براي زهرا شمس ...
اگر بگويم سخت ترين نوع نوشتن ، نوشتن ِ نامه است ، اغراق نكرده ام. آن هم براي كسي كه همه ي آنچه از او مي داني يك نام است و چند نوشته. البته من فكر مي كنم اگر روزي قرار باشد بگويم آدمهاي كداميك از اين دو دنيا (مجازي و واقعي) را بهتر مي شناسم ، مطمئناً انتخابم دنياي مجازي ست. انگار در دنياي واقعي ـ با اين همه ادّعا ـ راحت تر مي توان فريب خورد ! روزها با نوشته هاي افرادي سر و كار داشته ام كه دروغ يا راست بودنشان را نه خيلي راحت ، اما مي شد با چند بار خواندن و مقايسه ي كوچكي با باقي ِ نوشته هايشان فهميد. حقيقت اين است كه نوشته ، اگر واقعاً متعلق ِ به خود فرد باشد ، از اعماق قلب برمي خيزد و قلب ـ اين مكان مقدّس ـ جايي براي دروغ گفتن نيست.
ديشب ، وقتي خبر بازداشت شدنتان را شنيدم ؛ پيش از همه چيز و همه كس ، به خاطر اين بغض لعنتي كه راه گلويم را بسته بود ، ياد خواهرتان افتادم. با خودم فكر كردم وقتي حال من اينچنين است و دلم انقدر بي قرار است ، پس خواهرتان ، فاطمه ، چه حالي دارد؟ آن هم در آن شهر دور و دلگير كه يكسال است ، مدام ، واژه ي "تنهايي" را به او يادآوري مي كند ..
دلــــم گرفــت !
وقتي مي خواستم چشمهايم را براي لحظاتي هم كه شده ، روي فكر و خيال اين بي انصافان ببندم ، مدام چهره تان مي آمد جلوي چشمانم. نمي توانستم بخوابم وقتي به اين فكر مي كردم كه شما ، در آن اتاق ِ تاريك و نمور بازداشتگاه ، چه حالي داريد..
از گرفتگي دل ِ خودم ، به دل شما مي رسيدم. مي دانستم در اين موقعيت ها ، شما هم مثل من ، همه چيز را ، با اينكه سخت آزارتان مي دهند ، در قلب ِ رازدارتان نگه مي داريد و بروز نمي دهيد. اما حالا چه طور؟ حالا ، در آن اتاقك ِ سياه و پر از اضطراب هم همين كار را مي كنيد؟
بغض ، انسان را بيش از هرچيز ديگري آزار مي دهد ، آرزو مــي كردم بتوانم گريـه كنم !
خط به خط نوشته هايتان را به ياد مي آوردم و دلم بيشتر مي گرفت.
تا خود صبح ، در ذهنم ، هزاران نامه نوشتم و پاره كردم. راستش من قلمم مثل شما زيبا نيست و به همين خاطر از نوشتن اين نامه خجالت مي كشيدم. اما بعد با خودم گفتم بگذار اين دل ِ بي قرار حرفش را بي هيچ حصاري بزند ! چرا اذيتش مي كني؟ بگذار يك جوري از دست اين بغض ِ ناتمام خلاص شود ..
زهراي عزيز ،
تا زماني كه شما در زندان هستيد ، چشم اميد من فقط به خود خداست و لطف ِ بيكرانش. براي آزادي شما و تمام زندانيان ِ بي گناه ِ اين سرزمين دعا مي كنم.
بي صبرانه منتظر شنيدن ِ خبر آزادي تان هستم.
خواهر كوچكتان : فاطمه
۵۷ : ۱۰ دقيقه ي صبح ِ جمعه.