آدمي هم در پيادهرو نبودم ! اين رد شدن ها و آن جملهاش را بعداً و ناگهاني به ياد آوردم.
حالا كساني داشتند از جورج حرف ميزدند و من نميدانستم چرا او را ميشناسم. مي گفتند دو جلسه است كه او به كلاس نيامده. من ، بلافاصله بعد از شنيدن ِ اين جمله ، به ذهنم رسيد كه حتما مُرده است! چون خودش اين را ، آن روز به دوستش گفته بود. ناخودآگاه زمزمه كردم : «حتما مُرده !» نگاه همهشان ، متعجب و خشمآلود ، به سوي من برگشت. يكيشان گفت : «چرا چرند میگویی؟» چيزي نگفتم. مطمئن بودم آنها حرف مرا درك نخواهند كرد. ناگهان در بين آن چند نفر ، چشمم خورد به چهرهي همان دوستش. همان دوستي كه جورج آن روز با او حرف ميزد. گفتم : «آن روز به خودتان گفت ! يادتان نيست؟» بهتزده نگاهم مي كرد. برايش عجيب بود كه من از او ، جورج و حرفهايشان خبر دارم. حال ِ خودم هم كم از او نداشت. گفت : «کی؟ کجا؟» گفتم : «روزش درست خاطرم نیست اما توی پیادهروي ِ خيابان ِ لام. گفت كه فقط مرگ مي تواند مانع رفتنش به آن كلاس شود.» آنقدر گيج بود كه از من نپرسيد كه تو آن روز كجا بودي؟ يا چهطور شنيدي؟ يا اگر هم شنيدي ، چرا يادت مانده؟ هيچي ! فقط ناگهان ، انگار چيزي گمشده را بازيافته باشد ، زمزمه كرد : «راست مي گويد. خوش گفته بود.»
همهشان غمزده و نگران به يكديگر نگاه ميكردند. انگار منتظر بودند از ميان ِ آن جمعيت ، غريبه ي ديگري هم بگويد : «نه ! او نمرده !» و ادامه بدهد كه مثلا روزي اين را از زبان خودش شنيده كه گفته بود :«من به این راحتی ها نمیمیرم.»
اما هيچكس حرفي نميزد. همه ساكت نشسته بودند. جورج را حرف ِ خودش كُشته بود و كاري از دست ِ كسي برنميآمد.
پ.ن: توي درباره ي وبلاگ هم گفته ام. اگر متن مال كسي ِ ديگري باشد ، حتما نويسنده اش را مي نويسم. وقتي نام نويسنده اي زير متن نيامده ، يعني از خودم است ! :)
روزي ، كسي ، چيزي را سپرد به من . گفت پيشات بماند فعلاً. من هم قبول كردم. و ماند پيش ِ من. مدتها. بعد ترس آمد. ترسيدم. كه نكند نتوانم؟ كه نكند دروغ باشد؟ همراه ِ همان ترس ، رفتم و آن چيز را سپردمش به كس ِ ديگري و شنيدم او هم بعدها همين كار را كرد.
حالا ، يك نفر آمده و آن را از من ميخواهد. گفتمش دست من نيست. مال من نيست. حالا متعلّق به كس ِ ديگري شده. زد زير گريه. گفت : حالا من چه كار كنم؟ بغضم گرفت. داغ شدم. خودم را مقصر مي دانستم. علت ِ اشكهاي ِ جاري ِ روي گونههايش ، من بودم ! هقهقكنان گفت : دست ِ كيست؟ گفتم : نمي دانم ! گفت : چه طور نمي داني؟ تو آن را به كي بخشيدي؟ گفتم : من نبخشيدم. من هيچ كاري نكردم. ترس آن روزها چشمهايم را بسته بود.من كور بودم.تا به حال كور بودهاي؟ جوابم را نداد. انگار نشنيد. سرش را گرفت بين دستهايش. نگاه ِ نگرانش را دوخت به آخر كوچه. باران گرفت ناگهان. نمي دانستم چه بايد بكنم ! گفتم : باور كن من مقصر نبودم. سرش را كه پايين بود ، بالا آورد. لبخند گرمي زد. لبخندش هنوز در خاطرم هست. از آن لبخندهايي كه ميفهمي از عمق ِ جان است. دستش را گذاشت روي شانه ي خيسم. گفت : چرا نگراني؟ اگر راست گفته باشي ، بالاخره روزي ، باورت مي كنم . برگشت و رفت..
حالا من گريهام گرفته بود. صورتم را بين دستهايم پنهان كرده بودم و مي گريستم. صدايام با صداي سيلي هاي باران بر زمين ِ سرد ِ كوچه درهم آميخته بود. هيچكس را نميديدم. هيچكس مرا نمي ديد...
باران هنوز هم گاهي به همان شدت مي بارد.
امروز رفته بودم خانه ي خاله. راستش هركاري مي كنم دلم نمي آيد بگويم : همسايه ! آن هم همسايهي يازده سال ِ پيشمان !!
ما ، دو خانواده ، خيلي به هم نزديك هستيم. نسيم و برادرش (دختر و پسر ِ خاله) عين خواهر و برادر واقعي خودم هستند و خلاصهاش اينكه من خيلي با اين خانواده راحتم !
چند روز پيش به نسيم اساماس دادم كه : «دوشنبه ميام خونه تون ! هستين؟»
جواب داد : « آره عزیزم. بیا !»
اين شد كه امروز ، حول و حوش ِ ساعت ده و نيم ، آنجا بودم. نسيم در را باز كرد و گفت تنهاست. خاله بيرون بود. نشستيم و كلي حرف زديم. يك ماه بود نديده بودمش و كلي حرف داشتيم براي گفتن. پرسيدم كه : « اگه ترم تابستونی برداشتی ، چرا خونه ای؟ » شروع كرد به خنديدن و گفت : « كلاس اولي رو صحبت كردم با استاد ، نمي رم . دومي هم مي رم و زود برمي گردم كه اونم ايشالله صحبت مي كنم كه نرم !!» و هردو زدیم زیر خنده :)
بعد از يكي ، دو ساعت :
گفت : «برم یه چیزی درست کنم بخوریم !»
گفتم : « منم میام !»
رفتيم آشپزخانه و من گفتم : « سالاد با من !» هيچي نگفت. چشمكي زد و سيني و چاقو و گوجه و خيار و كاهو را گذاشت روي ميز. اصلاً من از همين ِ اين خانواده خوشم مي آيد ! تعارف هيچ جايگاهي بينشان ندارد ! مثلا وقتي سر ناهار گفتم : « دستت درد نکنه نسیم جان. خاله از شما هم ممنونم.» خاله فقط گفت : «خوردی فاطی؟ همین؟ سیر شدی واقعا؟» گفتم : «واقعن ِ واقعاً» و خاله هم قبول كرد !
دوست نسيم هم آنجا بود. يك دختر دوست داشتني ! اولش كه آمد گفت : «واااااااي چه گوشي نازي داري تو !» و اين شد شروع ِ صحبت مان. دختر مي خواهد سال ديگر برود ايتاليا. براي هميشه. الان هم مشغول ِ خواندن زبان ِ ايتالياييست. نشاندمش و گفتم : «چه جوري ِ زبون ِ ايتاليايي؟ يه كم برام توضيح بده !» نشست و برايم با آرامش ِ تمام توضيح داد. وقتي مشغول توضيح دادن بود ، خاله هم آمد نشست كنارمان. بلافاصله به دختر گفت : « می خوای استاد داشنگاه بشی؟» دختر لبخند زد و گفت : «آره.» گفتم : «واقعاً هم بهت مياد !» ...
انگار نه انگار از من بزرگتر بود. خودش مي آمد مي نشست كنار من و از وضع و اوضاع ِ درسي و برنامهام براي آينده (خيلي جدي) مي پرسيد. من هم حرف مي زدم برايش. و گفت و گوي واقعا لذتبخشي بود ..
بستني خورديم ، بلوتوث بازي كرديم ، عكس ديديم ...
خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت ! خيلي ! :)
نشسته ام روي سنگ بزرگي در حاشيهي ميدان شهر. سقراط ، درست رو به روي من ، كنار ستوني نشسته است و مشغول ِ گفت و گو ست. صورت مردي را كه سقراط مشغول حرف زدن با اوست ، خوب نميبينم ؛ چون درست در سايهي ستون قرار گرفته و صورت ِ تاريكش از اين فاصله برايم قابل ِ رؤيت نيست.
زبان يوناني سخت تر از چيزيست كه فكر مي كردم ، اين است كه حتي اگر حرفهايشان را مي شنيدم هم چيزي دستگيرم نميشد ! اما با اينكه نمي دانم دارند در مورد چه چيزي بحث ميكنند ، اين را فهميده ام كه بدون شك ، آنكس كه بيشتر حرف ميزند ، مرديست كه در سايه ي ستون نشسته !
سقراط با قيافه اي حق به جانب ، كوتاه كوتاه ، سخن ميگويد و مرد ، انگار كه او را به چيزي متهم كرده باشند ، با تمام وجود مشغول دفاع كردن از خودش است.
حالا هردوي ِ آنها ساكت هستند. نگاه ِ سقراط به مرد است و نگاه ِ مرد به زمين ؛ اما ناگهان سرش را برمي گرداند سمت ِ من و خيره به من نگاه مي كند !
من كه شوكه شدهام نگاهي به خودم مي اندازم اما بلافاصله يادم ميآيد كه آنها نمي توانند مرا ببينند. مسير نگاه ِ مرد را دنبال مي كنم : سرم را به عقب برميگردانم . نور خورشيد بدجوري چشمهايم را مي زند. آن مرد به خورشيد خيره شده ..
فكر مي كنم : سقراط بحث را به كجا كشانده؟
چشمانم را پشت ِ هم مي مالم ! كمي طول ميكشد تا دوباره سوي ِ چشمهايم را به دست آورم. سفيدي ِ جلويشان كمكم محو ميشود و مي بينم كه اينبار پدرم است كه رو به رويم نشسته ...
دارد برايم از سقراط و افلاطون و ارسطو و زندگي و نظرياتشان مي گويد و من هم با اشتياق گوش ميكنم ...
پينوشت هاي مربوط :
۱ - اين داستان واقعيت دارد .
۲ - از سه شنبه ، كه كتاب ِ دنياي سوفي را شروع كرده ام ، بعد از خواندن هر فصل ، مي نشينم رو به روي پدرم و با هم گفت و گو مي كنيم. من از چيزهايي كه فهميده ام حرف مي زنم و پدرم همين فهميده هايم را به صورت گسترده تري برايم توضيح مي دهد.
من هر شب ، فلسفه را از زبان ِ استاد فلسفه ي سوفي و پدرم ، بيشتر و بيشتر ميشناسم و هر شب ، بيش از پيش مطمئن مي شوم كه انتخابم براي آينده درست بوده : من واقعا عاشق ِ فلسفه ام !
پينوشت هاي همينجوري :
۳ - بابابزرگ ديروز ، به مناسبت اين روزهاي عيد ، به من كتاب مجموعه آثار احمد شاملو را هديه داد :)
من هم يك رواننويس بهشون هديه دادم :)
۴ - پنجشنبه تصميم گرفتم يك عدد بوكمارك ِ جديد براي خودم درست كنم : [Click Here]
من ، هر چند وقت يكبار يكي از اينها براي خودم درست مي كنم. :)
شايد در پست هاي بعدي عكس قبليها را هم گذاشتم ..
۵ - خداكند امروز استاد ، برنامه ي اين هفته ام را به هم نريزد !!

امروز توي كلاس جايم را عوض كرده بودم. چون طاهره نبود ، آدم نشستم پيش مطهره اينا. من و مطهره و دوستش چون هم سن بوديم بيشتر با هم جور بوديم. مطهره را كه خيلي وقت است ميشناسم اما دوستش را همين ترم ديدم. از همان اول کلاس من هر چيز جالبي كه به ذهنم مي رسيد در قالب يك كلمه يا جمله مي گفتم و اين دو تا غش مي كردند از خنده. كلا" مُدل ِ شوخي كردن ِ من همين است ! با صداي آرام ، در گوش يك نفر ، فقط يك كلمه يا دو ، سه كلمه مي گويم و صداي خنده ي طرف ِ مقابل است كه به آسمان مي رود ! D:
آخراي كلاس خنده هايمان اوج گرفته بود. البته من اين "اوج" را اصولا" در خودم خفه مي كنم ! طوريكه صورتم كبود مي شود و براي اينكه اطرافيان مرا نبینند ، دستم را جلوي صورتم سايهبان مي كنم و آرام آرام روي پايم مي كوبم تا اين انرژي يك جوري تخليه شود !! D:
آخر ِ كلاس هم يك سوتي از جانب يكي از بچه هاي كلاس باعث شد من ديگر قادر به نفس كشيدن هم نباشم ! سرفه ام گرفته بود و نمي دانستم بايد كدام وري بشينم كه از ديدن ِ خنده ي خندهدار مطهره بيشتر به خنده نيفتم !!
معلم از همان دختري كه گفتم پرسيد :
?What is the longest Book you`ve ever read -
دختر هم با يك لهجه ي انگليسي ِ غليظي گفت :
... It was a Romَan book* and -
اينجا بود كه خندهي من و خود دختر و مطهره و دوستش و تمام بچه هاي كلاس به هوا رفت ! من تا آخر كلاس سرم پايين بود و اولين باري بود كه توان ِ كنترل خنده ام را نداشتم !! D:
* منظورش همان Novel بود =))

- از تبريز برگشته ام. از تبريزي كه امسال هواياش هواي ِ "تبريز" نبود ..
هميشه تبريز را دوست داشتم. از همان چهارسال پيش كه براي اولين بار ديدمش تا حالا كه سومين بارم بود. حس مي كنم اين شهر از هيچ نظر كمبود ندارد. همه چيزش عالي و تكميل است. و راستش جزو معدود شهرهاييست كه من در آن احساس غربت نمي كنم. اين احساس اصلا تلقيني نيست. بلكه با ورودم به يك شهر خودش را نشان ميدهد. گاهي حتي كار به "بغض" هم ميكشد ! يك جور احساس غربت تؤام با دلتنگي براي شهر خودم. براي باران هاياش كه شايد وقتي اينجا هستم از دستشان كلافه هم بشوم.
اما تبريز نه تنها مرا دچار احساساتي از اين قبيل نمي كند ، بلكه به محض ورودم به اين شهر انگار كلي انرژي مي آيد و مي نشيند در وجودم !
- اين بار سومي بود كه به تبريز مي رفتم. اولين بار به ديدن ائل گلي و مقبرۀ الشعرا و بازارش بسنده كرديم. اما بار دوم ، مي شود گفت كه تقريباً همهي جاهاي مشهور و ديدنياش را ديديم. (+)
- اين بار بيشتر وقتمان به خريد گذشت. و به معناي واقعي كلمه "خريد" كرديم !! مخصوصاً خود ِ من D:
مانتوفروشي پرويز و خيابان تربيت و وليعصر و .. را خالي كرديم حسابي :)
به طوريكه موقع برگشت ، زير پاي ِ بنده هم پُر از وسايل بود ! حالا شما هي بگوييد بهشت زير پاي ِ مادران است و فلان ! سه ساعت ِ تمام بنده توي ماشين دو زانو نشستم ، آنوقت بهشت زير پاي ماردان است؟ حالا هي من مي خواهم مراعات كنم نمي گذاريد كه !!!
- از همان روز اول كه رسيديم من هي مي گفتم : «بايد نوقا بخريما ! يادتون نره !» انقدر اين را تكرار كرده بودم كه تا به بابا يا مامان نگاه مي كردم مي گفتند : «باشه دیگه ! نوقا ی تو رو می خریم ! نگران نباش !» خلاصه هم خريديم. راستش پارسال از "تشريفات" خريده بوديم و راضي بوديم. اين شد كه امسال هم رفتيم همانجا و نوقا ها را هم جمع كرديم :)

- راستش دلم راضي نميشد تا تبريزش رفته باشم و ديدن ِ شهريار نروم ! براي همين اين را هم از همان روز اول همراه نوقا گوشزد مي كردم !! و بالاخره شنبه ، غروب ، رفتيم مقبرۀ الشعرا. خيلي از فضاي اطراف ِ مقبرۀ الشعرا خوشم مي آيد. يك پارك ِ دنج كه جان مي دهد براي بعد از ظهرهاي پنجشنبه. بشيني و تا مي تواني فكر كني...
كنار آرامگاه ِ شهريار ، ياد ِ دو نفر از دوستان ِ خوبم افتادم. از كتابفروشي همانجا يك ديوان ِ حافظ ِ جيبي خريدم و براي هردوي ِ آنها حافظي باز كردم و شعري خواندم. البته براي خودم هم باز كردم كه اين شعر آمد :
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم ...
چقدر من اين شعر را دوست دارم ! :)

- پنجشنبه شب به دعوت ِ يكي از دوستان ِ پدرم رفتيم رستوران وحيد. بعدش هم به صورت غافلگير كننده اي ما را بردند خانه شان ! شب ِ خوبي بود. راستش اولين بار بود كه بعد از دخترخاله ام كه سه سال از من كوچكتر است ، با دختري (دو سال) كوچكتر از خودم وارد صحبت مي شدم ! منظورم گپ و گفت دوستانه است. خيلي خوب بود و يك جورهايي حالم را جا آورد ! :)
- بازي آلمان ـ اسپانيا را داخل هتل ، در تبريز ديديم. عجب بازي پر استرسي بود ! دلم كاملا با اسپانيا بود. چقدر اين ويا و ژاوي قشنگ بازي مي كنند !! مخصوصا ژاوي ! اعجوبه اي ست اين بشر !
بازي فينال را اما موقع برگشت ، در آستارا ديديم. چقدر من از برد اسپانيا خوشحال شدم. اصلا در پوست خود نمي گنجيدم !! چنان داد و فريادي راه انداخته بوديم كه مامان نمي توانست بخوابد :))
دلم براي جام جهاني تنگ مي شود .. عادت كرده ام ساعت ۶ و ۱۱ فوتبال نگاه كنم !! :(
- پارسال ، وقتي تبريز بوديم ، رُمان ِ "هزار خورشيد تابان" دستم بود و همانجا هم تمامش كردم. اما امسال رُمان ِ "كلبهي عمو تام" را مي خواندم. جالب اينجاست هر دو رمان غم انگيز بودند :)
پيشنهاد مي كنم هر دو را بخونيد :)
- ديروز از آستارا راه افتاديم و ديشب خانه بوديم. تا ديروقت مشغول ِ جمع و جور كردن وسايل پخش و پلاي اتاقم بودم ! كيف ِ شُل و ولي را هم كه پست قبل كلي طرفدار پيدا كرده بود خالي كردم :)

البته خود ِ كيف توي عكس نيست :)
- چيز ديگري خاطرم نيست. پس فعلا همين :)
مي دانيد ؛ من همين حالا دلم تنگ شده. براي كسي كه رفته. براي كسي كه معلوم نيست كجاست. براي كسي كه هست و من خيلي وقت است نديدمش. براي كسي كه از راهي دور آمده جايي نزديك به من و من از او بي خبرم. براي كسي كه در ظاهر از من دور است اما خيلي نزديك است . خب جاده ها هميشه راست نمي گويند ...
دلم تنگ است. براي خيلي ها. و نمي دانم بايد چه كار كنم؟
* وسايلم را جمع كرده ام. موبايل و دوربين و كتاب و شارژرو همه ي خرت و پرت هايم را. گذاشته ام توي كيف آبي ِ شُل و ول ، گوشه ي اتاق. فردا صبح قرار است برويم. خوشحالم :)

از ابتداي جام ، طرفدار آلمان و اسپانيا و ايتاليا بودم. بعد از ديدن اولين بازي از ايتاليا به كل ازش نااميد شدم. واقعا بد بازي كرد ! ماند آلمان و اسپانيا. تا همين شنبه پاي اين دوتا بودم چون هردوشان فوق العاده بودند. البته بازي اسپانيا و بازيكنانش را خيلي بيشتر دوست دارم و بيشتر علاقه ام به آلمان به خاطر مربياش(يوآخيم لو) و بالاك(كه در بازي ها نبود) است. ولي خب هردو تا حالا خوب پيش آمده اند. اما خب دلم بيشتر با اسپانياست. تيمي كه با اين بازي ِ فوق العاده تا به حال قهرمان نشده ! بازي ِ فوق العاده ي ويا و ژاوي و پيكه و فابرگاس و باقي ِ بازيكنها كه همهشان در نوع خود بي نظيرند.
حالا بازي قرار است بين آلمان و اسپانيا باشد.
و من اينبار دوست دارم اسپانيا به فينال برسد...
مثل اينكه اين جناب اختاپوس هم اعلام كرده اسپانيا برنده ي بازي ست. آفرين به صداقتش ! ;)
* دوست دارم Torres توي اين بازي گل بزنه :)

مي داني؟ نه نمي داني. مشكل من از ابتداي كار همين بود. اين كه نه تنها تو ، بلكه هيچكس نميدانست. مخصوصاً كساني كه بايد مي دانستند. يعني اگر هم كسي تصادفاً مي فهميد و متوجه ماجرا ميشد ، فهميدنش به درد ِ من نميخورد. چون غريبه بود. غريبه ها هم براي ارضاي حس ِ كنجكاوي ِ خودشان مي فهمند ، نه براي باز كردن ِ گـِرهي از گـِره ها ... غريبهها شايد ، چاي به دست ، لم مي دهند روي كاناپهاي در گوشهي دنجي از خانهشان و احتمالات و واقعيات و هرآنچه را كه از زندگيام دستگيرشان شده مي گذارند كنار هم و كم و بيش مي فهمند چه خبر است. يك سريشان به همين قانع هستند و بي خيال ِ جزئيات ِ دقيق مي شوند . اما گروه ديگري هم هستند. گروهي كه تا دقيق نفهمند ، مسئله را كنار نمي گذارند. گاهي مي بينمشان. يك گوشه اي ايستاده اند و حركات مرا زير نظر گرفتهاند و وقتي چيزي را كه خواستند ، فهميدند ، مي روند دنبال ِ زندگي خودشان. هرچه باشد آن ها غريبه اند و زندگي ِ من هيچ تأثيري بر روال ِ زندگي آنها ندارد. پس چه اهميتي دارد اگر گرهي در كارم باشد؟
راستش همه ي اينها را گفتم كه بداني غريبه را هركاريش كني ، غريبه است..
«اینجا و دزد؟»
ما هفت سال است كه در اين خانه زندگي مي كنيم و تا به حال اسم دزد هم به گوشمان نخورده و به همين دليل تنها چيزي كه امروز صبح، من و مامان و بابا ، مدام تكرار مي كرديم همين بود !
صبح ، وقتي در حال بدرقه كردن ِ مهمان ها بوديم ، متوجه شديم كه كفش مرد خانواده كه دايي ِ مادرم باشد نيست ! هرچه قدر جاكفشي را زير و رو كرديم و دم در را گشتيم چيزي پيدا نكرديم. تا اينكه چشممان افتاد به يك جفت دمپايي كه مال ما نبود ! يك جفت دمپايي آبي رنگ كه وسط ِ يك لنگه اش رنگي شده بود. بلافاصله فهميديم كه اين آقادزده اين ها را كنده و كفش دايي را پوشيده ! چون مهمان ها آشنا بودند احساس خجالت و شرمندگي كمتر بود اما به هر حال واقعاً بدشانسي بود كه يك بار چنين موردي پيش بيايد و همان يك بار كفش آدم را بدزدند !!
بابا به نگهباني كه گفت ، فهميد ديشب يك دزدي اتفاق افتاده و دزد را در حال فرار كردن گرفتند و الان توي كلانتري ست. بابا كه داشت برميگشت خانه ، توي راه پله ، ماجرا را به همسايه گفته و همسايه هم در جواب گفته : « دیشب دیدم یه لنگه ی این دمپایی دم در ماست ، لنگه ي ديگهش هم دم در شما ، واسه همين حدس زدم بايد مال شما باشه و اين يكي رو هم گذاشنم اونجا! »
من و برادرم ، شروع كرديم به بازسازي ِ صحنه ي جرم ! گفتيم احتمالاً از انباري ِ بالا آمده توي ساختمان ما ، بعد از بالا دنبال كفش گشته تا رسيده دم در خانه ي همسايهمان كه نيم طبقه اي با ما فاصله دارد ؛ چون در حال فرار بوده دمپايي را با عجله درآورده و يك لنگه اش افتاده نيم طبقه ي پايين يعني جلوي خانه ي ما ! بعد ديده كفش همسايه اندازه اش نيست ، آمده و كفش دايي خان را پوشيده و الفرار !!
صحنه تا اينجا بازسازي شد تا وقتي كه فهميديم همسايه ي اولي مان هم در جاكفشي اش باز بوده. خب ، سوال اين بود كه اين مرد كه كفش پوشيده بود ، آنجا چه مي خواست؟ و دريافتيم احتمالاً اين يكي ، ديگر به قصد دزدي بوده !
تا اينكه همسايه ي پايينيمان زنگ در ما را زد و گفت : «دوچرخه ی پسرم نیست !» و اینجا ما فهمیدیم شیء اصلی كه دزديده شده چه بوده ! بابا هم رفت لباس پوشيد و گفت : «اگه اين دزد الان تو بازداشتگاه باشه ، کفش هم پاشه دیگه !»
بابا و همسايه ي پاييني رفتند و پيگير ماجرا شدند . آقادزده در بازداشگاه به سر مي بُرد و هوز تكليفش مشخص نبود. «كفش هم پاش بود ! »
بابا جريان ِ كفش را به شوخي براي جناب سروان ِ ماجرا تعريف كرد و جناب سروان عصباني گفته : « اینو كه اعتراف نکرده بود !!» و دزدي ِ كفش هم در پرونده ي آقا دزده ثبت شد ! البته بابا از شكايت صرف نظر كرد ..
آخرش هم ما براي صدمين بار به همه تذكر داديم در انباري بالا را قفل كنند تا اين مشكل دوباره پيش نيايد !
اين هم ماجراي دزدي ِ ديشب. البته من شانس ديدن ِ يك دزد در حال ِ فرار را از دست دادم اما خب ، همين ماجرايش هم بد نبود :)
خوابم مي آمد ؛ ولي خب نمي شد كاريش كرد ؛ بايد زود مي رفتم تا به كلاسم برسم. پاشدم چند تا گيلاس خوردم و زنگ زدم آژانس. خانوم راننده زود رسيد. حوصله ي آشنا شدن با راننده ي جديد را نداشتم ؛ براي همين خدا خدا مي كردم تا راننده آشنا باشد. غريبه بود. يك دختر خانم خوشگل و خوشصحبت. سكوت نكردم ، سرم را به صندلي ماشين تكيه ندادم ، براي فرار از صحبت با موبايلم ور نرفتم. حرف زدم ! آن هم چه حرف زدني ! من ِ بي حوصله را چنان سر حرف آورده بود كه خودم موضوع مي دادم دستش. گفت خودش مي آيد دنبالم ، من هم كلي خوشحال شدم. رفتم نشستم توي كلاس. صندلي ام كنار پنجره است. اولش به طاهره گفتم رديف اول نمي نشينم. اما از آنجايي كه نمي توان طاهره را راضي كرد نشستيم رديف اول. البته زياد هم توي چشم نيستم. خوبياش اين است كه هر وقت حوصله ام سر رفت ، پنجره هست. نگاهي مي اندازم و بي خيال ِ كلافگي مي شوم.
كلاس تمام شد اما دختر نيامد. يك راننده ي ديگر آمد. مرا كه سوار كرد گفت :« این همکارم ماشینش خراب شده اجازه هست ایشونم برسونم؟» سری تکان دادم و گفتم : « چه مشکلی؟ خواهش میکنم !» همكار كه سوار شد گفت :« من شما رو می شناسم. یه بار رسوندمت کانون.» من گفتم :« چه جالب که شما من رو می شناسین اما من نه !!» خوب شد دو نفر با هم توی ماشین بودند. سرم گرم افکار خودم بود آن دو تا هم مشغول حرف زدن در مورد زندگي ِ خودشان ...
چند دقیقه پیش حوصلهام سر رفت. نمی دانم چرا؟ گذاشته بودمش توی اتاق تا بیایم و ببینم نتیجه ی بازی چه شد. وقتی ایستاده بودم جلوی تلویزیون ، صدای عجیبی شنیدم اما توجهی نکردم. بعد که برگشتم به اتاق دیدم صدای سر رفتن ِ حوصلهام بود. تمام میز و کمد ها و قفسه ی کتابم را لک کرده. باید پارچه ی توسی توی ِ کشوی آشپزخانه را خیس کنم بکشم رویشان تا لکه ها سریع پاک شوند. البته اگر پاک نشوند هم زیاد بد نمی شود. راستش حوصلهام نارنجی بود ؛ این است که حتی اگر لکه هایش پاک نشوند هم منظره ی قشنگی است.
صبح نشستيم با مامان سبزي پاك كرديم. يعني مقدار سبزي ها زياد بود و مامان تنهايي از پسشان برنمي آمد. من ، از بچهگي حس بدي به اين كار داشتم. حتي نمي توانستم آن را تماشا كنم. وقتي سبزي را مي گيرم دستم تا با چاقو دُمش را بگيرم ، انگار تمام بدبختي هاي دنيا مي آيد جلوي چشمم ! حس و حال زني بدبخت را پيدا مي كنم كه پسر بيكارش افتاده يك گوشه ي خانه و دختر بزرگش هم با چشمهاي كبود شده از مشت هاي شوهرش توي اتاقش نشسته و مدام مي زند زير گريه و از سياهبختي ِ خودش مي نالد. زني كه حقوق بازنشستگياش كفاف ِ مخارج خانهاش را نمي دهد و هميشه كم مي آورد. زني كه تمام خانواده اش را ول كرده و به اميد يك زندگي خوب آمده شهر اما توي حال و هواي بي رحم اين شهر بزرگ كم آورده ؛ حسابي كم آورده. اين است كه موقع سبزي پاك كردن يكسره حرف مي زنم. مي خواهم فراموش كنم اين فكر و خيال ِ جانكاه را !
سبزي پاك كردن ِ مرا كه مي بينيد به كجاها مي كشد؟ آخرش هم دوست دارم بنشينم يك گوشه و زار بزنم براي بخت سياه اين زن ... حالا باز هم بگوييد بيا سبزي پاك كنيم !
كُنج ِ ديوار اين پُست : | گلنار |
«بابا آمد.»
راست مي گفت. پدرم آمد. هميشه. به هر ورقي از دفتر زندگيام كه نگاه مي كنم ، او آمده بود. درست سر وقت. بدون اينكه مرا منتظر بگذارد. بدون اينكه نگرانم كند بابت "نيامدنش" .. او هميشه بود و هميشه هست ...
روزت مبارك ![]()
(ماجرا از دو پست ِ قبل شروع شد !)
۴
رسیدم . پله ها را نگاه کردم و دیدم پرنده پر نمی زند ! و در حالیکه از زرنگی ِ خودم به وجد آمده بودم ، پله ها را دو تا یکی کردم و رسیدم طبقه ی آخر. در را آرام باز کردم با چشمانی بهت زده به چهارده ، پانزده نفری که روی صندلی ها نشسته و منتظر بودند ، نگاه کردم. پس از من زرنگتر هم هست ! با ناراحتی و بی حوصلگی ، شماره زبان آموزی ام را نوشتم و گذاشتم بین ورق ها. یعنی کی کارم تمام می شود؟ با نگاهم بین آدمها گشتی زدم تا یک چهرهی آشنا پیدا کنم و دو تایی غر بزنیم به این گرما و این کانون ِ زبان و این زندگی ! هیچ کس نبود. همین که خواستم سرم را بیندازم پایین و بروم توی افکار خودم ، فاطمه را دیدم که وارد شد. دستی تکان دادم و او هم مثل همیشه ، سر حال و قبراق آمد نشست كنار من. خیلی حرف زدیم. یکی از دوستای فاطمه هم سر و کله اش پیدا شد . الحق که منبع انرژی بود. فاطمه را خیلی نمی شناسم اما خیلی دوستش دارم. دوازده سالی از من بزرگتر است اما هیچ کداممان این را حس نمی کنیم. وقتی دیدمش ، دلم برای الهام تنگ شد. یادم آمد از وقتی رفته تهران ، بهش زنگ نزده ام.
۵
بالاخره نوبتمان شد و پریدیم توی اتاق ِ مدیریت. کار من زیاد طول نکشید اما چون کلاس ِ انتخابی فاطمه و دوستش پر بود ، کمی معطل شدیم. آقایی که ثبت نام را انجام می داد ، خیلی شوخ طبع و سرحال بود. وقتی داشتم می آمدم ناراحت بودم از اینکه آقای "عَین" از كانون زبان رفته و ما تنها فرد مورد اعتمادمان را از دست داده ایم. اما بعد که این مدیر جدید را دیدم نظرم عوض شد.
وقتی داشتم از کانون زبان خارج می شدم ، مطهره را دیدم که نشسته بود کنار مادرش. رفتم جلو و زدم پشتش. برگشت و هر دو با هم خندیدیم. ذوق زده نگاهش کردم و گفتم : مرخصی بودی توام؟ گفت : آره ! زدم روی دستش که در دستم بود و گفتم : پس باهمیم که ! سرش را با خوشحالی تکان داد و گفت : آره ! چه خوب شد ! بعد یکدفعه دست کرد توی جیبش و گفت : فاطی این هزاری مال توئه ! گفتم : مال من؟؟ گفت : ترم قبل ، زمستون ، ازت گرفته بودم بعد دیگه ندیدمت بهت بدمش ! گفتم : مطهره بگیر ، این چه کاریه آخه؟ گفت : عمرا ! همین که تا الان یادم مونده یعنی نمی گیرمش دیگه ! مال ِ خودته ! هر دو خندیدیم و بعدش هم خداحافظی کردیم.
۶
در راه برگشت ، داشتم به اتفاقی که امروز باید مي افتاد يا بيفتد فکر می کردم. کمی اتفاق ها و جزئیاتشان را مرور کردم و فهمیدم اتفاق ِ مورد نظر افتاده ! حالا اینکه آن اتفاق چه بوده و دقیقا کجا و چه هنگامی رخ داده ، میتواند یک راز باشد. یک راز کوچک اما شیرین !