يك صبح دل انگيز !!


دو روز پيش ، صبح ، درست زماني كه من محو كنسرت شجريان در قونيه بودم و شعر "مستان سلامت مي كنند " را زمزمه مي كردم آيفون به صدا در آمد ! (به خاطر همين زنگ مستند فوق العاده زيباي استاد شجريان  را نصفه ديدم تا ديشب كه نشستيم كلا ديديم ! از دستش ندهيد .. ) 
خواستم جواب بدهم كه يادم آمد اين آيفون*لعنتي هنوز خراب است ! چندين ماه است كه خراب است ! اگر فقط مشكل از خانه ي ما بود حل شدني بود اما مشكل از كل ساختمان است و ما و همسايه ها در حل اينجور مسائل كمي تنبليم ! درست مثل ِ آسانسور ! همه ي ساختمان با گذاشتن آسانسور موافقند و حاضرند مخارجش را بپردازند ، اما هيچ كس كاري نمي كند ! جالب است كه همسايه ها هنوز هم از اين طرح ِ به تصويب رسيده به عنوان « يك پيشنهاد جديد كه مي دونم همه قبولش دارين» ياد مي كنند !!
خلاصه ، پريدم و شالم را انداختم روي سرم و رفتم روي بالكن : آقا ! آقا ! بالا !
سري تكان داد كه : هستم !
مانتو را روي هوا پوشيدم و پله ها را دوتا يكي كردم رسيدم دم در. نفس نفس زنان بسته ي پستي را گرفتم و دفتر را امضا كردم. مي دانستم درون بسته چيست و لذت ديدنش چند برابر شده بود. آنقدر ذوق زده بودم كه نفهميدم كي رسيدم جلوي در ! بسته را باز كردم و اسم "بخاراي من ، ايل من" را ديدم. در را بستم و شروع كردم به باز كردن بسته. كتاب را در دستم گرفتم و نفسي عميق كشيدم. واقعا خوشحال بودم ! ( چون خيلي وقت بود دنبالش بودم و همه از پيدا كردنش  نااميدم كرده بودند !) زنده باد آديـنـه بوك !

* ديشب وقتي رفتيم كه بخوابيم ، صداي يك بوق ممتد به گوشمان رسيد ، متوجه شديم از آيفون است. برادرم رفت پايين تا مشكل را حل كند. بعد از لحظاتي صدا قطع شد. مرتضي با خنده وارد خانه شد و من از اتاق داد زدم كه : چي شد؟ و برايم تعريف كرد كه با يكي ديگر از همسايه ها كل بساط آيفون را درآوردند و بعد آب زيادي ريخته بيرون ؛ اما صدا قطع نشده ! يك سيم باقي مانده بود ، مي گفت يك نگاهي به هم انداختيم سيم را هم كنديم ! هيچي از آن نمانده اما خب صدا قطع شد !


يك اتاق و است و يك تنبل !


وضع اتاقم خيلي افتضاح است ! يعني طوريكه آدم دلش نمي آيد يك نگاه جزئي به آن بيندازد چه برسد به اينكه بنشيند يك گوشه ي اتاق و درسش را بخواند ! بايد تميزش كنم اما از خود ساعت سه بعد از ظهر كه به وضع ناجور آن پي برده ام ، مدام خودم را به كارهاي ديگري مشغول مي كنم تا بتوانم جناب وجدان را ساكت كنم كه «ببين ! سرم شلوغه !».
كنار در اتاق ، دو لنگه جوراب افتاده ؛ كمي آنطرف تر كيفم چپه شده روي تخت و روتختيم هم به طور وحشتناكي مچاله شده سمت ِ ديگر تخت ! يك پيش دستي ، حاوي ِ چند آلوچه و چند هسته هم روي تخت هست. از صبح كه بابا* آوردش و گذاشتش روي ميز ، دو تا بيشتر نخورده ام ! دلم خوراكي ترش نمي خواهد امروز. آن چند هسته ي ديگر هم برمي گردد به اوقاتي كه بابا براي انجام كاري مي آمد اتاقم و وقتي مي ديد دست به آلوچه ها نزده ام ، خودش يكي دو تايي برمي داشت و مي خورد. بعدش يك «فاطي چرا نمي خوري» هم مي گفت و مي رفت. چند تا كتابچه هم افتاده اند كنار جعبه ي نرم كنار تختم. ليست كتابهاي انتشارات هرمس ، نيلوفر و نشر چشمه . روي همان جعبه ي نرم هم يك كتابي است كه هنوز شروعش نكرده ام. كنار شوفا‍ اتاق دو تا كوسن افتاده اند روي هم و آن بالايي تكيه داده به سطل آشغال اتاق كه مبادا بيفتد ! روي شوفا‍ژ هم يك عدد شارژر Creative با سيم هاي در هم رفته ، در حالي كه هنوز به سه راهي متصل است ، نشسته. كيف ديگري طوري كج شده روي پدال ِ سطل كه در سطل ِ آشغال نيمه باز مانده ..
رسيديم به ميز ! از جزئيات ريز كه بگذريم پر است از كاغذ و كتاب و خودكار. به علاوه ي موبايل و اتكلن و كيف پول و پوشه ي سبا . خدا رو شكر آن چند سانتي متر باقي مانده از اتاق سالم است !
اينجا اتاق يك جنگ زده نيست ! اتاق ِ فاطيمايي ست كه چند روزي ست اصلاً حوصله ندارد. دليل از اين موجه تر؟

ادامه : البته اين متن براي روز دو شنبه ست و اتاق الان در وضعيت سفيد به سر مي برد :)

* دوشنبه تعطيل بود و به همين دليل بابا خونه بود :)

 
. اين چند روز خيلي نوشته ام. و هنوز هم مي نويسم. روي هر چيزي كه گير آوردم يك صفحه يا دو صفحه يا حتي بيشتر .. يك جور روز نوشت. خيلي حس خوبي دارد. هنوز هم اين حس را دارم. اين است كه احتمالا از اين به بعد اينجا يك روز در ميان بروز خواهد شد.

شب ، سكوت ، خانه ي مادر بزرگ !


هفت یا هشت سالم که بود ، یک کیفی داشتم ، صورتی رنگ . روی جیبش طرح نقاشی ِ صد و یک سگ خالدار بود. خیلی دوستش داشتم. هر وقت قرار بود پنجشنبه ای برویم خانه ی مادربزرگ ، تا خرخره پرش می کردم از کتاب داستانها و عروسک ها و اسباب بازی هایم. مامان همیشه می گفت : « به خودم رفتی !» من هم همیشه می خندیدم. شاید در آن دو روزی که آنجا بودیم ، حتی به بعضی هاشان نگاه هم نمی انداختم اما یک چیزی بود که باید همه شان را با خودم می بردم ! شب ها ، قبل از خواب ، معمولا یکی از کتاب داستان هایم را می گرفتم دستم و دراز می کشیدم روی تشک ، کنار مادربزرگ ، پاهایم را می انداختم روی هم و شروع می کردم به خواندن. کلمه ها را یک به یک هجی می کردم و بعد در ذهنم سرهم شان می کردم و وقتی می فهمیدم تلفظ درست کدام است بلند تکرارش می کردم. تصاویرشان را خیلی دوست داشتم. هنوز هم چندتایی از آن ها در ذهنم مانده. مثلا کتاب کدو قلقله زن ! عکس یک پیره زن ِ لاغر و بامزه درون یک کدوی بزرگ که با نگرانی رو به رو را نگاه می کرد. خلاصه اینکه از خواندن کتاب ها خیلی لذت می بردم. درست مثل حالا !
 اما وقتی "خوابیدن" جدی می شد و باید چراغ ها را خاموش می کردیم ، پدر بزرگم از راه می رسید ، دست هایش را به هم می زد و می گفت :
هر نیک و بدی که در کتاب است
بر هم بزنید که وقت خواب است
من هم مثل همیشه از شنیدن این شعر کلی ذوق زده می شدم و کتاب را می بستم و می گذاشتم بالای طاقچه. پتو را تا صورتم می کشیدم روی سرم و می خوابیدم. خوابیدن در خانه ی مادربزرگم یک حال ِ خاصی دارد. صدای جیرجیرک ها و نور ماه و .. این را خوب یادم مانده که آن جا ،همیشه خواب های خوب می دیدم و البته هنوز هم می بینم..

براي زهرا شمس ...


اگر بگويم سخت ترين نوع نوشتن ، نوشتن ِ نامه است ، اغراق نكرده ام. آن هم براي كسي كه همه ي آنچه از او مي داني يك نام است و چند نوشته. البته من فكر مي كنم اگر روزي قرار باشد بگويم آدمهاي كداميك از اين دو دنيا (مجازي و واقعي) را بهتر مي شناسم ، مطمئناً انتخابم دنياي مجازي ست. انگار در دنياي واقعي ـ با اين همه ادّعا ـ راحت تر مي توان فريب خورد ! روزها با نوشته هاي افرادي سر و كار داشته ام كه دروغ يا راست بودنشان را نه خيلي راحت ، اما مي شد با چند بار خواندن و مقايسه ي كوچكي با باقي ِ نوشته هايشان فهميد. حقيقت اين است كه نوشته ، اگر واقعاً متعلق ِ به خود فرد باشد ، از اعماق قلب برمي خيزد و قلب ـ اين مكان مقدّس ـ  جايي براي دروغ گفتن نيست.
ديشب ، وقتي خبر بازداشت شدنتان را شنيدم ؛ پيش از همه چيز و همه كس ، به خاطر اين بغض لعنتي كه راه گلويم را بسته بود ، ياد
خواهرتان افتادم. با خودم فكر كردم وقتي حال من اينچنين است و دلم انقدر بي قرار است ، پس خواهرتان ، فاطمه ، چه حالي دارد؟ آن هم در آن شهر دور و دلگير كه يكسال است ، مدام ، واژه ي "تنهايي" را به او يادآوري مي كند ..
دلــــم گرفــت !
وقتي مي خواستم چشمهايم را براي لحظاتي هم كه شده ، روي فكر و خيال اين بي انصافان ببندم ، مدام چهره تان مي آمد جلوي چشمانم. نمي توانستم بخوابم وقتي به اين فكر مي كردم كه شما ، در آن اتاق ِ تاريك و نمور بازداشتگاه ، چه حالي داريد..
از گرفتگي دل ِ خودم ، به دل شما مي رسيدم. مي دانستم در اين موقعيت ها ، شما هم مثل من ، همه چيز را ، با اينكه سخت آزارتان مي دهند ، در قلب ِ رازدارتان نگه مي داريد و بروز نمي دهيد. اما حالا چه طور؟ حالا ، در آن اتاقك ِ سياه و پر از اضطراب هم همين كار را مي كنيد؟
بغض ، انسان را بيش از هرچيز ديگري آزار مي دهد ، آرزو مــي كردم بتوانم گريـه كنم !
خط به خط نوشته هايتان را به ياد مي آوردم و دلم بيشتر مي گرفت.
تا خود صبح ، در ذهنم ، هزاران نامه نوشتم و پاره كردم. راستش من قلمم مثل شما زيبا نيست و به همين خاطر از نوشتن اين نامه خجالت مي كشيدم. اما بعد با خودم گفتم بگذار اين دل ِ بي قرار حرفش را بي هيچ حصاري بزند ! چرا اذيتش مي كني؟ بگذار يك جوري از دست اين بغض ِ ناتمام خلاص شود ..

زهراي عزيز ،
تا زماني كه شما در زندان هستيد ، چشم اميد من فقط به خود خداست و لطف ِ بيكرانش. براي آزادي شما و تمام زندانيان ِ بي گناه ِ اين سرزمين دعا مي كنم.

بي صبرانه منتظر شنيدن ِ خبر آزادي تان هستم.
خواهر كوچكتان : فاطمه
۵۷ : ۱۰ دقيقه ي صبح ِ جمعه.

دل است ديگر ..

خب گاهي اوقات هم هست كه دل آدم مي خواهد بنشيند يك گوشه ي دنجي و براي چند لحظه ي ناقابل هم كه شده در گذشته اش زندگي كند. دوست دارد تمام اين جمله ها و توصيه هاي روانشناسي را بريزد دور تا انقدر از حال و بدي گذشته و .. حرف نزنند !
خب دل است ديگر ؛ نمي شود كه هميشه به خواسته هايش " نــــه " گفت !!
بگذار براي چند لحظه هم كه شده ، مال خودش باشد و خاطرات شيرين گذشته اش را مزه مزه كند ..
شايد طعم تلخي هاي زمان حال از لاي دندان هايش برود ..

                                                                                       ادريبهشت هشتاد و نه

پ.ن : عكس از خودم هست.

ياد ايامي .. !!


گفتم حالا که دیگر در اواخر سال تحصیلی به سر می بریم و چیزی کمتر از یک ماه و نیم به پایان آن مانده ، سری به خاطرات این دوران بزنم و چند تا از اتفاقات جالب داخل کلاس را اینجا بنویسم (چه از معلم و چه از دانش آموز). البته بهتر است از همان لغت محبوب "سوتی" استفاده کنم !

- سیاه جامگان چه کسانی بودند؟
- سیاه جامگان کسانی بودن که شعار و لباسشون سیاه بود !

- از ادیبان دوره ی رنسانس کیا رو می شناسی؟
- ابن سینا و .. !!!

- یکی از هنرهای مشهور ایرانیان رو نام ببر !
- کشاورزی ؟!

- گلستان دنیای مستقلی است که تنها سعدی شیراز همه ی زوایای آن را با قلم عالم گیر خود مـُـسَخـَر مَسخـَره کرده است !  ‌ (اگــه لحن ِ جدي ِ اون فرد را مي شنيدين بيشتر هم مي خنديدين !)

- آیا نواحی کوهستانی ِ استان گیلان از لحاظ جاذبه های گردشگری چگونه است؟

- بچه ها من واسه ی دومین دوشنبه ی بعد از عید امتحان می ذارم. می شه بیست و دوم دیگه؟
- نــــه !
- مگه جمعه سیزده به در نیست؟
(اینجا باید بگم شاید این به نظر سوتی نیاد اما اگر دقت کنین اون خانم تو ذهنش داشته با سیزده به در حساب می کرده و اگر این نکنه رو کنار بذاریم حرفش کاملا بی معنی میشه !!)


- اگر دقت کنید متوجه می شويد :


 پ.ن ۱ : حس نوشتن آن پستي كه وعده اش را داده بودم نبود.
          انشالله سر فرصت. آپلود عكس زيادي دارد!

پ.ن ۲ : البته اينها بيشتر سوتي هاي يكي از بچه هاي كلاس بودند ، ضمناً بعد از هركدام از اينها يك "انفجار" خنده اتفاق افتاد كه خستگي را از يادمان برد !

پ.ن ۳ : من از دندون پزشكي بيـــزارم ... 

نمایشگاه کتاب (دو)

این پست را قسمت بندی کردم تا زیاد به نظر نرسد .. اما بندها به هم مربوطند و گاهی حتی نتیجه ی مطلب بالایی در بندهای بعدتر تغییر می کند !

اول ِ ماجرا
چهارشنبه ، پانزدهم اردی بهشت ، سری به نمایشگاه کتاب زدم. از همین ابتدای امر بگذارید بگویم که اصلا شبیه ِ چیزی نبود که در تصوراتم داشتم ! نمی خواهم غر بزنم یا فقط نکات ِ منفی را بگویم اما خب من خودم فکر می کردم حداقل به خاطر "بین المللی" بودن ِ نمایشگاه ، کمی بیشتر به آن برسند ! مصلّی را که قبلا دیده بودم ، مشکل از آن نیست ، مشکل از برنامه ریزی و نمایشگاه های خارجی ست .. به هرحال فکر می کردم خیلی بهتــــر از این باشد !

کمی آنطرف تر از اول ِ ماجرا
اوایلش که خیلی خورد توی ذوقم ! تمام انتشاراتی هایی که من دنبالشان بودم ، انتهای مصلی بودند ! اما خب ، هماهنگ شدیم و تصمیم گرفتیم اول سراغ ِ آن انتشارتی ها برویم و سر زدن به باقی ِ غرفه ها بماند برای وقت ِ برگشت ..

نزدیک ِ به اصل ِ ماجرا
- از اینکه انتشارت "کاروان" بین ِ غرفه ها نبود واقعا حالم گرفته شد .. نصف ِ شور و اشتیاق من برای رفتن به نمایشگاه به خاطر "کاروان" بود . و به همین خاطر هم ۴ تا از کتابهای لیستم خط خوردند ..
خبرش را صبح همان روز از گلکو شنیدم اما همین چند دقیقه پیش که اینباکس ام را چک می کردم دیدم ایمیلی از طرف انتشارات دارم مبنی بر اینکه امسال در نمایشگاه نیستند و ..

- انتشارات "نیلا" را پیدا کردم اما خب با پیدا نکردنش تفاوتی نداشت ! چون غرفه خالی بود .
  پس "ناتور دشت" هم خط خورد ..

- انتشارات ویژه نگار را هم پیدا نکردم. یعنی جزو لیست ناشران نبود.
  ... "بخارای من ، ایل من " هم خط خورد !

اصل ِ ماجرا
- انتشارات ِ "نیلوفر" ، برای من ، پربار ترین انتشارات بود . ولی متاسفانه در ردیف های آخر نمایشگاه قرار دارد. از این غرفه پنج کتاب خریدم که دو سه تایش را فقط و فقط به خاطر ِ توضیحات ِ کامل و شورانگیز ِ یکی از آقایان ِ فروشنده خریدم ! خب در هشتاد درصد غرفه ها از اینجور آدم ها هستند که کتابها را با توضیح در اختیارتان بگذارند اما من پیشنهاد می کنم توضیحات این مرد را از دست ندهید !!
کار زیادی ندارد ، کافی ست روبه روی او بایستید (یک مرد عینکی و نسبتا چاق که اگر بروید آنجا نگفته می شناسیدش ..) و انگشت اشاره تان را روی یکی از کتابها بگذارید و مثلا بگویید : این کتاب .. در این هنگام ، این آقای سرحال و خستگی ناپذیر ، شروع می کند به توضیح دادن ، آن هم با چه شور و حالی ! یعنی من فکر می کنم ، دست ِ کم یکی از دلایل ِ شلوغ بودن ِ غرفه ی "نیلوفر" ، حضور همین مرد بود ! من که همانجا ایستاده بودم تا به توضیحاتش چه برای کتابهای خودم و چه برای کتاب دیگران گوش بدهم... با اینکه هوای نمایشگاه خنک بود ، اما خیس ِ عرق بود ! کاملا واضح بود که این عرق کردن ، فقط به خاطر فعالیت ِ زیاد و بی وقفه ی او ست و لاغیر !

- "نشر چشمه" و "هرمس" هم غرفه های خوبی بودند. درست است که خودم به شخصه از دومی کتابی نخریدم اما کتابهای خیلی ناب و زیبایی داشت.

- نشر "مثلث" و "روزنه" را هم برای سفارشات سبا دیدم. از بین کتابهایی که برای سبا خریدم ، کتاب "مارک و پلو" ( از نشر مثلث) که سفرنامه ای همراه با عکس ِ "منصور ضابطیان" است خیلی به دلم نشست ! و شب ، وقتی دیدم چاپش برای همین بهار ۸۹ است ، مطمئن شدم دیگر نمی توانم پیدایش کنم ! و باید از همان نمایشگاه می خریدمش .. خیلی دلم سوخت این شد که از صبح ِ پنجشنبه تا ظهر و از غروب تا شب یکسره خواندمش که تمامش کنم. کتاب فوق العاده شیرینی ست با زبانی خودمانی و دوست داشتنی ! با اینکه سبا گفته بود که اصلا مشکلی ندارد کتاب دستم باشد اما خب ، خودم دوست داشتم همان شنبه آن را تحویلش بدهم . چون می دانم چقدر انتظارش را می کشد.این کتاب ۱۶۰ صفحه ای را یکسره خواندم اما می دانم ، حتی اگر خودم هم داشتمش ، همینطوری می خواندم ! الان هم منتظرم به بازار بیاید تا یکی از آن را در کتابخانه ام هم داشته باشم. چون از آن کتابهایی است که هرازگاهی باید رفت سراغشان و ..



کمی قبل و کمی بعد از کــُل ِماجرا :
- شب ِ قبل از نمایشگاه (سه شنبه) ، به غیر از جاهای دیگری که در پست بعدی خواهم گفت ، به اصرار من به انقلاب هم سر زدیم. کتابفروشی ها را گشتم ولی بیشتر از همه ی آن ها یک کتابفروشی ِ دنج در خیابان ِ "۱۲ فروردین" به دلم نشست . خیلی ناراحتم که اسمش یادم نمانده اما توی اسمش "ژ" و "یا" بود .. حالا ژوزفیا ، ژوزیا ..  از اینجا "دنیای سوفی" و "لب خوانی های قزل آلای من" رو خریدم.

- تمام ِ دست فروشی های انقلاب ، بلا استثنا ، "دائی جان ناپلئون" را داشتند ! شب قبل از نمایشگاه در انقلاب فقط یکی شان را دیدم و سریع کتاب را برای گلکو خریدم( که بعد از شنیدن خبر پیدا کردنش در پوست خودش نمی گنجید . اما وقتی دوباره (باز هم به اصرار من) ، پنجشنبه به انقلاب رفتیم ، دیدم نه ! فقط آن دیروزی نبوده ! همه دارند ! راستش برای خودم خریده بودمش اما شب که سبا زنگ زد تا از من بابت ِ کتابهایی که از نمایشگاه برایش خریده بودم تشکر کند ، وقتی خبر را شنید ، با یک لحن خاصی گفت : "فاطی منم مــــی خواستمــــ !!"  و از آن جایی که بنده ویران ِ رفاقت هستم گفتم : " خب همین رو می دم به تو !" و بدین ترتیب دلی دیگر هم شادمان شد !!

- کلا تقی به توقی می خورد می گفتم "بریم انقلاب خب !"

- پنجشنبه ، یعنی بعد از دیدن ِ نمایشگاه ، "ناتور دشت" و "حمایت از هیچ" را که در نمایشگاه پیدا نکرده بودم را در خیابان انقلاب پیدایشان کردم اما "بخارای من ، ایل من" را نه ..
هی غر می زدم که : "مامان ! آخه ببین ! کتابهای مـ.مـ.نوعه ریختن کف ِ پیاده رو ، اما این کتاب ( بخارای من ، ایل من) پیدا نمیشه ! آخه واقعا مملـ.کتــ.ـه داریم؟"

- روی هم ۱۶ تا کتاب (از نمایشگاه و انقلاب و ..) خریدم که خب دوتایش ـ به خاطر قطر خیلی خیلی کمشان ـ در این عکس نیستند ( اسمایلی فاطیمایی که به روی خود هم نمی آورد قرار بود از ده تا بیشتر کتاب نخرد !) :
به ترتیب داخل عکس :
دیوان رهی - گیلان قدیم - تهران در بعد از ظهر - اتاق آبی - در کوچه باغ های نیشابور - عقاید یک دلقک - شبی عالی برای سفر به چین - حمایت از هیچ - ناتور دشت - ژرمینال - خاطره های پراکنده - ببر سفید - هتل مارکو پلو - وداع با اسلحه - دنیای سوفی .


[ برای دیدن عکس با اندازه ی اصلی کلیک کنید]

- این داستان های انگلیسی را هم از "بازارچه ی کتاب" خریدم :

- خلاصه اینکه نزدیک به صد تومن فقط قیمت کتابهای من شد به شخصه از همین تریبون تشکر خود را از والدین ِ گرامی به خصوص پدر نازنینم اعلام می دارم !

پ.ن : پست بعدی در مورد تهران است و مسیرش . نه نمایشگاه !

نمایشگاه کتاب (یک)

از اواخر اسفند به فکر نمایشگاه کتاب افتادم . به پدرم که گفتم بدون حتی یک لحظه مکث کردن قبول کرد. اصلا موضوع اگر مربوط به کتاب باشد ، بی برو برگشت : قبول ! مادرم هم که کلاس هایش تمام شده بودند و قرار شد که ما سه نفر با هم راهی ِ تهران ، نمایشگاه کتاب بشویم.. از اوایل ِ عید من شروع کردم به جمع کردن ِ یک لیست کتاب. البته خودم هم می دانم که در شلوغی آنجا و وقت محدود ِ دو روزه ی ما ، شاید امکان پیدا کردن ِ همه شان نباشد ، اما خب شنیده بودم که اگر لیست داشته باشم ، کارم زودتر راه می افتد . چند شرط هم برای خودم گذاشتم ! اینکه تا روزی که قرار است به نمایشگاه برویم ، باید تعداد ِ کتابهای نخوانده را کاهش بدهم و بیش تر از ده کتاب هم حق ندارم بخرم ! چون با شناختی که از خودم دارم ، تا خود ِ تابستان کتابهای دیگری هم به اینها اضافه خواهد شد و من اصلا دوست ندارم زیر یک انبار کتاب نخوانده گرفتار شوم ! یعنی ترجیح می دهم تک تک کتاب بخرم و بخوانم اما کتاب را خوانده شده در قفسه بگذارم . تعداد کتابهای نخوانده ام ، تا این لحظه به شش عدد رسیده که این خبر خوبی ست !
خلاصه اش اینکه اگر اوضاع به همین روال بماند ، سه شنبه عازم تهران هستیم و پنجشنبه هم نمایشگاه ..
راستی ! در نمایشگاه کتاب ، اگر چشمتان به این کتابها افتاد ، ساده از کنارشان نگذرید :

۱ -  قلندر و قلعه
۲ -  پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید
۳ -  کی خسرو
۴ -  استاد عشق
۵ -  بادبادک باز
۶ -  زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود
۷ -  ماهی ها در شب می خوابند

پ.ن شوخی : حلال کنید که راهی ِ کانون زلزله هستیم

 

اردوی سال ِ 89

از هفته ی پیش انتظار اردوی چهارشنبه رو می کشیدیم... محل ِ اردو یکی از ارتفاعات گیلان بود.
سه شنبه ، بعد از ظهر ، مامان اینا گفتن که از رادیو اعلام کردن یک جبهه هوای سرد داره به طرف ارتفاعات ِ شمال میاد و گفتن خیلی خطرناکه و آب رودخانه ها بالا میاد و ... من خیلی ناراحت شدم ! آخه تا خود ِ سه شنبه هوا خوب بود ، عدل همین چهارشنبه باید اینطوری می شد؟ به گلکو که زنگ زدم و ماجرا گفتم ؛ به این نتیجه رسیدیم که یه حسی داره به هردو مون میگه ما این اردو رو می ریم.. اما تفاوت نظرمون در این بود که اون می گفت ما فردا غرق می شیم ، اما من می گفتم زنده می مونیم . آخه اونجایی که ما رو بردن ، کنار یه رودخونه ی خروشانه. همین شده بود سوژه ی خنده مون ! گلکو می گفت با خودمون پارو و تایر و لاستیک ببریم تا موقع غرق شدن راه نجات داشته باشیم ! از اینور هم خانواده اصرار داشتن که این اردو برگزار نمیشه ! اما من مطمئن بودم میــشه ! خلاصه ! صبح شد و من بار سفر بستم و با ژاکت و پالتو راهی مدرسه شدم! توی اردی بهشت !!! رسیدم مدرسه ، دیدم بچه ها هستند و خیالم راحت شد. مدیر و معاون هم چیزی در مورد کنسلینگ و اینا نگفتن. پس ما شاد و خندان در آن صبح ِ بارانی و مه آلود به سمت ِ مقصد به راه افتادیم !
در راه یک سری عکس گرفتیم که اکثراً تار شدن اما بعضی هاشون خوبن :

 

 رسیدیم اونجا و دیدیم بـــَه ! بارون ِ شدیـــــدی در حال باریدنه و رودخانه به معناس واقعی وحشی ست !! اما ما کلا از اینجور چیزا ترسی نداریم، پس با خیال راحت رفتیم سراغ ِ خونه هامون ؛ من و سبا و نسترن و گلکو و مریم و آنیتا و کمند و تارا توی یک خونه :





  


+ با اینکه بارونی بود و بیرون اومدن سخت بود اما خیلی خوش گذشت. توی خونه بودیم و همین باعث شد اتفاق های خاطره انگیزی برامون بیفته. خونه ها با علاء الدین گرم می شدن. اصلا ماجرای "مامان" صدا زدن ِ گلکو هم از همین جا شروع شد که آقایی که مسئول اونجا بود اومد تا علاء الدین رو روشن کنه ، برای همین هم گلکو علاء الدین رو برد بیرون تا اون آقا روشنش کنه ، یهو دیدیم با یک نگرانی ِ مادرانه پرسید :
- آقا این خطرناک که نیست؟ بچه ها نسوزن !
- نه خانم مطمئن باشین !
به غیر از این کلا عین ِ مامان ها نگران ِ تمیز کردن و گم نشدن ِ وسایل و شستن ظرف ها بود !

+ یکی از لذت بخش ترین قسمت های اردو قسمت خوردنش بود که کلا بخش عظیمی از اردو رو به خودش اختصاص داد !! چیپس و خَــمــَس و چایی و غذا و دوباره چیپس و ..


(چیپس)


(آلوچه خـَمـَس : که مامان ِ گلکو زحمتش رو کشیده بود ، فوق العاده خوشمزه بود !)


(عدس پلوی من)

+ واسه خودمون مشغول حرف زدن و آهنگ گوش کردن و خوردن و .. بودیم که یهو یک موجود خبیث مارو غافل گیر کرد !! اندازه ی یه انگشت قد داشت البته بدون ِ شاخ !  فکر می کنین عکس العمل ما چی بود؟ هیچی ! فقط از اعماق ِ حنجره جیغ می کشیدیم ! جیغی که تا حالا مثلشو نشنیدین ! در این میان تنها سبای دلاور بود که جلو رفت و سعی کرد با پلاستیک بگیردش اما مگه می شد اینو گرفت !! من؟ من که فقط با موبایل دنبال سبا و اون سوسکه می دویدم و می گفتم وایسین عکس بگیرم ! بذار عکس بگیرم ! بالاخره سبا گرفتش و انداختش بیرون و تنها چیزی که موجب ِ خنده ی ما شد ، عکس العمل مریم بود ! گریه ش گرفته بود !!!! گریه ی واقعی ها ! من از قیافه ی اونم عکس گرفتم اما بعدش دلم براش سوخت و پاکش کردم. متاسفانه تمام عکس هایی که من از این موجود گرفتم تار شدن ، اما آنیتا موفق شد بیرون ، ازش یه عکسی بندازه :

 

 

+ منم یه عکس ِ پانوراما از اتاق شلوغمون گرفتم :


+ عکس های متفرقه :

  
 
من و گلکو D;  

+ وضع کفشامون دیدنی بود بعد اردو ! طوریکه وقتی رسیدیم مدرسه ، من بند کتونی م باز شده بود ، برگشتم به گلکو گفتم : گلکو یه لحظه وایسا من بند ِ گالُشَمُ  * ببندم ! گلکو داشت غش می کرد از خنده

    ۱ -  با بارون و اون هوای سرد و اون اوضاع ، ۳۱۲ تا عکس گرفتیم . حالا بارونی نبود چی میشد !! 
    
    ۲ -  این عکس ها با کیفیت های مختلفی گرفته شدن ! گوشی من و گلکو [3.2]  ، دوریبن گلکو [6]دوربین من [7] ، تازه موبایل نوکیای قبلیم رو هم برده بودم [3.2] ، چون اون هرچیش خراب باشه ، کیفیت عکسش فوق العاده ست ! 3.2 ی اون اندازه ی 5 سونی اریکسونه !
 
    ۳ - اردو به روایت ِ گلکو  [چون عکس ها کمی فرق دارن ، خوبه که ببینید]
   
    ۴ -
ما ۵ نفر ؟

        

+ کلی وقت گذاشتم واسه این پست ها !

* گالش : یه نوع کفش چرم یا پلاستیکی ِ قدیمی که توی روستاها استفاده می کردن.

هنگام بارندگی ...


یک گوشه ی ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم. هوای جاده گرفته بود . هوای دلم هم. باران دل انگیزی می بارید و قطراتش پشت هم روی شیشه ی ماشین تلنبار می شدند. کمی جلوتر ، کنار جاده ، تابلوی سبز رنگی را دیدم و به زحمت توانستم  نوشته اش را بخوانم :
«هنگام بارندگی ، جاده لغزنده است .»
لبخند تلخی روی صورتم نشست. یعنی هنگام بارندگی اتفاف مهم دیگری نمی افتد؟! تو چه می دانی؟ تو چه می فهمی؟ هنگام بارندگی قطعاً چیزهای دیگری هم اتفاق می افتند .. خیلی چیزهای دیگر و مهم تر از لغزنده بودن ِ جاده ..
هنگام بارندگی ، مخصوصاً اگر شب هم باشد ، دل ِ من آنقدر به خود می پیچد و می پیچد که دیگر خودم هم نمی فهمم چه می خواهد ! گاهی با خودم فکر می کنم چرا این دل ، این همه بازی در می آورد؟؟ غمی دارد مگر؟ غمی هست مگر؟ و هزاران سؤال ِ بی جواب دیگر ... شاید هم جواب همه شان همین باشد ، که مگر دل آدمی دلیل می خواهد برای کارهایش؟
گاهی هم مثل آن شب دلم می خواهد از این لحظه و از این باران ِ شبانه عکسی بیندازم ..
خصوصاً اینکه وقت ِ گرفتن ِ همین عکس ِ بالا ، تصادفاً ، صدایی هم از لابه لای باندهای ماشین می خواند : هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره .. دلم غصه داره .. دلم بی قراره ..