از اونجائی که بنده بسیار بسیار دختر منضبطی هستم ، چند روز پیش برنامه ی امتحانی ام رو گم کردم. این بود که دیشب ساعت 12 شب به گلکو اس ام اس دادم که فردا واسم بیارش تا من از روش بنویسم. اینم که کلا شبا بیداره ! سه صبحم بهش اس ام اس بدی همون لحظه جوابتو می ده . بردیمش دکتر چند بار ولی دیگه اونام ازش قطع امید کردن ! البته شوخی کردما ، گلکو دختر ماهی ـه ! (چه ربطی داشت؟) ...
امروز صبح ، وقتی رسیدم مدرسه کله ام رو فرو کردم تو اقتصاد و یک ربع ـه دوره کردم. بچه های دیگه هم همینطور.
ما یک ناظم داریم ، خیلی خانم خوبی هستن ! پنج دقیقه مونده به امتحان وارد سالن اجتماعات (جایی که ما قبل از ورود به جلسه ی امتحان اونجاییم) می شن و به صورت یکضرب روی در با مشت می کوبن ! از این کار دو منظور دادن :
1- بچه ها دیگه نتونن درس بخونن.
2- بچه ها برن بالا و امتحان بدن.
دو امتحان اول این کارشون گرفت و ما کتاب رو ول کردیم و رفتیم بالا واسه امتحان دادن. ولی از امتحان چهارم دیگه به این ریتم ِ ضرباتش عادت کردیم و باهاش کنار اومدیم. به همین خاطر هم ، ایشون می کوبیدن به در ولی ما همچنان کله مون تو کتاب بود و در بعضی موارد مثلا من داشتم با کمال خونسردی واسه گلکو یه چیز رو توضیح می دادم و یا گلکو داشت یه چیزی رو برام توضیح می داد . بعد ایشون متوجه شکست ِ نقشه ی اول شدن و من نمی دونم کی تو دفتر این ایده ی نامردی رو داد که از دفعه ی بعدی(امروز) یک ابتکار جدید رو پیاده کردن !
ساعت 07:50 صبح بود و ما در حال ِ دوره کردن ِ اقتصاد ! طبق معمول دیدیم این خانم اومد و شروع کردن به کوبیدن. ما هم بی توجه به ایشون ، به حرف زدن و درس خوندن ادامه دادیم که یهو دیدیم اون فن ِ نامردانه رو پیاده کرد ! برق ها رو خاموش کرد ! اونم اون وقت صبح توی زمستون که عین ِ شبه ! این بود که حدود هشتاد تا دانش آموز (اول و دوم و سوم) یکصدا گفتیــــم : اَاَاَاَه ه ه !
بعد دیدم برق ها روشن شد...
واقعا اتحاد ِ جالبی بود و صدای هولناکی رو پدید آورد ! طوری که تو کل مدرسه پیچید ! واسه همینم ترسید ...
 حالا منتظر فن ِ بعدی ایشون هستیم... ولی ما همه فن حریفیم !

بعد از امتحان :
اومدیم پایین و حرف و حرف و حرف تا من یادم اومد باید برنامه رو از گلکو بگیرم. گرفتم که بنویسم دیدم این بچه با چشمانی سرشار از ذوق کودکانه (هنوز بچه س دیگه ، 16 سالش بیشتر نیست که !!) من رو نگاه می کنه و می گه : من بنویسم برات ؟ منم از خدا خواسته گفتم : بنویس !
شروع کرد به نوشتن و من دیدم یه کاغذ ِ دیگه هم داره می چسبونه پشتش ! گرفتم ازش دیدم برام توصیه های انضباطی نوشته ! اونم با یک ادبیات ناشناس که من نمی دونم مال ِ کدوم عصره؟(یک کمی به عصر پیش از رودکی شباهت داره ولی مورخان هنوز هم دارن روش کار می کنن !)  ایناهاش شمام بخونین (البته اگر تونستین خط ش رو بخونین پیش ِ من جایزه دارین !) = [+]