يك سري كارها را خيلي دوست دارم. مثلا خيلي خوشم مي آيد وقتي كسي دارد توي كيفش دنبال چيزي مي گردد ، به كيفش نگاه كنم. به هرچيزي كه مي زند كنار تا آني را كه مي خواهد پيدا كند. نه اينكه بدون اجازه و دزدكي اين كار را بكنم‌ها ! نه ! دوست دارم همانطور كه كله‌شان را كرده‌اند توي كيف ، آرام بزنم پشتشان و بگويم :«اجازه هست منم نگاه کنم؟» و آن‌ها تندتند سرشان را به علامت تأييد تكان بدهند و به كارشان ادامه بدهند. شايد هم آن وسط ها چيزي به چشم من خورد و گفتم : «اوناهاش ! اونجاست !» و آن‌ها با يك لبخند از من تشكر كنند ، همان كيف را بيندازند روي دوششان و بروند. ولي نمي شود. نمي توانم اين كار را بكنم. چون نمي توانم اجازه بگيرم. چون اگر اجازه‌ي چنين كاري را بگيرم ، بهت‌زده نگاهم مي كنند ؛ پيش خودشان فكر مي كنند : «یعنی چی تو کیفتو نگاه کنم؟ مسخره کرده منو !» بعد هم سري به علامت تأسف تكان مي‌دهند و جاي‌شان را عوض مي‌كنند. حتي اگر مؤدبانه بگويند : «نه.» برايم لذت‌بخش تر است. اما اين كار را نمي كنند. چون فكر مي كنند مسخره‌بازي‌ام گرفته ! چون غلط فكر مي كنند . چون اصلا فكر نمي كنند !