27
خاموش نشسته بی صدا مانده دلم
بد روز و شبی است ..........
خاموش نشسته بی صدا مانده دلم
بد روز و شبی است ..........
امروز خیلی خوب بود...مدرسه کلی خندیدیم...با بچه ها جور شدیم...یه اتفاق جالبی که برام افتاده اینه که خوابی دیدم مبنی بر اینکه رفتم حونه ی یکی از دوستام بعد چیزهایی که تو خونه شون دیدم و لباسی که پوشیده بود و وقتی بهش گفتم دقیقا درست بود...خیلی جالبه!وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمی دونین امروز تو کلاس تیراندازی چی کار کردم که...
دومین جلسه ام محسوب می شد.
جلسه اول و امروز تا نصفه فقط باید تمرین می کردم که اصلحه رو خوب بگیرم دستم...
جلسه اول مربیمون گفت که هدف رو می بینی؟
گفتم آره...
گفت آفرین تا ۴ جلسه معمولا طول میکشه تا افراد هدف رو پیدا کنن...
هیچی امروزم هرچی می گفا موبه مو همه رو سریع یاد می گرفتم...
امروز گفت پیشرفت خیلی خوبی داشتی اونم تو دو جلسه!
با اینکه اولین روز بهم گفته بود تا ۲ ماه حق صحبت در مورد تیر زدن رو نداری...صبر می کنی تا خودم موقعشو بگم...
به مامانم اینا هم گفته بود تا ۳ ماه تیر نمی ندازه(با اسلحه)...
این جلسه با کمال تعجب دیدم بهم گفت پیشرفتت خیییییییلی خوب بود از جلسه بعد تیر می زنیم...
منم خوشحال شدم...
بعد نیم ساعت آخر گفت نه تو خیلی جلویی بیا این ۵ تا ساچمه رو بگیر بزن...
منم کلی ذوق کردم!!!
تیر زدم...
۵ تا...
همه خورد توی مشکی
فقط یه دونه خارج شد...
البته این هدفی که می گم با اوننی که خیلی هاتون فکر می کنین فرق می کنه ها...
این۶ ردیف ۱ میلیمتری و سه تا ۱ میلی متری سفیده...
عکسشو براتون می ذارم...(همونی که تیرهامم زدم توش) چون مربیم گفت اینو ببر به مامانت نشون بده ببینه تو جلسه دوم چه کردییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!!؟!؟!
حالا بعد بیشتر توضیح می دم!!!

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .
عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
" عرفان نظر آهاری "
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد
فصل گل ميگذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد
هر که دارد ز شما مرغ اسيری به قفس
برده به باغ و به ياد منش آزاد کنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت٬ چه باک
فکر ويران شدن خانهء صياد کنيد
شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياده پروانهء هستی شده بر باد کنيد
بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد
جور بيداد کند، عمر جوان کوتاه
ای بزرگان وطن، بهر خدا داد کنيد
گر شد از جور شما خانهء موری ويران
خانهء خويش محال است که آباد کنيد
کنج ويرانهء زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد
شاعر: ملک الشعرا ( بهار )
من که می ترسم از هجرت دوست
کاش می دانستم............
روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد
کاش می دانستم............
که چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز به خود می لرزد.....
پ.ن: امروز برامون کلاس فوق زبان گذاشته بودن از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۲ که کارمون زودتر تموم شد ۱:۴۰ دقیقه تعطیل شدیم...
وقتی داشتم می رفتم کلاس دیدم تو خیابمون یه گروه پرنده هی اینور می رن هی اونو می رن بالا میرن میان پایین دوباره...خیلی واسم جالب بود...بعد ناخداگاه یاد این شعر افتادم و گفتم بذارم تو وبلاگ...

اي مهربانتر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آئينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها بر انگيخت از سنگ کوهساران
اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
کاينگونه فرصت از کف دادند بيشماران
گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان کرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زينگونه يادگاران
وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد؟!
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد؟!
پروبال ما شکستند و در قفس گشودند؟!
چه رها، چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد؟!
امروز مدرسه عالی بود...
دوتا امتحان ورقه هاشونو گرفتم هردو کامل...(تشویــــــــــــــــق)
کلا خوش گذشت...
موفق باشین همه تون...
تا بعد

به نام مهربان ترین
سلام دوستای خوبم
راستش امروز صبح که داشتم می رفتم مدرسه یه منظره ای دیدم که خییییییییییییلی ناراحت شدم
.اونم این بود که یک درخت نسبتا کهنسال روی زمین افتاده بود.به خاطر وزش بادهای شدید دیشم و طوفانی که بود...من اون درخت رو دیروز و پریروز و سالهاست که می دیدم...ولی دیگه عمرش تموم شده بود...
دیشب خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم به یک فرد نیازمند کمک کنم...کنار کانون زبان نشسته بود...یه پیرزن زیر بارون...دیدم اشاره میزنه که بیا...منم نذاشتم ازم خواهش کنه و خودم سیصد تومان گذاشتم کف دستش...خیلی دعام کرد...مطمئنم دعاهاش می گیره![]()
وضعیت فیزیکم بهتر شده...می فهمم![]()
فعلا...![]()
تشکر می کنم از مینا(خواهر بزرگترم) از کمکش تو پیدا کردن این آهنگ(الان روی وبلاگمه)
من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن که زير لب مي شنود ز تو دعا
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش
بزم است و رقص از تو طرب ، مطرب نوایی ساز کن
در مقدم او بهترین تصنیف را آواز کن
مجنون بوی لیلیم در کوی او جایم کنید
همچون غلام خانه اش زنجیر در پایم کنید

سلام دوستان.من این شعر علیرضا عصار رو هم خیلی دوست دارم...
امروز چی بود اینجا....
آب گرفتگی شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!
فکر می کردیم مدرسه ها تعطیل اند اما نه!
رفتم مدرسه دیدم سه نفر از بچه ها اومدن...
بعد کم کم اضافه شدنو به امید اینکه معلم ها نمی یان و ما می ریم خونه هی می رفتیم جلو دفتر سرک می کشیدیم!!!
معلم انگلیسیمون اومد...
ما ناراحت و اینا تا تعدادمون زیادتر شد سه تایی می رفتیم دیدیم ریاضی هم اومد
بعد یه کم بعد شیمی هم اومد...دلمون به عربی خوش بود که اونم یک ربع بعد از زنگ اول رسید...![]()
معلم عربیمون خیلی جالب بود...من ۵ نفر جلوی در داشتیم می گفتیم واااااااااای بچه ها اگه خانم x نیاد چه خوب میشه وااااای یعنی میشه نیاد که یهو باهاشون چشم تو چشم شدیم!
البته بچه ها نه من من سریع برگشتم پشت کردم و آروم قدم زدم طوری که اصلا نفهمید منم با اونا بودم
یهو گفت: چیه؟! فکر کردین من نمی یام؟!هان؟!
بچه ها گفتن نه خانوم...این چه حرفیه...![]()
زنگ اول ورقه های عربیمونم داد فقط سه نفر تو کلاس ۱۰ کامل شده بودیم...دست![]()
آخه هرکی جای ما سه نفر بود بیشتر تعجب می کرد این خانوم به هیــــــــــــــچ کس نمره کامل نمی ده!
طوری که سال دوما و سوما با تعجب زنگ تفریح به ما می گفتن مگه چقدر خوندین؟؟!؟!؟؟
ما هم می خندیدیم می گفتیم کتابهای گاج رو مطالعه کردیم![]()
زنگ دوم هم شیمی اومد گفت می خوام بپرسم!(البته قرار بود بپرسنا،منم خونده بودم)
ما سریع گفتیم....خانوم عقبیما...
معلممونم گفت : اه...وقتی می خوام بپرسم عقبیم![]()
من گفتم آره خانم آخه مال به دو تا تعطیلی برخوردیم(چیزی که معلممون همه ش تکرار می کنن)
لبخند زدن گفتن تو نگران نباش...
بعد پرسیدن...
فقط توی کلاس از منو سه نفر دیگه نپرسیدن که موند برای جلسه بعد و درسی که امروز داد سخت بود یعنی دفعه بعد از ما می پرسه...سریع تا پرسششون تموم شد گفتم: خانوم الان که فکر می کنم زیادم عقب نیستیما!!!
خب خیییییییییییییلی حرف زدم...فعلا...

هر روز طوری از خواب بیدار شوید که گویی دوباره
زنده شده اید...

دلا امشب سفر دارم چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم چه بزمي با تو تا سحر دارم
به پرواز آسمان عشق چه خوش رنگين بال و پر دارم
به صحراي بيكران عشق سفرهاي پر خطر دارم
نمي ترسم از فتنه طوفان دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را پيامي از شمس و قمر دارم
دلا امشب سفر دارم چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم چه بزمي با تو تا سحر دارم
من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم
نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم
ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما
شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم
نمي ترسم از فتنه طوفان دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را پيامي از شمس و قمر دارم
دلا امشب سفر دارم چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم چه بزمي با تو تا سحر دارم

باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی
گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آی