دلم براتون تنگ ميشه ..


در اين مرحله ، در اين دوره ، در اين سن ، جدايي سخت تر است . سخت تر از سال هاي قبل و قبل تر ..
وابستگي ها بيشتر است ، خاطرات شيرين تر و نزديك تر است .
قرار است سال آينده ، اين مدرسه به كل منحل شده و مدرسه ي ديگري جايگزينش شود . اين تصميم ناگهاني همه ي ما را شوكه كرد !
كه حداقلش اين هايي كه بودند را به دانشگاه مي رسانديد ، بعد !
اصلا مسأله ي درس و معلم به كنار ، جدايي از اين بچه ها خيلي برايم سخت است.
قرار است بچه هاي تجربي و رياضي بمانند اما خب ما (من و گلكو و باقي انساني ها) مجبوريم مدرسه را عوض كنيم.
من دو سال است با اين بچه ها (تجربي ها و رياضي ها) ، دوستم ! يعني روابط دوستي ام فقط به كلاس خودمان ختم نمي شود ، با بچه هاي آنجا هم دوستم و خاطرات زيادي با هم داريم..
حالا اگر كل آن دو كلاس را هم بگذاريم كنار ، سبا را چه كار كنم؟
من و سبا دو سال است كه با هم دوستيم...
از همان موقع كه اين خبر را از خود سبا شنيدم ، يك گوشه ي قلبم خالي شد. عوض كردن مدرسه برايم مسئله ي بزرگي نيست چون معلم هاي آن مدرسه هم خيلي خوب هستند اما جدا شدن از سبا و ديدارهاي هر روزه مان و مسخره بازي هايمان و خنده هايمان و سوتي دادن هايمان و غر زدن هايمان و تــكّه كلام هايمان و خاطراه هايمان خيلي ، خيلي سخت است !
اين مدتي كه مطمئن شده ام بايد مدرسه را عوض كنيم ، مدام عكس هايمان را تماشا مي كنم. مثلا آمدم با يك آهنگ شاد اين كار را انجام دهم كه اشكم در نيايد ؛ اما ريتم ِ شاد و غمگين اين آهنگ حالم را بهتر كه نه ، بدتر هم كرد !
عكس هاس سبا و خودم ، سبا و گلكو ، سبا و آنيتا .. همه را يك به يك نگاه مي كنم. عجب خاطراتي با هم داريم سبا !
چه روزهايي كه سر كلاس آمار (كه ما و رياضي ها با هم بوديم) فقط با اشاره ي انگشت ِ يكي از ماها ، همه مي زديم زير خنده ...
اين حركات رمزي مان هم كه تمامي ندارند !
تلفن و ايميل و گودر و حتي گاه گداري ديدن  ؛ هيچ كدام نمي توانند جاي اين هر روز با هم بودن ها را پر كنند ! براي دو سال ، دويست و هفتاد و سه روز ، هر روز صبح يك نفر را ببيني ، هر روز با او خاطرات كوچك و بزرگ داشته باشي و راحت دل بكني؟ غير ممكن است ! البته مي دانم ارتباط ما پابرجا مي ماند ، تا به قول خودت ، دم در دانشگاه هم ديگر را ببينيم ، اما سخت است سبا ، قبول كن !
چه روزهايي داشتيم ..

چقدر ما بهت بد و بيراه مي گفتيم به خاطر خوش عكس بودنت !
چقدر تو حرص خوردي از سه شنبه هاي ما .
چقدر ...
اصلا نقشه اي كه براي اذيت كردن گلكو كشيديم را يادت هست؟ دم دم هاي عيد بود نه؟ چقدر خنديديم سبا .. !!
خاطرات زيادند . خيلي زياد ! همين باعث شده هنوز هم باورم نشود ..


سبا ، بچه ها ؛
دلم براي همه تون تنگ ميشه .. تك تك تون !


یه کم سانسور كردم فقط :)

 

ياد ايامي .. !!


گفتم حالا که دیگر در اواخر سال تحصیلی به سر می بریم و چیزی کمتر از یک ماه و نیم به پایان آن مانده ، سری به خاطرات این دوران بزنم و چند تا از اتفاقات جالب داخل کلاس را اینجا بنویسم (چه از معلم و چه از دانش آموز). البته بهتر است از همان لغت محبوب "سوتی" استفاده کنم !

- سیاه جامگان چه کسانی بودند؟
- سیاه جامگان کسانی بودن که شعار و لباسشون سیاه بود !

- از ادیبان دوره ی رنسانس کیا رو می شناسی؟
- ابن سینا و .. !!!

- یکی از هنرهای مشهور ایرانیان رو نام ببر !
- کشاورزی ؟!

- گلستان دنیای مستقلی است که تنها سعدی شیراز همه ی زوایای آن را با قلم عالم گیر خود مـُـسَخـَر مَسخـَره کرده است !  ‌ (اگــه لحن ِ جدي ِ اون فرد را مي شنيدين بيشتر هم مي خنديدين !)

- آیا نواحی کوهستانی ِ استان گیلان از لحاظ جاذبه های گردشگری چگونه است؟

- بچه ها من واسه ی دومین دوشنبه ی بعد از عید امتحان می ذارم. می شه بیست و دوم دیگه؟
- نــــه !
- مگه جمعه سیزده به در نیست؟
(اینجا باید بگم شاید این به نظر سوتی نیاد اما اگر دقت کنین اون خانم تو ذهنش داشته با سیزده به در حساب می کرده و اگر این نکنه رو کنار بذاریم حرفش کاملا بی معنی میشه !!)


- اگر دقت کنید متوجه می شويد :


 پ.ن ۱ : حس نوشتن آن پستي كه وعده اش را داده بودم نبود.
          انشالله سر فرصت. آپلود عكس زيادي دارد!

پ.ن ۲ : البته اينها بيشتر سوتي هاي يكي از بچه هاي كلاس بودند ، ضمناً بعد از هركدام از اينها يك "انفجار" خنده اتفاق افتاد كه خستگي را از يادمان برد !

پ.ن ۳ : من از دندون پزشكي بيـــزارم ... 

اردوی سال ِ 89

از هفته ی پیش انتظار اردوی چهارشنبه رو می کشیدیم... محل ِ اردو یکی از ارتفاعات گیلان بود.
سه شنبه ، بعد از ظهر ، مامان اینا گفتن که از رادیو اعلام کردن یک جبهه هوای سرد داره به طرف ارتفاعات ِ شمال میاد و گفتن خیلی خطرناکه و آب رودخانه ها بالا میاد و ... من خیلی ناراحت شدم ! آخه تا خود ِ سه شنبه هوا خوب بود ، عدل همین چهارشنبه باید اینطوری می شد؟ به گلکو که زنگ زدم و ماجرا گفتم ؛ به این نتیجه رسیدیم که یه حسی داره به هردو مون میگه ما این اردو رو می ریم.. اما تفاوت نظرمون در این بود که اون می گفت ما فردا غرق می شیم ، اما من می گفتم زنده می مونیم . آخه اونجایی که ما رو بردن ، کنار یه رودخونه ی خروشانه. همین شده بود سوژه ی خنده مون ! گلکو می گفت با خودمون پارو و تایر و لاستیک ببریم تا موقع غرق شدن راه نجات داشته باشیم ! از اینور هم خانواده اصرار داشتن که این اردو برگزار نمیشه ! اما من مطمئن بودم میــشه ! خلاصه ! صبح شد و من بار سفر بستم و با ژاکت و پالتو راهی مدرسه شدم! توی اردی بهشت !!! رسیدم مدرسه ، دیدم بچه ها هستند و خیالم راحت شد. مدیر و معاون هم چیزی در مورد کنسلینگ و اینا نگفتن. پس ما شاد و خندان در آن صبح ِ بارانی و مه آلود به سمت ِ مقصد به راه افتادیم !
در راه یک سری عکس گرفتیم که اکثراً تار شدن اما بعضی هاشون خوبن :

 

 رسیدیم اونجا و دیدیم بـــَه ! بارون ِ شدیـــــدی در حال باریدنه و رودخانه به معناس واقعی وحشی ست !! اما ما کلا از اینجور چیزا ترسی نداریم، پس با خیال راحت رفتیم سراغ ِ خونه هامون ؛ من و سبا و نسترن و گلکو و مریم و آنیتا و کمند و تارا توی یک خونه :





  


+ با اینکه بارونی بود و بیرون اومدن سخت بود اما خیلی خوش گذشت. توی خونه بودیم و همین باعث شد اتفاق های خاطره انگیزی برامون بیفته. خونه ها با علاء الدین گرم می شدن. اصلا ماجرای "مامان" صدا زدن ِ گلکو هم از همین جا شروع شد که آقایی که مسئول اونجا بود اومد تا علاء الدین رو روشن کنه ، برای همین هم گلکو علاء الدین رو برد بیرون تا اون آقا روشنش کنه ، یهو دیدیم با یک نگرانی ِ مادرانه پرسید :
- آقا این خطرناک که نیست؟ بچه ها نسوزن !
- نه خانم مطمئن باشین !
به غیر از این کلا عین ِ مامان ها نگران ِ تمیز کردن و گم نشدن ِ وسایل و شستن ظرف ها بود !

+ یکی از لذت بخش ترین قسمت های اردو قسمت خوردنش بود که کلا بخش عظیمی از اردو رو به خودش اختصاص داد !! چیپس و خَــمــَس و چایی و غذا و دوباره چیپس و ..


(چیپس)


(آلوچه خـَمـَس : که مامان ِ گلکو زحمتش رو کشیده بود ، فوق العاده خوشمزه بود !)


(عدس پلوی من)

+ واسه خودمون مشغول حرف زدن و آهنگ گوش کردن و خوردن و .. بودیم که یهو یک موجود خبیث مارو غافل گیر کرد !! اندازه ی یه انگشت قد داشت البته بدون ِ شاخ !  فکر می کنین عکس العمل ما چی بود؟ هیچی ! فقط از اعماق ِ حنجره جیغ می کشیدیم ! جیغی که تا حالا مثلشو نشنیدین ! در این میان تنها سبای دلاور بود که جلو رفت و سعی کرد با پلاستیک بگیردش اما مگه می شد اینو گرفت !! من؟ من که فقط با موبایل دنبال سبا و اون سوسکه می دویدم و می گفتم وایسین عکس بگیرم ! بذار عکس بگیرم ! بالاخره سبا گرفتش و انداختش بیرون و تنها چیزی که موجب ِ خنده ی ما شد ، عکس العمل مریم بود ! گریه ش گرفته بود !!!! گریه ی واقعی ها ! من از قیافه ی اونم عکس گرفتم اما بعدش دلم براش سوخت و پاکش کردم. متاسفانه تمام عکس هایی که من از این موجود گرفتم تار شدن ، اما آنیتا موفق شد بیرون ، ازش یه عکسی بندازه :

 

 

+ منم یه عکس ِ پانوراما از اتاق شلوغمون گرفتم :


+ عکس های متفرقه :

  
 
من و گلکو D;  

+ وضع کفشامون دیدنی بود بعد اردو ! طوریکه وقتی رسیدیم مدرسه ، من بند کتونی م باز شده بود ، برگشتم به گلکو گفتم : گلکو یه لحظه وایسا من بند ِ گالُشَمُ  * ببندم ! گلکو داشت غش می کرد از خنده

    ۱ -  با بارون و اون هوای سرد و اون اوضاع ، ۳۱۲ تا عکس گرفتیم . حالا بارونی نبود چی میشد !! 
    
    ۲ -  این عکس ها با کیفیت های مختلفی گرفته شدن ! گوشی من و گلکو [3.2]  ، دوریبن گلکو [6]دوربین من [7] ، تازه موبایل نوکیای قبلیم رو هم برده بودم [3.2] ، چون اون هرچیش خراب باشه ، کیفیت عکسش فوق العاده ست ! 3.2 ی اون اندازه ی 5 سونی اریکسونه !
 
    ۳ - اردو به روایت ِ گلکو  [چون عکس ها کمی فرق دارن ، خوبه که ببینید]
   
    ۴ -
ما ۵ نفر ؟

        

+ کلی وقت گذاشتم واسه این پست ها !

* گالش : یه نوع کفش چرم یا پلاستیکی ِ قدیمی که توی روستاها استفاده می کردن.

اولین روز مدرسه در 89

از رخت خواب دل کندم. ساعت هفت ِ صبح بود. یعنی دوباره مدرسه؟ اما زیاد حالم بد نبود. یعنی یک انرژی خاصی داشتم. دست و صورت شستم و صبحانه خوردم. فلاسک ِ چای را پر کردم تا امروز اولین چایی ِ هشتاد و نه را با گلکو بخوریم ..یکدفعه یاد ِ قرارم با مریم افتادم :

.Maryam: Salam fati jun. khubi? Migam bia farad gharar bezarim ba ham berim madre3
?man aslant hale tanha raftano nadaram. Ok

 ?Man: ok ! key biam

.Maryam: 7:30 jeloye khune ma

کارامو سریع تر انجام دادم تا به موقع برسم. خدارو شکر مانتوی مدرسه مون سر تا پا مشکیه و حس ِ بد ِ مدرسه رو به آدم القاء نمی کنه !! (خیلی مهمه ها !) .. کیف و چادرم رو برداشتم و دویدم طرف ِ در ..کتونی م رو پام کردم و آیت الکرسی م رو هم خوندم. در ساختمون رو باز کردم. عجب آفتابی ! یک نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. بعد از نود و سه قدم رسیدم به خونه ی مریم اینا .. زنگ زدم و مامانش گفت :
«فاطی جان شمایین؟»
«بله ! سلام !»
«داره میاد ..»
مریم رو دیدم که مثل همیشه داره پرواز میکنه و میاد پایین !!نیشخند پرید تو بغل منو به هم سال رو تبریک گفتیم و .. بعدش گفت منتظر بمونیم آنیتا بیاد. گفتم :
«مریم ! آنیتا با زنگ ِ مدرسه بیدار میشه ها ! کجا بیاد ؟!»
« دیشب دیر جواب دادی ، با اونم قرارگذاشتم !»
« دو دقیقه دیگه نیاد می ریما !!»
«باشه ! باشه !»
نیومد. رفتیم. اولین نفری که دیدم سبا بود. رفتم تو کلاسشون و سلام و احوال پرسی. ازش پرسیدم کلاس ِ ما کسی اومده یا نه؟ گفت نمیدونه .. در کلاس رو باز کردم . بــــه ! گلکو ! نشسته بود یه گوشه و سر رو میز ! همه مون خوابمون میومد به خدا ! باقی ِ بچه ها رو هم دیدیم  و .. ساعت اول گذشت و کلی حرف زدیم. ساعت دوم هم با خاطرات ما و البته بیشتر معلم گذشت. ساعت ِ سوم هم فقط درس خوندیم (عربی!) .. آخرای زنگ سوم من به گلکو گفتم انگار یکی داره استخون هامو از بدنم میکشه بیرون ! از کم خوابیه ! زنگ تفریح من خوابیدم و گلکو هم لالایی می خوند مثلا !!  (چه شکلک ِ نازیه !!) .. زنگ ِ آخر هم که با خانم "ع" کلاس داشتیم .. کلاس ایشون پارک ِ کلاً !نیشخندکلی حرف می زنیم و اون وسطها درسم می خونیم ! با این حال تدریسشون عالیه ! خیلی باهاشون صمیمی هستیم. در این حد که ایشون تنها دبیری هست که من رو "فاطی" صدا می زنه(!) و ما بچه های انسانی شمارشونو داریم همهنیشخند
بالاخره اینم اولین روز مدرسه رفتن ما در هشتاد و نه شد . خدایا کمک کن ما رو تو یه دانشگاهی راه بدن با این اوضاع !!hee hee

پ.ن : اینو ثبت کردم تا یادم بمونه اولین روز مدرسه ی ۸۹ چه گذشت ..

چایی خورینگ !

ما یه دوستی داریم ، به اسم "کمند"  . کلا از اون آدماییه که میشه یه وبلاگ رو به حرکات ِ منحصر به فردش اختصاص داد !!
امروز مراسم ِ چایی خورینگ ِ من و گلکو در حال ِ برگزاری بود( اگر در موردش چیزی نمی دونین 
اینجا رو بخونین!) که ناگهان تارا و کمند از اون کلاس ، یعنی ریاضی ها ، ریختن سرمون که "ما هم چایی می خوایم ! یعنی چی هی جلو ما چایی می خورین؟"
من و گلکو هم شروع کردیم به توجیح کردن که این فلاسک کم جا می گیره و .. اما اونا کوتاه نمی اومدن و تصمیم گرفتن برن از آبدارخونه آب داغ بگیرن تا ما همون یه کم چایی رو بریزیم توش ، اینا بخورن !
خلاصه ، آب داغ رسید و ما مشغول خوردن شدیم ناگهان دیدیم کمند داره دنبال یه چیزی می گرده ! گفتیم چیه؟ گفت :
- این آب داغ و نبات رو با چی هم بزنم من؟
- می خوای با خودکار من هم بزن !
- آره بده ! اون سبزه رو !
- وای من شوخی کردم ! کثیفه این !
- نه بابا چی چی کثیفه !  بده !
- پس اون قهوه ای رو بردار ! سبز به جونم بسته ست !
خودکار رو برداشت و شروع کرد به هم زدن در حالی که اون شیش ، هفت نفری که اونجا بودیم داشتیم ریسه می رفتیم ! که گلکو گفت : «فاطی ! بذار عکس بگیرم !» منم  اومدم کنار تا بگیره :



در حین هم زدن گاهی خودکار رو در می آورد و به مانتوش می مالید ! و بعد ادامه می داد ..
اونجا ، روی میز ، بیسکوئیت هم بود که ما داشتیم می خوردیم ، یهویی دیدیم میگه : «این شیرینیش کمه فاطی ! اون بیسکوئیت رو بده !» و بهش دادم [شما تصور کنین در تمام مدت این دختر داره مارو با حرفاش می کـُشه از خنده !] بیسکوئیت رو برداشت و انداخت توی چایی !  و  به هم زدن ادامه داد..



همونطور که هم می زد ، آب چایی می ریخت بیرون ، روی میز . اما بدتر از همه یکی از اون تیکه های بیسکوئیت له شده بود که افتاد روی کتاب گاج ِ من ، من با حالت خنده ، در حالی که توان ِ حرف زدن نداشتم گفتم :
- آخه کمند این چیه !! من اینو چی کارش کنم؟!


(این عکس ِ همون تیکه ست !]

- اووَه ! فاطی ! چی هست مگه؟ بیا ! آ! آ!
[این آآ به این معناست که کمند لیوان رو گرفت لبه ی میز و اون بیسکوئیت رو از روی میز، با همون خودکار کشید و انداخت توی لیوان چایی !]
اینجا دیگه یک انفجار خنده رخ داد !
جالب اینجاست آخرشم نخوردش ! وقتی هم خواست بره بریزدش تو سطل ِ آشغال ، نصفش ریخت روی صندلی ِ نیمکت ِ جلویی ، که سبا زحمت ِ تمیز کردنش رو کشید !
[ می گم زحمت چون کلاس ِ خودشم نبود که دلش رو خوش کنه !]

توجه: لرزش عکس ها به خاطر خنده ی گلکوئه !

پی نوشت خاطره ای:
امروز زنگ ِ ادبیات گلکو اومد یک بیت شعر رو از کتاب ِ گاج قرائت کنه :
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم       وگر ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
در حالی که غرق ِ در احساسات ِ شاعرانه شده بود شروع کرد :
گرت ز دست برآید چو نخل باش ، کریم !   .. [یعنی کریم رو مخاطب قرار داد!]
حتی معلم مون هم خنده ش تمومی نداشت !

پی نوشت مهم : به لطف ِ دوست خوبم ، گلکو ! و اینکه من رو اغفال کرد تا لینک دونی وبلاگم رو گودری کنم ، پیوندهای وبلاگ ِ من همه شون پاک شدن ! خبری هم از لینک ِ گودری نیست ! منم تا ساعت ِ ده ِ امشب بهش فرصت دادم همه چیز رو درست کنه ، وگرنه با قباد و فربد می ریزیم تو کوچه شون ، شیشه های خونه شونو می شکونیم !

تشکّرانه : مرسی گلکو جان بابت ِ لینک ِ گودری ! (فقط توجه داشته باشین وبلاگهایی که نمایش داده شدن ، همه ی لینک ها نیستن ! هر وقت بروز بشن میان بالا !)

وای ! نفسم بند اومد ! همین دیگه !

Our beautiful Nimkat !



- گلکو ! من میرم این Vocab رو واسه کلاس ام بخونم. خواستی بیا ..
- اوکی . برو .
و من به سمت ِ نیمکت ِ مان به راه می افتم ...
بهت زده و با خنده داد می زنم :
- این چیـــــه گلکو ؟؟؟
گلکو به سمت نیمکت آمده و به جای اظهار ندامت و پشیمانی ، نیش ِ خود را تا بناگوش باز کرده و می گوید :
- فاطی عکس بگیریم ! عـجب صحنه ایه !
من بلافاصله لحن ِ خود را تغییر می دهم :
- راس می گی

زمان ِ وقوع ِ حادثه : سه شنبه - ۱۱ اسفند - ۱۱:۲۵ ق.ظ 

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد ! *

I- یک مدتی ست که چشمهایم کم طاقت شده اند. نه اینکه الکی و بی دلیل اشکشان سرازیر شود ها ! نه ! مدتی ست که طاقت ِ کلمات و حرف ها و جملات و ابیات و مصرع ها و آیات ِ به جا و به موقع را ندارند ! وقتی می بینم کسی چیزی را سال ها و شاید قرن ها قبل تر گفته و من دقیقا همان حس را دارم ، اختیار اشک هایم را از دست می دهم !
نمونه ی آخرش فیلم ِ "
کتاب قانون" است ! ابیات و مصرع های به جای این دختر ، یک حس ّ و حال خاصی را به من داده بودند که واقعا نمی توانستم جلوی شکستن ِ بغضم را بگیرم. بغضی که با خواندن ِ هرکدام از آن ابیات گلویم را  می فشرد ... فیلم خیلی خیلی زیبایی ست. حتما ببینید !

II- چند روزی بود که یاد جملات ِ یکی از شخصیت های رمان "
بادبادک باز" بودم. این شد که گشتم و اون جملات ِ زیبا رو پیدا کردم :
اینجا قسمتی ست که پدر شخصیت اصلی داستان مشغول نصیحت کردن ِ پسرش است :
«خب ، هر درسی که به ات می دهند ، سرجایش ؛ اما فقط یک گناه وجود دارد ، فقط یکی. آن هم دزدی ست. هر گناه ِ دیگری صورت ِ دیگر دزدی ست. وقتی مردی را بکشی ، زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای. همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی ، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی ، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. می فهمی؟ چیزی زشت تر از دزدی نیست.»

III- من یک دوست ِ بسیار بسیار هنرمند دارم به نام سبا. الان دو سالی هست که با هم دوست هستیم و من خیلی دوستش دارم . این دوست هنرمند من از اونهایی ست که از هر انگشتش هنر می ریزه ! اما خب بروز نمیده ! الان یک مدتی ست که به پیشنهاد من داره واسم نقاشی می کشه. چند تا داداش برای من کشیده که من واقعا دوستشون دارم. جالب اینجاست که اول بهش اسم می گم و بعد اون برام می کشه مثلا گفتم : فربد و قباد. و این دو تا نقاشی رو کشید. الان جهانگیر در حال کشیده شدنه و یه نقاشی ِ دیگه تو یه محیط ِ دیگه از قباد هم تو راهه ! [چون قباد خان بین بچه ها خیلی محبوب هستن !] . اینم فربد و قباد :

ایشون قباد خان هستن :



و ایشون هم جناب فربد خان :



و دیگر هیچ


* عنوان از فاضل نظری

سالن ِ نفرین شده !


امروز صبح ، وارد کلاس شدم و بعد از سلام و علیک کردن با بچه ها و [مراسم زدن در سر و کله ی یکدیگر !!] شروع کردیم به غر زدن که «معلوم نیست این خانم (معلم دین و زندگی) امروز می خواد چی کار کنه؟» « چرا برنامه شو مشخص نمی کنه؟» و از این قبیل حرف ها ... که ناگهان نوای دل انگیزی گفت : «برین سالن ِ اجتماعات !» این نوای دل انگیز بدین معنا بود که «دبیر مربوطه نیامده» و جشن و سرور ! بچه ها همچون برّه هایی ... نه ببخشید ! همچون پرندگانی رها شده از قفس به هوا جهیدند و مشغول شادی و سرور شدند غافل از اینکه کلّا ما سرکار هستیم ! معلم مربوطه نیامده بود اما یک ورقه ی امتحانی حاوی ِ ۲۵ سؤال ِ ناقابل از دو درس ِ بهشت و جهنّم و چیزهای مربوط ِ به آن دو برایمان فرستاده بود که بیکار نباشیم ! [در حالیکه اصلا قرار نبود از درس ِ دهم امتحانی صورت بگیرد !!] ما درجا خشکمان زد و شروع کردیم به اعتراض و ... که «این چه وضعشه» ، «اصلا مگه قرار بود امتحان بگیره؟» و ...
سی نفر را به زور وارد ِ سالن اجتماعات کردند و گفتند :« بشینید تا ورقه ها رو بیاریم.» و ما به اعتراض و داد و بیداد کردن ادامه دادیم. کمی که گذشت به خودمان دلداری دادیم که «نه ! اینا ما رو آوردن اینجا که سر و صدا نکنیم !» «سرکاریم همه مون !» و ...
من و 
گلکو با فاصله ای به اندازه ی عرض ِ یک شکلات باراکا که حدودا معادل ِ همان یک سانتی متر خودمان است از هم نشسته بودیم !!! یعنی نه تنها ما ، کل ِ بچه ها این کار را انجام داده بودند که مغزهایمان را بریزیم روی هم تا بتوانیم سوالات را جواب دهیم !
سوالات را آوردند و به امیدها پایان دادند !
یک نگاهی به این سوال ها انداختم و دیدم فقط توانایی نوشتن ِ اسمم را داخل این ورقه دارم !!
اما من ، آدم ِ کم آوردن نیستم ! پس شروع کردم به جواب دادن.
یک صفحه ی A4 را پر کردم از چیزهایی که واقعاً هرچه از آن هابگویم کم است !
هر یک خط در میان چند چیز را تأکید می کردم .
در مورد جهنم : « و چه بد منزلگاهی ست !» یا «و این کیفر کارهایی ست که در دنیا انجام دادند!» و ...
در مورد بهشت : « و این پاداش کارهایی ست که در دنیا انجام دادند !» ، « و چه نیک جایگاهی ست.»
کل ِ ورقه ی من حول ِ محور همین چهار جمله می چرخد !!! و برای اینکه این جمله ها تکراری به نظر نیایند بینشان به «نهرهایی که از زیر درختان جاری ست !» اشاره می کردم !!!  [ولی باور کنید چنان این جمله ها را به هم پیچیدم که هیچ کس جز خودم نمی تواند به تکرار شدنشان پی ببرد !]
و در نهایت امتحان را به یاری خدا و صد و بیست و چهار هزار پیامبر و ائمه معصومین و شهدای راه ِ اسلام به پایان رساندم ! 

پ.ن : از معلم راضی نیستم اگه نمره مو کم بده

کارنامه ی  اعمال !

زنگ ِ آخر ، ناظم مدرسه ، یهویی وارد کلاس شدن ، در حالی که کارنامه های درخشان ِ ما در دست هاشان پر پر می زدند. بچه ها با جیغ و فریاد و غش کردن(!) به ایشان فهماندند که آخر ِ هفته هم وقت ِ کارنامه دادن است؟ و با خواهش و تمنّا هم نتوانستند ایشان را راضی نمایند که بروند و شنبه برگردند. ساعتی بود که ما و ریاضی ها و تجربی ها ادغام بودیم(چون تعدادمون روی هم ۳۱ نفر بیشتر نیست ، درس های عمومی مون رو تو یه کلاسیم)... تک تک نام ها رو صدا می کردند و بچه ها می رفتند و نتیجه ی تلاش خود را رؤیت می کردند ... جوّ کلاس فوق العاده متشنّج بود ! هرکس به فکر خودش بود ! در حالی که من کتابی را برداشته بودم و یکی از بچه های ریاضی را باد می زدم که مثلا آروم باش  ! اون الکی حالت لرز به خودش گرفته بود و داشت روضه می خوند واسمون !
تو همین اوضاع و احوال بودیم که من رو صدا زدند ! وا مصیبتـــــا ! این چه استرسی ست که من را فراگرفته است؟ بلند شدم و رفتم ...
کارنامه را رؤیت فرمودم : ۶۵/۱۹ 
حالت ِ قبلی خودم را حفظ کردم و به دلداری دادن ِ اطرافیان ادامه دادم !
وقتی همه ی کلاس کارنامه ها را گرفتند و فریاد ِ اعتراض سر دادند ، معلم از کلاس برای انجام کاری بیرون رفت. بلافاصله من بلند شدم و گفتم :«بچه ها ! من یک قطعه شعری رو برای تقویّت روحیه ی فعلی ِ شما آماده کرده ام !» تعدادی از بچه ها نگاهشون رو به من سپردن و من با جدیّت ِ تمام ادامه دادم :
« همه چی آرووومه ! تو به ...» در اینجا بچه ها جانی تازه گرفتند و جوّ کلاس کمی آرام تر شد !  ولی نمی دانم چرا نگذاشتند که ادامه بدهم ! و شروع کردن به ناسزا گفتن به خواننده ی این آهنگ یعنی "حمید طالب زاده" ...
بیچاره این مرد ِ هنرمند !
خلاصه ساعات جالبی بودن !

پ.ن۱: من به شخصه از این آهنگ ،فوق العاده بدم میاد !
پ.ن۲: این هم اثر هنری ِ من و گلکو : (+) (+)
          البته این مال ِ چند روز پیش ِ ها !
پ.ن۳: یک تشکّر گنده به مریم بدهکارم ...  واسه چیزی که خودش می دونه !

پ.ن۴:(جدید)
 
۱۷/۱۱/۱۳۸۸ - شنبه

امروز برف می بارید ! البته هنوزم می باره !
توی مدرسه خیلی شارژ بودیم ! از شدن خوشحالی ِ باریدن ِ برف
حوالی ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه بود که زنگ تفریح مون خورد و ما از توی حیاط ِ مدرسه صدای جیغ و فریاد حداقل پنجاه نفر دانش آموز رو شنیدیم ! معلم مون یه لبخند زد و گفت: «ذوق زده این دیگه !» و ما خندیدیم . وقتی معلم از کلاس خارج شد ، ما هم بدو بدو رفتیم و به بچه های داخل ِ حیاط پیوستیم ! برف خیلی شدید بود طوری که نمی تونستم سرم رو بالا نگه دارم ! تو همین حال و هوا بودم که یهو صدای داد و فریاد شنیدم ! صدا توی اون همه جیغ و فریاد که تمام همسایه های اطراف رو به پای ِ پنجره ها کشونده بود زیاد مشخص نبود اما من چون بهش نزدیک بودم سریع برگشتم سمت صدا دیدم دوستم (شبنم) رو جو اطرف گرفته و داره با تمام وجود (واقعا تمام ِ وجود!!!) فریاد می زنه :«برین کنار !!! بذارین بشیــــنه !»رفتم گرفتمش گفتم :«شبنم خودتو کنترل کن ! چی بشینه؟»یهو شروع کرد به خندیدن و گفت :«برفــو می گم !!!» اینجا بود که من شدّت خنده نشستم روی زمین و دیگه نفسم بالا نمی اومد ! آخه اگه بدونین چه جوری داد می زد !

فن ِ جدید !

از اونجائی که بنده بسیار بسیار دختر منضبطی هستم ، چند روز پیش برنامه ی امتحانی ام رو گم کردم. این بود که دیشب ساعت 12 شب به گلکو اس ام اس دادم که فردا واسم بیارش تا من از روش بنویسم. اینم که کلا شبا بیداره ! سه صبحم بهش اس ام اس بدی همون لحظه جوابتو می ده . بردیمش دکتر چند بار ولی دیگه اونام ازش قطع امید کردن ! البته شوخی کردما ، گلکو دختر ماهی ـه ! (چه ربطی داشت؟) ...
امروز صبح ، وقتی رسیدم مدرسه کله ام رو فرو کردم تو اقتصاد و یک ربع ـه دوره کردم. بچه های دیگه هم همینطور.
ما یک ناظم داریم ، خیلی خانم خوبی هستن ! پنج دقیقه مونده به امتحان وارد سالن اجتماعات (جایی که ما قبل از ورود به جلسه ی امتحان اونجاییم) می شن و به صورت یکضرب روی در با مشت می کوبن ! از این کار دو منظور دادن :
1- بچه ها دیگه نتونن درس بخونن.
2- بچه ها برن بالا و امتحان بدن.
دو امتحان اول این کارشون گرفت و ما کتاب رو ول کردیم و رفتیم بالا واسه امتحان دادن. ولی از امتحان چهارم دیگه به این ریتم ِ ضرباتش عادت کردیم و باهاش کنار اومدیم. به همین خاطر هم ، ایشون می کوبیدن به در ولی ما همچنان کله مون تو کتاب بود و در بعضی موارد مثلا من داشتم با کمال خونسردی واسه گلکو یه چیز رو توضیح می دادم و یا گلکو داشت یه چیزی رو برام توضیح می داد . بعد ایشون متوجه شکست ِ نقشه ی اول شدن و من نمی دونم کی تو دفتر این ایده ی نامردی رو داد که از دفعه ی بعدی(امروز) یک ابتکار جدید رو پیاده کردن !
ساعت 07:50 صبح بود و ما در حال ِ دوره کردن ِ اقتصاد ! طبق معمول دیدیم این خانم اومد و شروع کردن به کوبیدن. ما هم بی توجه به ایشون ، به حرف زدن و درس خوندن ادامه دادیم که یهو دیدیم اون فن ِ نامردانه رو پیاده کرد ! برق ها رو خاموش کرد ! اونم اون وقت صبح توی زمستون که عین ِ شبه ! این بود که حدود هشتاد تا دانش آموز (اول و دوم و سوم) یکصدا گفتیــــم : اَاَاَاَه ه ه !
بعد دیدم برق ها روشن شد...
واقعا اتحاد ِ جالبی بود و صدای هولناکی رو پدید آورد ! طوری که تو کل مدرسه پیچید ! واسه همینم ترسید ...
 حالا منتظر فن ِ بعدی ایشون هستیم... ولی ما همه فن حریفیم !

بعد از امتحان :
اومدیم پایین و حرف و حرف و حرف تا من یادم اومد باید برنامه رو از گلکو بگیرم. گرفتم که بنویسم دیدم این بچه با چشمانی سرشار از ذوق کودکانه (هنوز بچه س دیگه ، 16 سالش بیشتر نیست که !!) من رو نگاه می کنه و می گه : من بنویسم برات ؟ منم از خدا خواسته گفتم : بنویس !
شروع کرد به نوشتن و من دیدم یه کاغذ ِ دیگه هم داره می چسبونه پشتش ! گرفتم ازش دیدم برام توصیه های انضباطی نوشته ! اونم با یک ادبیات ناشناس که من نمی دونم مال ِ کدوم عصره؟(یک کمی به عصر پیش از رودکی شباهت داره ولی مورخان هنوز هم دارن روش کار می کنن !)  ایناهاش شمام بخونین (البته اگر تونستین خط ش رو بخونین پیش ِ من جایزه دارین !) = [+]

لی لی یعنی این !


چقدر یاد و خاطره اون روزها رو دوست دارم !

مدرسه ابتدایی کوثر ...
وقتی سنگ ِ صاف ِ خودمو که تو حیاط مدرسه پیدا کرده بودم ، پَرت می کردم وسط ِ مربع ِ بازی شیرین لی لی ! وقتی دقیقا می افتاد روی شماره ، دستامو می زدم به کمرمو رو می کردم به بقیه و می گفتم : به این می گن بازی !

فکرشو که می کنم می بینم الان نمی تونم اونجوری بازی کنم !

136- Very Goooooooood

سلام.ای وای خدارو شکر!
روی نوزده حساب باز کرده بودم واسه شیمی...
۱۹/۵ میشم
خب زیادم خوشحالی ممکنه نداشته باشه ولی باور کنین من اصلا شیمی توی مخم به هیچ وجه نمیره!!!!با اون تعریفای مُزخـ...ساکت
خب دیگه...پنجشنبه تابستون من شروع میشه!
البته نه!
۲۴ ُم فاینال زبان دارم!!!!!!!!استرس
وای چه قواعد سخـــــــــــــــتی داشت این ترم!!!
دیگه داریم به جاهای حسّاس زبان شیرین انگلیش می رسیم!!!
خداجونم کمکم کن....

ته نشین۱: سبزیم...made by Laie

ته نشین ۲:استاد جان یه وقت برنگردی!

135- ای خدا!!!

وااااااای خدایا مگه میشه یه درس اینقدر دیسگاستینگ باشه!!!!
مگه میشه یه درس اینقدر چرند باشه!
اصلا داره منو به مرز دیوانگی می کشونه....
شیمی   است...این درس مُزخـ....
یه عالمه فرمول!
یه عالمه تعریف!
یه عالمه اتم و مولکول!
آخه من دوست ندارم شون چرا باید بخونممممممممممممم!!!!
خدایا کمک کن...

115- چرا حل نمیشه این!

سلام.امروز خیلی روز جالبی بود...
زنگ اول امتحان فیزیک داشتیم...فصل عدسی ها...
رفتیم درسالن امتحانات تا امتحان بدیم که دیدیم به به...عجب امتحانی...
همان سوال اولش ما را دچار سر گیجگی کرد و ما ناامید شدیم/نشدیم از بقیه سوالات!
رفتیم وسال دو...حل کردیم
رفتیم سوال سه...حل کردیم
رفتیم چهار و پنج رو هم حل کردیم...
حالا بازگشتیم به یک...
مگر این حل می شود!کلافه
واقعا عصبی شده بودیم...نگاهی به بچه ها افکندیم تا حالت های صورتشان را ببینیم تا در چه حالند...(باور کنید به صورتشان نگاه کردم،به ورقه هانه...اه عیبه!)
در کمال ناباوری دیدم فقط ۱۲ نفری نشستیم و همه قیاقه هاشان دیدنی!
از آنجا که ما جزء کسانی هستیم که نمره فیزیک مان همیشه (از ده نمره) ۹ به بالاست و معلم حساب ویژه ای روی ما دارد برای دبیرمان عجیب بود که چرا ما همچو مرده ماران خفتگانند!(شعر نیما یوشیج خوندما)...
که یهو به حرف آمدیم!
-خانوم این سوال یک حل میشه؟
-خانوم اطلاعات کافی نیست!
-خانوم نمیشه!
-خانوم به مخمون نمیرسه!
معلم با لبخندی گفت:
-از عقلتان کمک بگیرید!
نمی دانم اگر این را نمی گفت چه می کردم!زبان
هیچ دیگر ما هی گفتیم و گفتیم تا اینکه فرمودند:
یک روز به یه آقایی که سرش را تا گردن کرده بود در جوب تا آب بنوشد گفتند:
مردک!چرا از جوب آب می نوشی؟مگر عقل نداری؟
گفت:عقل چیه؟
گفتند: هیچی تو آبت رو بخور!
الان ما اون آقاهه بودیم...
که بعد آمدیم بالا و فهمیدم که من نصف مساله را حل کردمهورا
خاطره ای است...به یاد ماندنی!

112- بدشانس تا چه حد؟

ضد حال یعنی بشینی سه ساعت بکوب ۴۵ صفحه ادبیات بخونی....فرداش معلم با این دلیل که چون می دونم خوندی! ازت بپرسه: دینار جنسش چیه؟مُکّاری یعنی چی؟I don't know - New!

111- قاطی!

سلام.حالتون خوبه؟
-می دونین اصلا یه چند وقتیه حس آپ کردن نیست.اصلا حس نوشتن نیست.یعنی تایپ کردنا چون من تو دفترم مینویسم همه ش.یه کم از دیروز و امروز می گم براتون و شیطنتامون!
دیروز در واقع باید هر چهار زنگمون رو امتحان می دادیم...(ادبیات،شیمی،ریاضی،دین و زندگی)...؟
ولی خب از قوه ی تفکر و.. اینا استفاده کردیم و سه شنبه رفتیم پیش دبیر شیمی مون و گفتیم ما خیلی کار داریم و اینا سه زنگ باید امتحان بدیم شما شنبه بگیر...گفت باشه.رفتیم پیش دبیر دین و زندگیمون گفتیم خانم ما شیمی(!) و ریاضی و ادبیات داریم نمی تونیم بخونیم...گفت باشه...بیاین تو کلاس بهتون نیم ساعت وقت می دم بخونین...بچه ها می گفتن یهو می رفتین اون دو تای دیگه رو هم کنسل می کردین و راحت...
دیروز هم معلم ادبیاتمون ورقه های امتحان قبلیمونو داد...فقط من و سه نفر دیگه کامل شده بودیم...
امروز هم امتحان زیست داشتیم...می گم پشت سر هم داریم امتحان می دیم می گید نه!

- عکس از پروانه دارین؟به مقدار زیاد البته!ممنون میشم منبعی بهم معرفی کنید...

تا بعد...

109-اردو

سلام دوستان خوبم؟
خوب هستید؟
من که نسبتا خوبم....
درس ها فشار میارن ناجور...
اردو؟
آهان اردو...
اردو خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.
تا حالا جای به این قشنگی(به عنوان اردو)نرفته بودم!
واقعا جای زیبایی بود...
خیلی هم خوش گذشت.
۵ نفر از چه ها با هم بودیم که عکاسشون من بودم...
۹۶ تا عکس گرفتیم!
ولی یه سری شو که پرایوت هم نیستن می تونین {اینجا} ببینید
برام دعا کنین خیلی!
راستی امروز یکی بهم گفت: چی می خونی؟
طاهره هم بود...
ای بابا!

108-پا روی دلم گذاشتی!!!

سلام.امتحان ادبیات رو عالی دادم.و در کمال صداقت می گم که این اولین بارم بود.چی؟نه خوب دادن امتحان نه.اونو که همیشه خوب میدم.دیدم یکی از دوستم سر یکی از بیت های شعر مونده نمی تونه کاملشو بنویسه دلم واسه ش سوخت بهش گفتمخب چی کار کنم دلم نیومد خب....
الان مادر خانومی بخونن چی میــــــــــــــــــــــشه!!!!!!!!!!!
من نیت ام خیر بود.مهم اینه.وگرنه خودم که تقلب نگرفتم که ناراحت باشم....نچ!
به قول داداشم اون قدیما بهم می گفت کفاره تقلب گرفتن تقلب دادنه!
نه الان!اون زمان جاهلیت هردوتاییمون...
الان که فوق دیپلم داره و میخواد واسه لیسانس امتحان بده مرداد...واسش دعا کنین...

امروز دبیر دین و زندگی مون گفت که ساعت کلاس چهارشنبه مون رو داده به دبیر فیزیک مون تا ازمون امتحان بگیرن...ما گفتیم : اه!خانم "ک"! ما معلم ها رو می فرستیم پیش شما که شما دست رد به سینه شون بزنین ولی شما با آغوش باز اون ها رو می پذیرین و بهشون جواب + می دین!!!
خندید و گفت: نمی خواستم بهتون بگم ولی می خوام با سوم ها برم اردو!
صدایی از ته کلاس برخاست:
-ما رو سر کار گذاشتین؟
معلم خندید و بچه ها جو گیر شدند!
- پا روی دلم گذاشتین؟
معلم خندید!
- شما که قصد فرار نداشتین!
و کلاس از جا کنده شد!(از شدت خنده!!!!)
:::رجوع شود به ترانه نازی!!!:::(به قول اکبر عبدی: من که خودم گوش ندادم!یکی گوش داده بود واسم تعریف کرد!)

فردا میریم اردووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!
عکساشو واسه تون میارم!
فعلا!

104-شش پاره!

آری؛آغاز دوست داشتن است،
        گرچه پایان راه ناپیداست
                 من به پایان دگر نیندیشم
                        که همین دوست داشتن زیباست

                                                                               فروغ فرخزاد

  سلام.امروز زیاد حالم از نظر جسمی خوب نبود ولی از نظر روحی خیلی شارژ بودم.چون دیشب یکی از دوستای صمیمی دبستانم رو پیدا کردم.که الان اون کیش زندگی می کنه.ولی من چند هفته ی پیش در کمال ناامیدی یه ایمیل به تنها آدرس و روزنه ی امیدی که داشتم و اون یه آدرس ایمیل ازش بود دادم.دیشب که جی میلم را گشودم دیدم جواب داده.واااای چقدر ذوق کردم.شماره شو داده بود.دیشب اون اس ام اس داد و من اس ام اس.خلاصه خوبیم بسی. بعد از سه سال همدیگر رو یافتیم!

---------------------------------------


دیشب پرسپولیس چرا اونجوری بازی کرد؟

---------------------------------------

با اینکه اون لحظه ای که جومونگ اومد تسو رو نجات بده می دونستم تسو دشمن خونی شه و جومونگ خواهان مرگ اونه ولی خیلی صحنه ی قشنگی بود.فرض کنید یه برادر واقعی اینجوری به داد برادر برسه تو میدون جنگ.چه قدر قشنگه اون صحنه...

---------------------------------------


امروز داشتم با دوستم"تینا"  پینگ پونگ بازی میکردم که چون اون بلد نبود اصلا(من که سابقه المپیک دارم!!!) .توپ به خاطر ضربه شدیدش تو هوا اومد طرفم بعد منم تو هوا جواب دادم.دوباره اون تو هوا جواب داد و منم.ولی وقتی سه باره جواب داد توپ با یه زاویه بسیار دقیق خورد به کنج دیوار و به صورت مایل خورد تو سر یکی از آموزگاران محتــــــــــــــــرم! الفرااااااااااااااااااااار!!!

---------------------------------------

خاطره ها در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند....

97- امروز و..

سلام.
امروز روز نسبتا خوبی بود.نه خوب بود چون واقعا امروز خندیدیم...اونم از نوع خیلیامروز یه زنگ اومدیم بیایم پایین تو حیاط تا پله های(سه تاس فقط!!) حیاط رو اومدیم پایین زنگ خورددیگه برگشتیم بالا و... امروز یه جایی معلم شیمی مون اومد بگه "بچه ها فقط شما شلوغینا از کلاس های دیگه صدا  می بینین؟" بچه ها هم که منتظر فرصت...گفتن چی خانوم؟معلممون گفت: میشنوین!
یهویی همه کلاس با هم خندیدیم ومعلممون هم خندید مگه حالا خنده مون تموم میشد!!!معلممون خنده ما هم خنده...یه اتفاق دیگه هم افتاد که دوستم افتاد رو من...من خوردم زمین حالا همه نگران و از این حرفا...منم سرم پایین همه فکر کردن من چیزیم شده!بعد سرمو آوردن بالا بچه ها دیدین یه لبو اومد بالا!!! از خنده در حال انفجار بودم!لبخند

این آهنگی که رو وبلاگمه رو خیلی دوس می دارم.خانوم آسمونی مهربون کدشو بهم دادن.مرسی خانوم آسمونی.For You

بچه های کلاسمون می خون نمایشنامه ای ترتیب بدن واسه روز معلممژهچه شوََََوَوَدoh go on

الان یه چند روزیه تو فکر پست ۱۰۰ ام وبلاگم.یه پست خاصه...۱۰۰قلببه نظرتون به غیر از تعویض قالب چه کنم؟(در مورد تعویض قالب نه نیارین که میشناسین منو می دونین نمی تونماوه

فعلابای بای