اولین روز مدرسه در 89
از رخت خواب دل کندم. ساعت هفت ِ صبح بود. یعنی دوباره مدرسه؟ اما زیاد حالم بد نبود. یعنی یک انرژی خاصی داشتم. دست و صورت شستم و صبحانه خوردم. فلاسک ِ چای را پر کردم تا امروز اولین چایی ِ هشتاد و نه را با گلکو بخوریم ..یکدفعه یاد ِ قرارم با مریم افتادم :
.Maryam: Salam fati jun. khubi? Migam bia farad gharar bezarim ba ham berim madre3
?man aslant hale tanha raftano nadaram. Ok
?Man: ok ! key biam
.Maryam: 7:30 jeloye khune ma
کارامو سریع تر انجام دادم تا به موقع برسم. خدارو شکر مانتوی مدرسه مون سر تا پا مشکیه و حس ِ بد ِ مدرسه رو به آدم القاء نمی کنه !! (خیلی مهمه ها !) .. کیف و چادرم رو برداشتم و دویدم طرف ِ در ..کتونی م رو پام کردم و آیت الکرسی م رو هم خوندم. در ساختمون رو باز کردم. عجب آفتابی ! یک نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. بعد از نود و سه قدم رسیدم به خونه ی مریم اینا .. زنگ زدم و مامانش گفت :
«فاطی جان شمایین؟»
«بله ! سلام !»
«داره میاد ..»
مریم رو دیدم که مثل همیشه داره پرواز میکنه و میاد پایین !!
پرید تو بغل منو به هم سال رو تبریک گفتیم و .. بعدش گفت منتظر بمونیم آنیتا بیاد. گفتم :
«مریم ! آنیتا با زنگ ِ مدرسه بیدار میشه ها ! کجا بیاد ؟!»
« دیشب دیر جواب دادی ، با اونم قرارگذاشتم !»
« دو دقیقه دیگه نیاد می ریما !!»
«باشه ! باشه !»
نیومد. رفتیم. اولین نفری که دیدم سبا بود. رفتم تو کلاسشون و سلام و احوال پرسی. ازش پرسیدم کلاس ِ ما کسی اومده یا نه؟ گفت نمیدونه .. در کلاس رو باز کردم . بــــه ! گلکو ! نشسته بود یه گوشه و سر رو میز ! همه مون خوابمون میومد به خدا ! باقی ِ بچه ها رو هم دیدیم و .. ساعت اول گذشت و کلی حرف زدیم. ساعت دوم هم با خاطرات ما و البته بیشتر معلم گذشت. ساعت ِ سوم هم فقط درس خوندیم (عربی!) .. آخرای زنگ سوم من به گلکو گفتم انگار یکی داره استخون هامو از بدنم میکشه بیرون ! از کم خوابیه ! زنگ تفریح من خوابیدم و گلکو هم لالایی می خوند مثلا !!
(چه شکلک ِ نازیه !!) .. زنگ ِ آخر هم که با خانم "ع" کلاس داشتیم .. کلاس ایشون پارک ِ کلاً !
کلی حرف می زنیم و اون وسطها درسم می خونیم ! با این حال تدریسشون عالیه ! خیلی باهاشون صمیمی هستیم. در این حد که ایشون تنها دبیری هست که من رو "فاطی" صدا می زنه(!) و ما بچه های انسانی شمارشونو داریم همه
بالاخره اینم اولین روز مدرسه رفتن ما در هشتاد و نه شد . خدایا کمک کن ما رو تو یه دانشگاهی راه بدن با این اوضاع !!![]()
پ.ن : اینو ثبت کردم تا یادم بمونه اولین روز مدرسه ی ۸۹ چه گذشت ..