افطاري


پنجشنبه شب ، دو تا خاله‌ام همراه خانواده شان مهمان ِ ما بودند. افطاري را قرار بود دور هم باشيم. من كلا افطاري هاي ِ اينچنيني را خيلي بيشتر دوست دارم. سر سفره منتظر اذان نشسته بوديم كه شوهرخاله‌ام خيلي عادي رو كرد به من و گفت : «چرا چیزی نمی خوری فاطی؟» خب در مواقع ِ عادي ، كه روزه اي در كار نباشد ، معمولاً جواب ِ اين سؤال را به اين شكل مي دهم كه جلوي آن فرد يك چيز كوچك را مي گذارم دهانم و مي گويم : «چرا ! دارم می خورم !» تا راضي شود و حواسش به من نباشد. شوهرخاله‌ام اين را مي دانست و اين جمله را خيلي عادي و طبيعي گفت. اين شد كه يك تكه خرما را تا يك قدمي ِ دهانم بردم و بعد يادم آمد هنوز اذان نزده. البته خنده ي شوهرخاله‌ام هم كمك كرد به اين قضيه !
خلاصه شب خيلي خوبي بود. با شامي* هاي خوشمزه‌ي مامان ، كه اصلاً بدون آن‌ها افطاري معنا ندارد برايمان !
 

* شامي : يك نوع كوكو هستش كه ما گيلاني‌ها درست مي كنيم و
البته در ماه رمضان خيلي بيشتر . فوق العاده خوشمزه و سبك ــه !

سفرنامه اي طولاني ! ( از سفري به ديلمان )


(1) هفته قبل تصمیم این سفر گرفته شد. سفری سه روزه به یکی از ییلاقات ِ استان گیلان ؛ یعنی دیلمان. آخرین باری که به دیلمان سری زده بودیم ، سه سال پیش بود. می دانستیم که وضع هوا ممکن است چه‌طور باشد برای همین لباس گرم هم برده بودیم. هوای دیلمان همیشه سرد است. این تنها توصیفی ست که می توان برای هوای آنجا کرد. یادم می آید همان چند سال پیش ، مرداد ماه ، که به آنجا رفته بودیم ، هوا انقدر سرد بود که مجبور شدیم شوفاژهای محل ِ اقامتمان را روشن کنیم !
این‌بار هوا سرد بود ، اما نه به اندازه‌ای که نیاز به روشن کردن شوفاژ باشد. پوشیدن ِ لباس گرم و سویی‌شرت کفایت می‌کرد.

(2) سه شنبه ، بعد از ظهر راه افتادیم. دو ساعته رسیدیم. آب و هوا و همه چیز عالی بود ! بی نظیر !

(3) چهارشنبه صبح ، من و بابا رفتیم پیاده روی. یک جاده ی خاکی را گرفتیم و رفتیم بالا. گاهی اوقات هم راهی میان ِ گندم‌زارها باز می کردیم و پیش می رفتیم. با اینکه پیاده روی به دم‌دم های ظهر کشیده بود ، هوا همچنان خنک بود و باد مطبوعی می وزید. خیلی عکس گرفتم. هم از طبیعت ، هم از بابا و هم از خودم !




توی همین پیاده روی ، موقع برگشتن ، چشمم خورد به دو تا گاو . یکی‌شان نر بود و آن‌یکی هم ماده. با فاصله از هم نشسته بودند. گاو ماده چشمم را گرفت. رنگش سفید و سیاه بود و خلاصه خیلی گاو نازی بود ! گاو نر از همان اول به من نگاه می کرد. راهم را طرفشان کج کردم. از همان دور دوربین‌ام را در هوا تکان دادم و گفتم : «کاری‌ش ندارم ! فقط می خوام یه عکس ازش بگیرم ! خب؟» رفتم جلوتر. یهو دیدم بلند شد. جلوتر نرفتم . همان‌طور ایستاده گفتم : « می‌گم کاری‌ش ندارم ! فقط یه عکس !» یک قدم طرف گاو ماده برداشتم ، که دیدم یک قدم طرف من برداشت. بابا از دور فریاد زد : «فاطی حمله می کنه ها !» گفتم : « می دونم ! حرف حالی‌ش نیست که !» همین که یک قدم دیگر برداشتم ، دوید طرف زنش ! منم با تمام سرعت دویدم. وقتی حسابی ازش دور شدم ، وایسادم تا یه عکس ، حداقل از دور از زنش بگیرم که آقا چند قدم به جلو برداشت و جلوی گاو ماده ایستاد !! دیگه این غیرتش داشت اعصاب من رو می ریخت بهم. یه عکس از خودش انداختم و راه افتادم ...


(خانم گاوه پشتشه دقيقا. دقت كنيد !)


(4) همان روز بعد از خوردن ِ  اين نهار دلپذیر ، و کمی استراحت ، رفتیم به طرف اسپیلی و روستاهای همان سمت. گردش ِ فوق العاده ای بود ! مناظری که چشم انسان را خیره می کرد ! چند تا روستا را دیدیم که رسیدیم به تابلوی " روستای توریستی ملومه" ..
گفتیم : «حالا که این همه راه  اومدیم ، اینجا رو هم ببینیم.» و چه خوب شد که دیدیم !
وقتی داشتیم آرام با ماشین جلو می رفتیم ، از کنار جاده (که پایینش فقط یک دره و سراشیبی تند بود) یک پیرزنی بالا آمد و برایمان دست تکان داد. اولش فکر کردیم فقط برایمان دستی تکان داده اما وقتی رد شدیم و جلوتر رفتیم احتمال این را دادیم که می خواسته برسانیمش. این شد که دنده عقب گرفتیم و رسیدیم به نزدیکی ِ پیرزن. تا خواستیم علامت بدهیم که بیاید و سوار شود خودش کیسه اش را انداخت روی دوشش و آمد سمت ِ ما. با لهجه ی گیلکی گفت : « بلَ می‌سر ، اول دوخونْدوم نِداشتيد كه » و خندید. یک خنده ی شیرین و دوست داشتنی. نفس نفس می زد. کیسه را از دستش گرفتم و وقتی نشست ، در ماشین را بستم. بابا و مامان شروع کردند به حرف زدن با پیرزن. از روستایشان پرسیدند. از وضع کار و بارشان ، از اینکه زمستان ها چه طور خودشان را گرم می کنند و از اینکه کنار جاده از کجا آمد بالا و .. پیرزن همه را با حوصله جواب می داد. اثری از خستگی روی صورتش نبود. با یک لبخند شیرین توضیح داد که باغش پایین تر از همان جاده است و باید به آن آب بدهد. از اینکه از زندگی در آن روستا راضی ست و همه چیز هم دارد. از اینکه روستایشان آب خوبی دارد و برای همین است که انقدر زیبا و سرسبز است.
دلپذیرتر از همه ی اینها ، رضایت این زن از زندگی اش بود. از همه چیزش راضی بود. یک گلایه از زبانش نشنیدیم. فقط از خوبی محل زندگی اش می گفت و خدا را شکر می کرد. رساندیمش به خانه و وقت ِ پیاده شدن کلی دعایمان کرد ..






(5) چهارشنبه شب ، توپ والیبال را برداشتیم و من و بابا و مرتضی ، شروع کردیم به بازی. سه نفره بازی کردیم. اولش هر سه به هم پاس می دادیم ولی بعد ، من و مرتضی هر دو به بابا ، و بابا به هردوی ما. والیبال بابا یک چیزی فراتر از عالی ست. هیچ ضربه ای را بی جواب نمی گذارد. با اینکه چندین سال پیش کتفش در مسابقه ای آسیب دیده و هنوز هم درد می کند ، اما باز هم بازی اش حرف ندارد. من ، مرتضی ، عمویم و پسر عموهایم ، همه والیبالمان خوب است. کلا والیبال در خون ماست انگار. تعریف از خود نباشد البته :)
هوای سرد دیلمان ، کار را کمی سخت می کرد. سختی کار هم ضربات ساعد بود. چون هوا سرد بود ، دستهایمان بدجوری درد می گرفت. من که بعد از دو ، سه ساعد ِ اول داد می زدم !! دستهایم قرمز که چه عرض کنم ، زرشکی شده بودند ! از بس که ساعد زده بودم !
سر بازی ِ همان شب ، قسمت ِ بالای بینی ام ، به خاطر برخورد توپ ، خیلی بد ، ضرب دید. داشتم روسری ام را درست می کردم و حواسم نبود ، این شد که وقتی توپ آمد و به دنبالش فریاد ِ "بگیرش" ، دیر سرم را بالا آوردم و توپ درست روی بینی ام فرود آمد ! اوایلش چون گرم بودیم دردش را حس نکردم اما از فردای آن روز ، حتی عینک هم که می زدم ، درد می گرفت .. و این درد (البته کمتر شده) تا الان هم با من است ...
شب ِ بعد فقط من و بابا والیبال بازی کردیم. بابا خیلی از بازی من تعریف می کرد و من هم با هر تعریف جنب و جوش بیشتری پیدا می کردم. (چون اصولا پدر من الکی از کسی تعریف نمی کند ، تعریف هایش بدجوری می چسبد :) )
توی آن هوای سرد ، بابا پشت ِ هم به من ضربه ی ساعد می داد(یعنی فقط می توانستم با ساعد توپ ها را جواب بدهم). من هم کم نمی آوردم و همه را جواب می دادم. این شد که آن شب از ناحیه ی ساعد هم مجروح شدم. اگر فقط قرمزی و درد خفیف بود حرفی نبود اما چون یک قسمتی از رگ ِ دستم بود ، کمی کار را سخت تر می کرد. (این را هم بگویم که من اصولا آدم ِ شلوغ‌کنی نیستم. چیزی‌م که بشود فقط در حد گفتن است و تمام. ترجیح می دهم خودم درستش کنم).
خوشبختانه ، این درد برطرف شد و تمام. اما حکایت ِ بینی همچنان باقی ست :دی

(6) پنجشنبه ، رفتیم طرف های پیرکوه و روستاهای آن سمت. خود همین پیرکوه ، روستایی ست درست در دل ِ یک کوه. و وقتی داشتیم جاده اش را طی می کردیم ، فکر می کردیم یک روستایی است دورافتاده و پرت که هیچ‌گونه امکاناتی ندارد. اما وقتی واردش شدیم ، چیز دیگری دیدیم ! منظره ای کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشتیم !! سوپر مارکت ها ، ماشین ها و مغازه ها و تیپ اهالی اش اصلا شبیه چیزی نبود که فکر می کردیم باید باشد !! از همه جالب تر دیدن ِ یک مغازه ای بود که سر درش نوشته بود : انواع ِ خدمات اینترنتی و .. !!!! :)



(7) کتابی که در این سفر می خواندم و تمام شد ، رمان ِ "راز" بود. البته این کتاب را نباید با آن کتاب "راز" معروف اشتباه بگیرید ها ! این یک رمان متفاوتی بود اصلا.

(8) فصل ِ دو ِ فرار از زندان رو هم در سفر تمام کردم. ( با دستگاه ِ سی‌دی پلیر ِ بابا !!)

 (9) توی این سفر ، آبگوشت ِ مامان‌پز هم خوردیم ، جای‌ شما خالی :))

(10) عکس ها خیلی زیادند ، اینهایی که گذاشته ام قسمت ِ کمی از کل ِ عکس هاست.

سيا اَبراناي ! باد و بوراناي !


گيلک نباشيد و حس و حال ِ مرا ، هنگام ِ گوش دادن به اين  آهنگ درك كنيد؟!
نه ! اين غير ممكن است.
فقط و فقط يك گيلک ، مي تواند دليل ِ اشک هاي ِ جاري بر گونه هايم را ،
هنگام شنيدن ِ جملات ِ خواننده ، درک كند ..

كانون ِ زبان يا باشگاه خنده !؟


[۱] طاهره كه رسيد ، ما را ديد كه داريم تند و تند تمرين ها را چك مي كنيم ، با خنده گفت : «ریدینگ به این سختی ! شما دارین تمرین حل می کنین؟؟» در كمال خونسردي گفتم : «طاهره جان ، دفعه قبل از ما ريدينگ رو پرسيده . ما الان دغدغه‌مون تمرين هاست !» بعد مطهره با خنده گفت : «اما از من نپرسیده ! و من همچنان دغدغه‌م تمریناست !»  خنديدم و گفتم : « مطهره جان شما کلاً دغدغه سنجت مشكل داره آخه !»  و همه مون با هم زديم زير خنده !! :))

[۲] ما يك اصطلاحي داريم توي كانون زبان ، به نام "وُرك بوك ِ معتبر" ! اين اصطلاح مربوط به وُرك بوك هاي كساني ست كه احياناً همين ترم را قبلا فِيل شده اند و كتاب ِ حل شده‌ي ترم قبل را دارند ؛ و يا وُرك بوك ِ بچه هاي قديم ِ همان ترم است كه توسط دخترخاله يا دختر عمه‌ و يا حتي خواهرشوهر دختر عمه‌شان به دست ِ ما رسيده ! ما اصولا از اين كتاب برای چك كردن ِ تمارين‌مان و تصحيح آن‌ها استفاده مي‌كنيم. البته گاهي هم از آن كلاً براي "Fill the blanks" استفاده می کنیم ! :دي

سقراط !


نشسته ام روي سنگ بزرگي در حاشيه‌ي ميدان شهر. سقراط ، درست رو به روي من ، كنار ستوني نشسته است و مشغول ِ گفت و گو ست. صورت مردي را كه سقراط مشغول حرف زدن با اوست ، خوب نمي‌بينم ؛ چون درست در سايه‌ي ستون قرار گرفته و صورت ِ تاريكش از اين فاصله برايم قابل ِ رؤيت نيست.
زبان يوناني سخت تر از چيزي‌ست كه فكر مي كردم ، اين است كه حتي اگر حرف‌هايشان را مي شنيدم هم چيزي دستگيرم نمي‌شد ! اما با اينكه نمي دانم دارند در مورد چه چيزي بحث مي‌كنند ، اين را فهميده ام كه بدون شك ، آن‌كس كه بيشتر حرف مي‌زند ، مردي‌ست كه در سايه ي ستون نشسته !
سقراط با قيافه اي حق به جانب ، كوتاه كوتاه ، سخن مي‌گويد و مرد ، انگار كه او را به چيزي متهم كرده باشند ، با تمام وجود مشغول دفاع كردن از خودش است.
حالا هردوي ِ آن‌ها ساكت هستند. نگاه‌ ِ سقراط به مرد است و نگاه ِ مرد به زمين ؛ اما ناگهان سرش را برمي گرداند سمت ِ من و خيره به من نگاه مي كند !
من كه شوكه شده‌ام نگاهي به خودم مي اندازم اما بلافاصله يادم مي‌آيد كه آن‌ها نمي توانند مرا ببينند. مسير نگاه ِ مرد را دنبال مي كنم : سرم را به عقب برمي‌گردانم . نور خورشيد بدجوري چشم‌هايم را مي زند. آن مرد به خورشيد خيره شده ..
فكر مي كنم : سقراط بحث را به كجا كشانده؟
چشمانم را پشت ِ هم مي مالم ! كمي طول مي‌كشد تا دوباره سوي ِ چشم‌هايم را به دست آورم. سفيدي ِ جلوي‌شان كم‌كم محو مي‌شود و مي بينم كه اين‌بار پدرم است كه رو به رويم نشسته ...
دارد برايم از سقراط و افلاطون و ارسطو و زندگي و نظرياتشان مي گويد و من هم با اشتياق گوش مي‌كنم ...

پي‌نوشت هاي مربوط :
۱ - اين داستان واقعيت دارد .
۲ - از سه شنبه ، كه كتاب ِ دنياي سوفي را شروع كرده ام ، بعد از خواندن هر فصل ، مي نشينم رو به روي پدرم و با هم گفت و گو مي كنيم. من از چيزهايي كه فهميده ام حرف مي زنم و پدرم همين فهميده هايم را به صورت گسترده تري برايم توضيح مي دهد.
من هر شب ، فلسفه را از زبان ِ استاد فلسفه ي سوفي و پدرم ، بيشتر و بيشتر مي‌شناسم و هر شب ، بيش از پيش مطمئن مي شوم كه انتخابم براي آينده درست بوده : من واقعا عاشق ِ فلسفه ام !

پي‌نوشت هاي همينجوري :
۳ - بابابزرگ ديروز ، به مناسبت اين روزهاي عيد ، به من كتاب مجموعه آثار احمد شاملو را هديه داد :)
     من هم يك روان‌نويس به‌شون هديه دادم :)
۴ - پنجشنبه تصميم گرفتم يك عدد بوك‌مارك ِ جديد براي خودم درست كنم : [
Click Here]
     من ، هر چند وقت يك‌بار يكي از اين‌ها براي خودم درست مي كنم. :)
     شايد در پست هاي بعدي عكس قبلي‌ها را هم گذاشتم ..
۵ - خداكند امروز استاد ، برنامه ي اين هفته ام را به هم نريزد !!


تــــب‌ريــــز !


 تبريز

- از تبريز برگشته ام. از تبريزي كه امسال هواي‌اش هواي ِ "تب‌ريز" نبود ..
هميشه تبريز را دوست داشتم. از همان چهارسال پيش كه براي اولين بار ديدمش تا حالا كه سومين بارم بود. حس مي كنم اين شهر از هيچ نظر كمبود ندارد. همه چيز‌ش عالي و تكميل است. و راستش جزو معدود شهرهايي‌ست كه من در آن احساس غربت نمي كنم. اين احساس اصلا تلقيني نيست. بلكه با ورودم به يك شهر خودش را نشان مي‌دهد. گاهي حتي كار به "بغض" هم مي‌كشد ! يك جور احساس غربت تؤام با دلتنگي براي شهر خودم. براي باران هاي‌اش كه شايد وقتي اينجا هستم از دست‌شان كلافه هم بشوم.
اما تبريز نه تنها مرا دچار احساساتي از اين قبيل نمي كند ، بلكه به محض ورودم به اين شهر انگار كلي انرژي مي آيد و مي نشيند در وجودم !

- اين بار سومي بود كه به تبريز مي رفتم. اولين بار به ديدن ائل گلي و مقبر‍ۀ الشعرا و بازارش بسنده كرديم. اما بار دوم ، مي شود گفت كه تقريباً همه‌ي جاهاي مشهور و ديدني‌اش را ديديم. (+)

- اين بار بيشتر وقت‌مان به خريد گذشت. و به معناي واقعي كلمه "خريد" كرديم !! مخصوصاً خود ِ من D: 
مانتوفروشي پرويز و خيابان تربيت و وليعصر و .. را خالي كرديم حسابي :)
به طوريكه موقع برگشت ، زير پاي ِ بنده هم پُر از وسايل بود ! حالا شما هي بگوييد بهشت زير پاي ِ مادران است و فلان ! سه ساعت ِ تمام بنده توي ماشين دو زانو نشستم ، آنوقت بهشت زير پاي ماردان است؟ حالا هي من مي خواهم مراعات كنم نمي گذاريد كه !!!

- از همان روز اول كه رسيديم من هي مي گفتم : «بايد 
نوقا بخريما ! يادتون نره !» انقدر اين را تكرار كرده بودم كه تا به بابا يا مامان نگاه مي كردم مي گفتند : «باشه دیگه ! نوقا ی تو رو می خریم ! نگران نباش !» خلاصه هم خريديم. راستش پارسال از "تشريفات" خريده بوديم و راضي بوديم. اين شد كه امسال هم رفتيم همانجا و نوقا ها را هم جمع كرديم :)

مقبرۀ الشعرا - بيرون

- راستش دلم راضي نمي‌شد تا تبريز‌ش رفته باشم و ديدن ِ شهريار نروم ! براي همين اين را هم از همان روز اول همراه نوقا گوشزد مي كردم !! و بالاخره شنبه ، غروب ، رفتيم مقبرۀ الشعرا. خيلي از فضاي اطراف ِ مقبرۀ الشعرا خوشم مي آيد. يك پارك ِ دنج كه جان مي دهد براي بعد از ظهرهاي پنجشنبه. بشيني و تا مي تواني فكر كني...
كنار آرامگاه ِ شهريار ، ياد ِ دو نفر از دوستان ِ خوبم افتادم. از كتاب‌فروشي همانجا يك
ديوان ِ حافظ ِ جيبي خريدم و براي هردوي ِ آنها حافظي باز كردم و شعري خواندم. البته براي خودم هم باز كردم كه اين شعر آمد :

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم ...

چقدر من اين شعر را دوست دارم ! :)

مقبرۀ الشعرا - داخل

- پنجشنبه شب به دعوت ِ يكي از دوستان ِ پدرم رفتيم رستوران وحيد. بعدش هم به صورت غافلگير كننده اي ما را بردند خانه شان ! شب ِ خوبي بود. راستش اولين بار بود كه بعد از دخترخاله ام كه سه سال از من كوچكتر است ، با دختري (دو سال) كوچكتر از خودم وارد صحبت مي شدم ! منظورم گپ و گفت دوستانه است. خيلي خوب بود و يك جورهايي حالم را جا آورد ! :)

- بازي آلمان ـ اسپانيا را داخل هتل ، در تبريز ديديم. عجب بازي پر استرسي بود ! دلم كاملا با اسپانيا بود. چقدر اين ويا و ژاوي قشنگ بازي مي كنند !! مخصوصا ژاوي ! اعجوبه اي ست اين بشر !
بازي فينال را اما موقع برگشت ، در آستارا ديديم. چقدر من از برد اسپانيا خوشحال شدم. اصلا در پوست خود نمي گنجيدم !! چنان داد و فريادي راه انداخته بوديم كه مامان نمي توانست بخوابد :))
دلم براي جام جهاني تنگ مي شود .. عادت كرده ام ساعت ۶ و ۱۱ فوتبال نگاه كنم !! :(

- پارسال ، وقتي تبريز بوديم ، رُمان ِ "هزار خورشيد تابان" دستم بود و همانجا هم تمامش كردم. اما امسال رُمان ِ "كلبه‌ي عمو تام" را مي خواندم. جالب اينجاست هر دو رمان غم انگيز بودند :)
پيشنهاد مي كنم هر دو را بخونيد :)

- ديروز از آستارا راه افتاديم و ديشب خانه بوديم. تا ديروقت مشغول ِ جمع و جور كردن وسايل پخش و پلاي اتاقم بودم ! كيف ِ شُل و ول‌ي را هم كه پست قبل كلي طرفدار پيدا كرده بود خالي كردم :)


البته خود ِ كيف توي عكس نيست :)

- چيز ديگري خاطرم نيست. پس فعلا همين :)

حالا باز هم بگوييد بيا سبزي پاك كنيم !


صبح نشستيم با مامان سبزي پاك كرديم. يعني مقدار سبزي ها زياد بود و مامان تنهايي از پس‌شان برنمي آمد. من ، از بچه‌گي حس بدي به اين كار داشتم. حتي نمي توانستم آن را تماشا كنم. وقتي سبزي را مي گيرم دستم تا با چاقو دُم‎‌ش را بگيرم ، انگار تمام بدبختي هاي دنيا مي آيد جلوي چشمم ! حس و حال زني بدبخت را پيدا مي كنم كه پسر بيكارش افتاده يك گوشه ي خانه و دختر بزرگش هم با چشم‌هاي كبود شده از مشت هاي شوهرش توي اتاقش نشسته و مدام مي زند زير گريه و از سياه‌بختي ِ خودش مي نالد. زني كه حقوق بازنشستگي‌اش كفاف ِ مخارج خانه‌اش را نمي دهد و هميشه كم مي آورد. زني كه تمام خانواده اش را ول كرده و به اميد يك زندگي خوب آمده شهر اما توي حال و هواي بي رحم اين شهر بزرگ كم آورده ؛ حسابي كم آورده. اين است كه موقع سبزي پاك كردن يكسره حرف مي زنم. مي خواهم فراموش كنم اين فكر و خيال ِ جان‌كاه را !
سبزي پاك كردن ِ مرا كه مي بينيد به كجاها مي كشد؟ آخرش هم دوست دارم بنشينم يك گوشه و زار بزنم براي بخت سياه اين زن ... حالا باز هم بگوييد بيا سبزي پاك كنيم !

كُنج ِ ديوار اين پُست :  | گلنار |

يك اتفاق ِ مهمي قرار است بيافتد (4 و 5 و 6)

(ماجرا از دو پست ِ قبل شروع شد !)

۴
رسیدم . پله ها را نگاه کردم و دیدم پرنده پر نمی زند !  و در حالی‌که از زرنگی ِ خودم به وجد آمده بودم ، پله ها را دو تا یکی کردم و رسیدم طبقه ی آخر. در را آرام باز کردم با چشمانی بهت زده به چهارده ، پانزده نفری که روی صندلی ها نشسته و منتظر بودند ، نگاه کردم. پس از من زرنگ‌تر هم هست ! با ناراحتی و بی حوصلگی ، شماره زبان آموزی ام را نوشتم و گذاشتم بین ورق ها. یعنی کی کارم تمام می شود؟ با نگاهم بین آدم‌ها گشتی زدم تا یک چهره‌ی آشنا پیدا کنم و دو تایی غر بزنیم به این گرما و این کانون ِ زبان و این زندگی ! هیچ کس نبود. همین که خواستم سرم را بیندازم پایین و بروم توی افکار خودم ، فاطمه را دیدم که وارد شد. دستی تکان دادم و او هم مثل همیشه ، سر حال و قبراق آمد نشست كنار  من. خیلی حرف زدیم. یکی از دوستای فاطمه هم سر و کله اش پیدا شد . الحق که منبع انرژی بود. فاطمه را خیلی نمی شناسم اما خیلی دوستش دارم. دوازده سالی از من بزرگ‌تر است اما هیچ کدام‌مان این را حس نمی کنیم. وقتی دیدمش ، دلم برای الهام تنگ شد. یادم آمد از وقتی رفته تهران ، به‌ش زنگ نزده ام.

۵
بالاخره نوبت‌مان شد و پریدیم توی اتاق ِ مدیریت. کار من زیاد طول نکشید اما چون کلاس ِ انتخابی فاطمه و دوستش پر بود ، کمی معطل شدیم. آقایی که ثبت نام را انجام می داد ، خیلی شوخ طبع و سرحال بود. وقتی داشتم می آمدم ناراحت بودم از اینکه آقای "عَین" از كانون زبان رفته و ما تنها فرد مورد اعتمادمان را از دست داده ایم. اما بعد که این مدیر جدید را دیدم نظرم عوض شد.
وقتی داشتم از کانون زبان خارج می شدم ، مطهره را دیدم که نشسته بود کنار مادرش. رفتم جلو و زدم پشتش. برگشت و هر دو با هم خندیدیم. ذوق زده نگاهش کردم و گفتم : مرخصی بودی توام؟ گفت : آره ! زدم روی دستش که در دستم بود و گفتم : پس باهم‌یم که ! سرش را با خوشحالی تکان داد و گفت : آره ! چه خوب شد ! بعد یکدفعه دست کرد توی جیبش و گفت : فاطی این هزاری مال توئه ! گفتم : مال من؟؟ گفت : ترم قبل ، زمستون ، ازت گرفته بودم بعد دیگه ندیدمت بهت بدمش ! گفتم : مطهره بگیر ، این چه کاریه آخه؟ گفت : عمرا ! همین که تا الان یادم مونده یعنی نمی گیرمش دیگه ! مال ِ خودته ! هر دو خندیدیم و بعدش هم خداحافظی کردیم.

۶
در راه برگشت ، داشتم به اتفاقی که امروز باید مي افتاد يا بيفتد فکر می کردم. کمی اتفاق ها و جزئیات‌شان را مرور کردم و فهمیدم اتفاق ِ مورد نظر افتاده ! حالا اینکه آن اتفاق چه بوده و دقیقا کجا و چه هنگامی رخ داده ، می‌تواند یک راز باشد. یک راز کوچک اما شیرین !

يك اتفاق ِ مهمي قرار است بيافتد (1 و 2 و 3)

(ماجرا از پست ِ قبل شروع شد !)

۱
صبح ، از خواب که بیدار شدم ، صبحانه ام را خوردم ، جی میل را چک کردم و رفتم سراغ ِ لباس هایم. آماده شدم و زنگ زدم تا ماشین بیاید. آقای ِ پشت ِ خط یک مشکلی داشت : حتما باید جمله ها را دو بار می گفتی تا بفهمد. من هم اول ِ صبحی حال حرف زدن نداشتم و این تکرار کردن‌ها گاهی به سه یا چهار بار هم می کشید .. خلاصه تمام تلاشمان این بود که حرف های یکدیگر را بفهمیم ! گفت ماشین نداریم ، منتظر می مونید؟ من هم نگاهی به ساعت انداختم و دیدم وقت هست. گفتم : باشه . گفت : چی؟ گفتم : باشه ؛ منتظر می مونم. گفت : پس منتظر می مونید؟ گفتم بله ، بله ! فهمید و قطع کردیم. بگذریم از اینکه صد بار اسمم را تکرار کردم تا بفهمد و بنویسد روی آن کاغذ احتمالی ِ زیر دستش !

۲
موقع ِ رفتن ، مامان گفت برنج را هم بزنم و بعد بروم. وقتی در پلو‌پز را باز کردم ، هجوم بخار گرم ِ سبزی‌پلو را روی صورتم احساس کردم. شیشه های عینکم سفید شدند و تا چند ثانیه همه چیز سفید و تار بود. گفتم شاید این همان آغاز باشد! قرار است بعد از اینکه این بخار از روی عینکم محو شود ، همه چیز تغییر کند ! اما بعد چند ثانیه ، وقتی بخار محو شد و من خودم را کف‌گیر بدست ، بالای پلوپز دیدم ، فهمیدم این نمی تواند آن آغازی باشد که از دیشب منتظرش هستم. آغازی با طعم سبزی‌پلو !

۳
ماشین آمد و سوار شدم. بلافاصله مسیر را گفتم و ساکت شدم. رادیو روشن بود و خانم مجری داشت با تمام انرژی امید را فرو می کرد توی کله ی شنوندگان ِ عزیز ! خیلی حرف می زد. خواستم بگویم آقا یا یک چیزی بگذار یا حداقل صدای این را کم کن. اما هیچ وقت روی گفتن همچین چیزی را نداشتم و ندارم. هوا بدجوری گرم بود. به غیر از گرمای ظهر ، رطوبت داشت دیوانه ام می کرد. برای همین زودتر از ساعت ثبت نام حرکت کرده بودم. ثبت نام ساعت دوازده ظهر شروع می‌شد و من یک طوری راه افتاده بودم که یازده آنجا باشم. می دانستم اگر سر ساعت معین بروم ، پشت صفی طویل از زبان آموزان محترم گیر خواهم کرد. به آقای راننده گفتم که جلوتر پیاده می شوم. نگه داشت ، پولش را گرفت و رفت. جلوتر پیاده شدم تا از سوپرمارکت آب‌معدنی بگیرم. یک قُلُپ از آب ِ بطری را خوردم سرمایش در تمام بدنم پیچید تا خنک شدم. آب نعمت ِ بزرگی ست.

يك اتفاق ِ مهمي قرار است بيافتد (0)


معلوم نیست چرا منی که قرار است فردا ، کله ی سحر _ یعنی ساعت ده (!) _ بیدار شوم و بروم دنبال ِ ثبت ِ نام ترم تابستانی ِ کانون زبان ، این‌وقت شب بیدارم !؟ اصلاً حس ِ خوابیدن نیست. نمی دانم چرا از سر شب ، یک حس ِ عقب ماندن از زمان به من دست داده. احساس می کنم از زمان و کارهایم عقب افتاده ام اما هرچه فکر می کنم نمی فهمم منظور ذهنم از این کارها دقیقاً چیست؟ احساس های دیگری هم دارم. مثلا اینکه فردا قرار است یک اتفاقی بیفتد. اتفاقی که آغاز یک روند ِ خوب و منظم و پایان این یک هفته ی خوردن و خوابیدن و کتاب خواندن باشد ! درست نمی دانم چه جور اتفاقی‌ست اما این را می دانم که فردا قرار است یک سری چیزها تغییر کند. الان ساعت یک ِ شب است و من دائم می گویم "فردا" . کلاً اين موقع از شب زبانم نمی چرخد برای "امروز" .. به نظر من ، روز از روشنایی صبح شروع می شود و حالا هنوز آسمان تاریک است ، پس وقتی می خواهیم از وقایع ِ بعد از طلوع ِ آفتاب حرف بزنیم ، باید بگوییم "فردا" ! البته این نظر شخصی من است و شما می تونید برای مخالفت کردن با من صد جور دلیل ِ علمی بیاورید ؛ اما مهم این است که من نه حال و حوصله ی گوش کردن به آن دلایل را دارم نه دوست دارم آن ها را بپذیرم! این را بگذراید پای ِ یک لجبازی شیرین و دوست داشتنی !

ساعت : يك و ده دقيقه ي شب !

همين راه را بگير و برو ..


دكمه ي play را مي زنم. شروع مي شود (+) . چه قدرتي دارند آهنگ ها. بدون هيچگونه فكركردني تو را مي برند همانجا كه بايد. اين يكي هم مرا مي برد به يك شب پاييزي. البته شب ِ شب هم نبود ، چون ساعت شش غروب بود. اما هوا كاملاً تاريك بود. منتظر ماشين بودم. برايمان كلاس فوق ِ زبان گذاشته بودند. مقصدم كانون زبان ايران بود اما حال و هوايم اصلا با اين مقصد جور در نمي آمد ! توصيف ِ حس و حالم كمي سخت است. آن شب هم همين آهنگ را زمزمه مي كردم. نمي دانم چرا امّا هميشه يك حس خاصي نسبت به‌ش داشتم. خانم راننده دير كرده بود من براي اولين بار از اين تأخير خوشحال بودم. بي خيال ِ دير شدن كلاسم ، داشتم با شب ِ پاييزي ام زندگي مي كردم. دستم را بردم سمت ِ كيفم.يادم نيست چه مي خواستم ، اما درست يادم مانده وقتي سرم را بالا آوردم ، ماشين آمده بود. سوار شدم و سرم را تكيه دادم به بالش صندلي. فكر كردم : « چقدر خوب است که صندلي اين ماشين بالش دارد ! چه قدر خوب است که راننده کم حرف است. چقدر خوب است که از راهی که می رود ترافیک است. آن هم از نوع سنگینش .»
این آهنگ همچنان با من بود. باران می آمد؟ یادم نیست درست ِ اما هوا خیلی سرد بود. یک سرمای دوست داشتنی. همانطور پیش می رفتیم. راننده خوب راندگی می کرد. انگار می دانست دارم فکر می کنم ، ترمزهایش ملایم بود. دوست داشتم ماشين همانطور برود. به هركجايي كه شد. مقصد اصلاً مهم نبود. فقط دوست داشتم من و ماشين و شب تمام نشويم. دوست داشتم برگردم و به خانم راننده بگويم : « بی خیال ِ كانون . همين راه را بگير و برو. نگران هيچ چيز هم نباش. تو فقط برو !» اما نگفتم. زبانم نچرخید یا دلم نخواست؟ نمی دانم. راستش این هم از آن چیزهایی‌ست كه درست يادم نمانده ...

غرق ِ در طبيعت ..

 

تکیه داده بودم به پایه های مبل ، توي اتاقك چوبي بالاي خانه ي مادربزرگ ، در اتاق باز بود ، پنجره ي ايوان هم . نور خورشيد با نقش هاي قالي گره خورده بود . آسمان بود و رنگ كمرنگ ِ كوه ها .. و صداي گنجشك ها كه برايم سرود شادي مي خواندند .. مگر مي توان از اين طبيعت سير شد؟

 

كنسرت ِ گيلكي ِ تاسيان



سه شنبه ، به اتفاق دوستان رفته بوديم "كنسرت ِ گيلكي ِ تاسيان" . هيچ كدام انتظار نداشتيم انقدر به ما خوش بگذرد ! واقعا عالي بود. با اينكه گروه جواني بودند اما به نظرم خيلي هماهنگ بودند و انتخاب اشعارشان هم كه حرف نداشت ! اشعار معروف و قديمي گيلكي كه با شروع ِ هركدام ، يك لبخند به پهناي صورت ، مي نشست روي لب هايمان ..
اول ماجرا كه بد شروع شد. منظورم قبل از ورود به سالن ِ اصلي ست. يكي از برادران() دم در ، به نسترن اجازه ي ورود ندادند و گفتند از نظر پوشش مشكل داري. نسترن هم برگشت. البته اين ها را گلكو برايم تعريف كرد و من خودم نبودم. جالب اينجا بود من كه رفتم داخل سبا با خنده گفت : «بهت نگفت چرا چادرت کوتاست؟؟» گفتم : «چرا اتفاقا ! با خواهش و تمنا اومدم تو !» و به قول جناب اعتماد السلطنه ، « خیلی خنده شد !»
وقتي داخل سالن مي شديم ، كسي كه بليت ها را مي گرفت انقدر هول بود كه از هر پنج نفر يك بليت مي گرفت ! ديدني بود اصلاً !
داخل سالن كه شديم ، يك رديف را براي نشستن انتخاب كرديم و همين كه نشستيم ، پدر سبا گفت : «بچه ها اونجا براتون جا گرفتم » ما هم بلند شدیم رفتیم همانجا . ولی باز تا آمدیم بنشینیم مادر سبا از وسط ِ سالن اشاره زد كه «اینجا ! بیاین اینجا !» كه ما سه نفر هماهنگ زديم زير خنده ! و به صورت توافقي در همان 
جاي اول نشستيم...
كنسرت تقريبا ساعت هشت و چهل دقيقه شروع شد ! اين شد كه گلكو زنگ زد به نسترن و گفت سريع لباسش را عوض كند و خودش را برساند. وقتي براي بار دوم تماس گرفتيم تا از آمدن نسترن مطمئن شويم ديديم خانم موبايلش را جا گذاشته و معلوم نيست چه طور مي خواهد ما را پيدا كند !!
تا كنسرت شروع شد ، نسترن رسيد ! بلافاصله آمد كنارمان نشست و ما با تعجب پرسيديم كه چه طور در آن تاريكي ما را تشخيص داده كه گفت از رنگ شال ِ گلكو !
وقتي گروه شروع به نواختن سازهايشان كردند ، گلكو يك نگاه متعجبي به من انداخت و گفت : «فاطی اینا چرا سوتی میدن؟؟» منم سری تکان دادم و گفتم «شاید اولشه فقط !» اما بعد متوجه شدیم به آن مرحله "کوک کردن" می گویند ! البته خواننده ی اصلی از ما عذرخواهی کرد که به خاطر گرمای سالن  و خرابی ِ سیستم خنک کننده ، سازها کوک باز می کنند و مجبورند قبل از هر آهنگ این کار را انجام دهند .
خلاصه ، آهنگ اول كه شروع شد يك شوق عجيبي همه ي ما را فراگرفت. واقعاً اجراي خوبي بود ! مخصوصاً با آن آهنگ ها و ترانه هاي خاطره انگيز !
وقتي رسيد به ترانه ي اُهوي زاكون* همه ي ما ذوق زده منتظر شروع آهنگ بوديم. همه ي حضار بعد از شروع آهنگ شروع كردند به دست زدن.
اين آهنگ داستان جالبي دارد. ماجراي گفت و گوي مردي ست با دو پسر جوانش ، صَفرعلي و ممدلي. اين پيرمرد خيلي وقت است كه همسرش را از دست داده و حالا بعد سالها عاشق زن ِ بيوه ي همسايه شده و مي خواهد اين موضوع را با دو پسرش درميان بگذارد. به همين دليل به سراغ پسرانش رفته و مسئله را با خجالت و .. برايشان توضيح مي دهد.
انقدر از اين آهنگ استقبال شد كه خواننده قول داد آخر برنامه ، يك بار ديگر اين آهنگ را اجرا كنند ..

وقت ِ تنفس ، من از كيفم چند تا زردآلو دادم به نسترن و گلكو شروع كرد به حرص خوردن ! من و نسترن هم براي درآوردن ِ حرص ِ گلکو هم كه شده همانطور مي خورديم. يك جايي من داشتم زردآلو را گاز مي زدم كه گروه موسيقي برگشتند به سالن. همه شروع كردند به تشويق و من (در حالي كه حواسم بود كس ِ ديگري مرا نمي بيند) زردآلو در دهان شروع كردم به تشويق ! گلكو غش كرد از خنده

بعد از كنسرت دچار كمردرد شده بودم !
ماجرايش اين بود كه از اول كنسرت يك دختر قدكوتاهي كه پشت ما نشسته بود هي به ما تذكر مي داد كه سرهايتان را به هم نزديك نكنيد تا من ببينم !! من هم كاملا كج نشسته بودم. جالب اينجاست اين دختر اصلا به خودش زحمت نمي داد كه خودش را كج كند ! به من مي گفت كج شو !!! بعد از سومين باري كه تذكر داد گلكو ناراحت و عصباني برگشت و گفت : « خانم اینجا مکان عمومیه ها ! شمام یه کم خودتو وفق بده !» این شد که حتی یک بار دیگر هم اعتراض نکرد و من راحت شدم

یک دختربچه ی قلنبه ای گوشه ی سالن بغل همان "برادر" بود که به معنای واقعی گرد بود ! پددرش هم هر وقت آهنگ شاد می شد میاوردش برایمان دستش را تکان بدهد و حواس ما را به کلی پرت می کرد

خلاصه شب ِ خيلي خوبي بود !
و خاطره ي خوبي شد ..
دست سبا و خانواده ش درد نكنه


پ.ن : چند تا فيلم هم گرفتيم از كنسرت اما نمي دونم چه طور بايد تبديلشون كنم كه براتون بذارم اينجا. هر كس مي دونه كمك كنه لطفا

لذت بخش ترين چـُرت ِ دنيا


در حالت خواب و بيداري بودم كه صداي مامان را شنيدم. «فاطي جان ! بسّه ديگه ! پاشو !» چشمانم را نيمه باز نگه داشتم ، نور اتاق نشان از بعد از ظهر مي داد. دير وقت؟ نه ! نيست ! خوابيدم. دوباره در حالتي بودم كه زمزمه هاي نامفهومي را مي شنيدم. «پاشو .. درس ..» نگاه سريعي به ساعت ديواري انداختم. عقربه ها بزرگ و كوچك مي شدند و يك جا نمي ماندند تا من ببينمشان. عينكم هم به فاصله ي يك دست دراز كردن از من فاصله داشت كه به برداشتنش نمي ارزيد ! بي خيال ِ ساعت شدم و خوابيدم. ايندفعه مامان آمد دم ِ در اتاقم ايستاد و يك چيزهايي گفت كه درست نفهميدمشان : « نياز بدن نيست .. بعد از ظهر .. دكتر ها مي گن .. توي مغز ترشح ميشه .. پس لازم نيست .. بايد مقاومت .. مقدارش كم بشه .. آب بزن .. شنيدي؟ .. پاشو !»
مي خواستم بگويم : «باشه ! بيدار مي شم ! اما بذار خودم بيدار شم !» .چون من بايد خودم بيدار بشوم. اما نمي توانستم حرفي بزنم. يعني خودم فكر مي كنم هنوز روحم به طور كامل به بدنم برنگشته بود ! يا يك همچين چيزهايي . مدتي كه گذشت زمزمه كردم : « خودم بيدار ميشم . باشه !»
رفت ! من هم خودم را چسباندم به ديوار و گوشه ي تخت خوابيدم تا اگر برگشت در ديدرس اش نباشم. به اندازه ي يك ربع ، واقعاً خوبيدم. انگار تمام خستگي هايم در همان چند دقيقه در رفتند. "خودم" بيدار شدم در حالي كه مطمئن بودم اگر همان موقع كه مامان آمده بود بيدار مي شدم ،چه بسا حالا خواب آلود تر از قبل هم بودم !
مي خواهم بگويم آن "يك ربع" خيلي تأثير دارد. براي همين است كه من صبح ها ساعت موبايلم را _ كه جديداً به آن عادت كرده ام _ براي يك ربع زودتر زنگ مي گذارم. وقتي زنگ مي زند و من مي بينم هنوز چند دقيقه اي فرصت خوابيدن دارم ، در همان فرصت كم ، لذت بخش ترين چُرت ِ دنيا را مي زنم !

+ عكس ِ مربوط به پست ِ قبل : آنچه از آيفون به جا مانده ! 

يك صبح دل انگيز !!


دو روز پيش ، صبح ، درست زماني كه من محو كنسرت شجريان در قونيه بودم و شعر "مستان سلامت مي كنند " را زمزمه مي كردم آيفون به صدا در آمد ! (به خاطر همين زنگ مستند فوق العاده زيباي استاد شجريان  را نصفه ديدم تا ديشب كه نشستيم كلا ديديم ! از دستش ندهيد .. ) 
خواستم جواب بدهم كه يادم آمد اين آيفون*لعنتي هنوز خراب است ! چندين ماه است كه خراب است ! اگر فقط مشكل از خانه ي ما بود حل شدني بود اما مشكل از كل ساختمان است و ما و همسايه ها در حل اينجور مسائل كمي تنبليم ! درست مثل ِ آسانسور ! همه ي ساختمان با گذاشتن آسانسور موافقند و حاضرند مخارجش را بپردازند ، اما هيچ كس كاري نمي كند ! جالب است كه همسايه ها هنوز هم از اين طرح ِ به تصويب رسيده به عنوان « يك پيشنهاد جديد كه مي دونم همه قبولش دارين» ياد مي كنند !!
خلاصه ، پريدم و شالم را انداختم روي سرم و رفتم روي بالكن : آقا ! آقا ! بالا !
سري تكان داد كه : هستم !
مانتو را روي هوا پوشيدم و پله ها را دوتا يكي كردم رسيدم دم در. نفس نفس زنان بسته ي پستي را گرفتم و دفتر را امضا كردم. مي دانستم درون بسته چيست و لذت ديدنش چند برابر شده بود. آنقدر ذوق زده بودم كه نفهميدم كي رسيدم جلوي در ! بسته را باز كردم و اسم "بخاراي من ، ايل من" را ديدم. در را بستم و شروع كردم به باز كردن بسته. كتاب را در دستم گرفتم و نفسي عميق كشيدم. واقعا خوشحال بودم ! ( چون خيلي وقت بود دنبالش بودم و همه از پيدا كردنش  نااميدم كرده بودند !) زنده باد آديـنـه بوك !

* ديشب وقتي رفتيم كه بخوابيم ، صداي يك بوق ممتد به گوشمان رسيد ، متوجه شديم از آيفون است. برادرم رفت پايين تا مشكل را حل كند. بعد از لحظاتي صدا قطع شد. مرتضي با خنده وارد خانه شد و من از اتاق داد زدم كه : چي شد؟ و برايم تعريف كرد كه با يكي ديگر از همسايه ها كل بساط آيفون را درآوردند و بعد آب زيادي ريخته بيرون ؛ اما صدا قطع نشده ! يك سيم باقي مانده بود ، مي گفت يك نگاهي به هم انداختيم سيم را هم كنديم ! هيچي از آن نمانده اما خب صدا قطع شد !


يك اتاق و است و يك تنبل !


وضع اتاقم خيلي افتضاح است ! يعني طوريكه آدم دلش نمي آيد يك نگاه جزئي به آن بيندازد چه برسد به اينكه بنشيند يك گوشه ي اتاق و درسش را بخواند ! بايد تميزش كنم اما از خود ساعت سه بعد از ظهر كه به وضع ناجور آن پي برده ام ، مدام خودم را به كارهاي ديگري مشغول مي كنم تا بتوانم جناب وجدان را ساكت كنم كه «ببين ! سرم شلوغه !».
كنار در اتاق ، دو لنگه جوراب افتاده ؛ كمي آنطرف تر كيفم چپه شده روي تخت و روتختيم هم به طور وحشتناكي مچاله شده سمت ِ ديگر تخت ! يك پيش دستي ، حاوي ِ چند آلوچه و چند هسته هم روي تخت هست. از صبح كه بابا* آوردش و گذاشتش روي ميز ، دو تا بيشتر نخورده ام ! دلم خوراكي ترش نمي خواهد امروز. آن چند هسته ي ديگر هم برمي گردد به اوقاتي كه بابا براي انجام كاري مي آمد اتاقم و وقتي مي ديد دست به آلوچه ها نزده ام ، خودش يكي دو تايي برمي داشت و مي خورد. بعدش يك «فاطي چرا نمي خوري» هم مي گفت و مي رفت. چند تا كتابچه هم افتاده اند كنار جعبه ي نرم كنار تختم. ليست كتابهاي انتشارات هرمس ، نيلوفر و نشر چشمه . روي همان جعبه ي نرم هم يك كتابي است كه هنوز شروعش نكرده ام. كنار شوفا‍ اتاق دو تا كوسن افتاده اند روي هم و آن بالايي تكيه داده به سطل آشغال اتاق كه مبادا بيفتد ! روي شوفا‍ژ هم يك عدد شارژر Creative با سيم هاي در هم رفته ، در حالي كه هنوز به سه راهي متصل است ، نشسته. كيف ديگري طوري كج شده روي پدال ِ سطل كه در سطل ِ آشغال نيمه باز مانده ..
رسيديم به ميز ! از جزئيات ريز كه بگذريم پر است از كاغذ و كتاب و خودكار. به علاوه ي موبايل و اتكلن و كيف پول و پوشه ي سبا . خدا رو شكر آن چند سانتي متر باقي مانده از اتاق سالم است !
اينجا اتاق يك جنگ زده نيست ! اتاق ِ فاطيمايي ست كه چند روزي ست اصلاً حوصله ندارد. دليل از اين موجه تر؟

ادامه : البته اين متن براي روز دو شنبه ست و اتاق الان در وضعيت سفيد به سر مي برد :)

* دوشنبه تعطيل بود و به همين دليل بابا خونه بود :)

 
. اين چند روز خيلي نوشته ام. و هنوز هم مي نويسم. روي هر چيزي كه گير آوردم يك صفحه يا دو صفحه يا حتي بيشتر .. يك جور روز نوشت. خيلي حس خوبي دارد. هنوز هم اين حس را دارم. اين است كه احتمالا از اين به بعد اينجا يك روز در ميان بروز خواهد شد.

شب ، سكوت ، خانه ي مادر بزرگ !


هفت یا هشت سالم که بود ، یک کیفی داشتم ، صورتی رنگ . روی جیبش طرح نقاشی ِ صد و یک سگ خالدار بود. خیلی دوستش داشتم. هر وقت قرار بود پنجشنبه ای برویم خانه ی مادربزرگ ، تا خرخره پرش می کردم از کتاب داستانها و عروسک ها و اسباب بازی هایم. مامان همیشه می گفت : « به خودم رفتی !» من هم همیشه می خندیدم. شاید در آن دو روزی که آنجا بودیم ، حتی به بعضی هاشان نگاه هم نمی انداختم اما یک چیزی بود که باید همه شان را با خودم می بردم ! شب ها ، قبل از خواب ، معمولا یکی از کتاب داستان هایم را می گرفتم دستم و دراز می کشیدم روی تشک ، کنار مادربزرگ ، پاهایم را می انداختم روی هم و شروع می کردم به خواندن. کلمه ها را یک به یک هجی می کردم و بعد در ذهنم سرهم شان می کردم و وقتی می فهمیدم تلفظ درست کدام است بلند تکرارش می کردم. تصاویرشان را خیلی دوست داشتم. هنوز هم چندتایی از آن ها در ذهنم مانده. مثلا کتاب کدو قلقله زن ! عکس یک پیره زن ِ لاغر و بامزه درون یک کدوی بزرگ که با نگرانی رو به رو را نگاه می کرد. خلاصه اینکه از خواندن کتاب ها خیلی لذت می بردم. درست مثل حالا !
 اما وقتی "خوابیدن" جدی می شد و باید چراغ ها را خاموش می کردیم ، پدر بزرگم از راه می رسید ، دست هایش را به هم می زد و می گفت :
هر نیک و بدی که در کتاب است
بر هم بزنید که وقت خواب است
من هم مثل همیشه از شنیدن این شعر کلی ذوق زده می شدم و کتاب را می بستم و می گذاشتم بالای طاقچه. پتو را تا صورتم می کشیدم روی سرم و می خوابیدم. خوابیدن در خانه ی مادربزرگم یک حال ِ خاصی دارد. صدای جیرجیرک ها و نور ماه و .. این را خوب یادم مانده که آن جا ،همیشه خواب های خوب می دیدم و البته هنوز هم می بینم..

نمایشگاه کتاب (دو)

این پست را قسمت بندی کردم تا زیاد به نظر نرسد .. اما بندها به هم مربوطند و گاهی حتی نتیجه ی مطلب بالایی در بندهای بعدتر تغییر می کند !

اول ِ ماجرا
چهارشنبه ، پانزدهم اردی بهشت ، سری به نمایشگاه کتاب زدم. از همین ابتدای امر بگذارید بگویم که اصلا شبیه ِ چیزی نبود که در تصوراتم داشتم ! نمی خواهم غر بزنم یا فقط نکات ِ منفی را بگویم اما خب من خودم فکر می کردم حداقل به خاطر "بین المللی" بودن ِ نمایشگاه ، کمی بیشتر به آن برسند ! مصلّی را که قبلا دیده بودم ، مشکل از آن نیست ، مشکل از برنامه ریزی و نمایشگاه های خارجی ست .. به هرحال فکر می کردم خیلی بهتــــر از این باشد !

کمی آنطرف تر از اول ِ ماجرا
اوایلش که خیلی خورد توی ذوقم ! تمام انتشاراتی هایی که من دنبالشان بودم ، انتهای مصلی بودند ! اما خب ، هماهنگ شدیم و تصمیم گرفتیم اول سراغ ِ آن انتشارتی ها برویم و سر زدن به باقی ِ غرفه ها بماند برای وقت ِ برگشت ..

نزدیک ِ به اصل ِ ماجرا
- از اینکه انتشارت "کاروان" بین ِ غرفه ها نبود واقعا حالم گرفته شد .. نصف ِ شور و اشتیاق من برای رفتن به نمایشگاه به خاطر "کاروان" بود . و به همین خاطر هم ۴ تا از کتابهای لیستم خط خوردند ..
خبرش را صبح همان روز از گلکو شنیدم اما همین چند دقیقه پیش که اینباکس ام را چک می کردم دیدم ایمیلی از طرف انتشارات دارم مبنی بر اینکه امسال در نمایشگاه نیستند و ..

- انتشارات "نیلا" را پیدا کردم اما خب با پیدا نکردنش تفاوتی نداشت ! چون غرفه خالی بود .
  پس "ناتور دشت" هم خط خورد ..

- انتشارات ویژه نگار را هم پیدا نکردم. یعنی جزو لیست ناشران نبود.
  ... "بخارای من ، ایل من " هم خط خورد !

اصل ِ ماجرا
- انتشارات ِ "نیلوفر" ، برای من ، پربار ترین انتشارات بود . ولی متاسفانه در ردیف های آخر نمایشگاه قرار دارد. از این غرفه پنج کتاب خریدم که دو سه تایش را فقط و فقط به خاطر ِ توضیحات ِ کامل و شورانگیز ِ یکی از آقایان ِ فروشنده خریدم ! خب در هشتاد درصد غرفه ها از اینجور آدم ها هستند که کتابها را با توضیح در اختیارتان بگذارند اما من پیشنهاد می کنم توضیحات این مرد را از دست ندهید !!
کار زیادی ندارد ، کافی ست روبه روی او بایستید (یک مرد عینکی و نسبتا چاق که اگر بروید آنجا نگفته می شناسیدش ..) و انگشت اشاره تان را روی یکی از کتابها بگذارید و مثلا بگویید : این کتاب .. در این هنگام ، این آقای سرحال و خستگی ناپذیر ، شروع می کند به توضیح دادن ، آن هم با چه شور و حالی ! یعنی من فکر می کنم ، دست ِ کم یکی از دلایل ِ شلوغ بودن ِ غرفه ی "نیلوفر" ، حضور همین مرد بود ! من که همانجا ایستاده بودم تا به توضیحاتش چه برای کتابهای خودم و چه برای کتاب دیگران گوش بدهم... با اینکه هوای نمایشگاه خنک بود ، اما خیس ِ عرق بود ! کاملا واضح بود که این عرق کردن ، فقط به خاطر فعالیت ِ زیاد و بی وقفه ی او ست و لاغیر !

- "نشر چشمه" و "هرمس" هم غرفه های خوبی بودند. درست است که خودم به شخصه از دومی کتابی نخریدم اما کتابهای خیلی ناب و زیبایی داشت.

- نشر "مثلث" و "روزنه" را هم برای سفارشات سبا دیدم. از بین کتابهایی که برای سبا خریدم ، کتاب "مارک و پلو" ( از نشر مثلث) که سفرنامه ای همراه با عکس ِ "منصور ضابطیان" است خیلی به دلم نشست ! و شب ، وقتی دیدم چاپش برای همین بهار ۸۹ است ، مطمئن شدم دیگر نمی توانم پیدایش کنم ! و باید از همان نمایشگاه می خریدمش .. خیلی دلم سوخت این شد که از صبح ِ پنجشنبه تا ظهر و از غروب تا شب یکسره خواندمش که تمامش کنم. کتاب فوق العاده شیرینی ست با زبانی خودمانی و دوست داشتنی ! با اینکه سبا گفته بود که اصلا مشکلی ندارد کتاب دستم باشد اما خب ، خودم دوست داشتم همان شنبه آن را تحویلش بدهم . چون می دانم چقدر انتظارش را می کشد.این کتاب ۱۶۰ صفحه ای را یکسره خواندم اما می دانم ، حتی اگر خودم هم داشتمش ، همینطوری می خواندم ! الان هم منتظرم به بازار بیاید تا یکی از آن را در کتابخانه ام هم داشته باشم. چون از آن کتابهایی است که هرازگاهی باید رفت سراغشان و ..



کمی قبل و کمی بعد از کــُل ِماجرا :
- شب ِ قبل از نمایشگاه (سه شنبه) ، به غیر از جاهای دیگری که در پست بعدی خواهم گفت ، به اصرار من به انقلاب هم سر زدیم. کتابفروشی ها را گشتم ولی بیشتر از همه ی آن ها یک کتابفروشی ِ دنج در خیابان ِ "۱۲ فروردین" به دلم نشست . خیلی ناراحتم که اسمش یادم نمانده اما توی اسمش "ژ" و "یا" بود .. حالا ژوزفیا ، ژوزیا ..  از اینجا "دنیای سوفی" و "لب خوانی های قزل آلای من" رو خریدم.

- تمام ِ دست فروشی های انقلاب ، بلا استثنا ، "دائی جان ناپلئون" را داشتند ! شب قبل از نمایشگاه در انقلاب فقط یکی شان را دیدم و سریع کتاب را برای گلکو خریدم( که بعد از شنیدن خبر پیدا کردنش در پوست خودش نمی گنجید . اما وقتی دوباره (باز هم به اصرار من) ، پنجشنبه به انقلاب رفتیم ، دیدم نه ! فقط آن دیروزی نبوده ! همه دارند ! راستش برای خودم خریده بودمش اما شب که سبا زنگ زد تا از من بابت ِ کتابهایی که از نمایشگاه برایش خریده بودم تشکر کند ، وقتی خبر را شنید ، با یک لحن خاصی گفت : "فاطی منم مــــی خواستمــــ !!"  و از آن جایی که بنده ویران ِ رفاقت هستم گفتم : " خب همین رو می دم به تو !" و بدین ترتیب دلی دیگر هم شادمان شد !!

- کلا تقی به توقی می خورد می گفتم "بریم انقلاب خب !"

- پنجشنبه ، یعنی بعد از دیدن ِ نمایشگاه ، "ناتور دشت" و "حمایت از هیچ" را که در نمایشگاه پیدا نکرده بودم را در خیابان انقلاب پیدایشان کردم اما "بخارای من ، ایل من" را نه ..
هی غر می زدم که : "مامان ! آخه ببین ! کتابهای مـ.مـ.نوعه ریختن کف ِ پیاده رو ، اما این کتاب ( بخارای من ، ایل من) پیدا نمیشه ! آخه واقعا مملـ.کتــ.ـه داریم؟"

- روی هم ۱۶ تا کتاب (از نمایشگاه و انقلاب و ..) خریدم که خب دوتایش ـ به خاطر قطر خیلی خیلی کمشان ـ در این عکس نیستند ( اسمایلی فاطیمایی که به روی خود هم نمی آورد قرار بود از ده تا بیشتر کتاب نخرد !) :
به ترتیب داخل عکس :
دیوان رهی - گیلان قدیم - تهران در بعد از ظهر - اتاق آبی - در کوچه باغ های نیشابور - عقاید یک دلقک - شبی عالی برای سفر به چین - حمایت از هیچ - ناتور دشت - ژرمینال - خاطره های پراکنده - ببر سفید - هتل مارکو پلو - وداع با اسلحه - دنیای سوفی .


[ برای دیدن عکس با اندازه ی اصلی کلیک کنید]

- این داستان های انگلیسی را هم از "بازارچه ی کتاب" خریدم :

- خلاصه اینکه نزدیک به صد تومن فقط قیمت کتابهای من شد به شخصه از همین تریبون تشکر خود را از والدین ِ گرامی به خصوص پدر نازنینم اعلام می دارم !

پ.ن : پست بعدی در مورد تهران است و مسیرش . نه نمایشگاه !

نمایشگاه کتاب (یک)

از اواخر اسفند به فکر نمایشگاه کتاب افتادم . به پدرم که گفتم بدون حتی یک لحظه مکث کردن قبول کرد. اصلا موضوع اگر مربوط به کتاب باشد ، بی برو برگشت : قبول ! مادرم هم که کلاس هایش تمام شده بودند و قرار شد که ما سه نفر با هم راهی ِ تهران ، نمایشگاه کتاب بشویم.. از اوایل ِ عید من شروع کردم به جمع کردن ِ یک لیست کتاب. البته خودم هم می دانم که در شلوغی آنجا و وقت محدود ِ دو روزه ی ما ، شاید امکان پیدا کردن ِ همه شان نباشد ، اما خب شنیده بودم که اگر لیست داشته باشم ، کارم زودتر راه می افتد . چند شرط هم برای خودم گذاشتم ! اینکه تا روزی که قرار است به نمایشگاه برویم ، باید تعداد ِ کتابهای نخوانده را کاهش بدهم و بیش تر از ده کتاب هم حق ندارم بخرم ! چون با شناختی که از خودم دارم ، تا خود ِ تابستان کتابهای دیگری هم به اینها اضافه خواهد شد و من اصلا دوست ندارم زیر یک انبار کتاب نخوانده گرفتار شوم ! یعنی ترجیح می دهم تک تک کتاب بخرم و بخوانم اما کتاب را خوانده شده در قفسه بگذارم . تعداد کتابهای نخوانده ام ، تا این لحظه به شش عدد رسیده که این خبر خوبی ست !
خلاصه اش اینکه اگر اوضاع به همین روال بماند ، سه شنبه عازم تهران هستیم و پنجشنبه هم نمایشگاه ..
راستی ! در نمایشگاه کتاب ، اگر چشمتان به این کتابها افتاد ، ساده از کنارشان نگذرید :

۱ -  قلندر و قلعه
۲ -  پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید
۳ -  کی خسرو
۴ -  استاد عشق
۵ -  بادبادک باز
۶ -  زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود
۷ -  ماهی ها در شب می خوابند

پ.ن شوخی : حلال کنید که راهی ِ کانون زلزله هستیم

 

هنگام بارندگی ...


یک گوشه ی ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم. هوای جاده گرفته بود . هوای دلم هم. باران دل انگیزی می بارید و قطراتش پشت هم روی شیشه ی ماشین تلنبار می شدند. کمی جلوتر ، کنار جاده ، تابلوی سبز رنگی را دیدم و به زحمت توانستم  نوشته اش را بخوانم :
«هنگام بارندگی ، جاده لغزنده است .»
لبخند تلخی روی صورتم نشست. یعنی هنگام بارندگی اتفاف مهم دیگری نمی افتد؟! تو چه می دانی؟ تو چه می فهمی؟ هنگام بارندگی قطعاً چیزهای دیگری هم اتفاق می افتند .. خیلی چیزهای دیگر و مهم تر از لغزنده بودن ِ جاده ..
هنگام بارندگی ، مخصوصاً اگر شب هم باشد ، دل ِ من آنقدر به خود می پیچد و می پیچد که دیگر خودم هم نمی فهمم چه می خواهد ! گاهی با خودم فکر می کنم چرا این دل ، این همه بازی در می آورد؟؟ غمی دارد مگر؟ غمی هست مگر؟ و هزاران سؤال ِ بی جواب دیگر ... شاید هم جواب همه شان همین باشد ، که مگر دل آدمی دلیل می خواهد برای کارهایش؟
گاهی هم مثل آن شب دلم می خواهد از این لحظه و از این باران ِ شبانه عکسی بیندازم ..
خصوصاً اینکه وقت ِ گرفتن ِ همین عکس ِ بالا ، تصادفاً ، صدایی هم از لابه لای باندهای ماشین می خواند : هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره .. دلم غصه داره .. دلم بی قراره ..