غرق ِ در طبيعت ..
تکیه داده بودم به پایه های مبل ، توي اتاقك چوبي بالاي خانه ي مادربزرگ ، در اتاق باز بود ، پنجره ي ايوان هم . نور خورشيد با نقش هاي قالي گره خورده بود . آسمان بود و رنگ كمرنگ ِ كوه ها .. و صداي گنجشك ها كه برايم سرود شادي مي خواندند .. مگر مي توان از اين طبيعت سير شد؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:10 توسط فاطیما
|