امروز صبح ، وارد کلاس شدم و بعد از سلام و علیک کردن با بچه ها و [مراسم زدن در سر و کله ی یکدیگر !!] شروع کردیم به غر زدن که «معلوم نیست این خانم (معلم دین و زندگی) امروز می خواد چی کار کنه؟» « چرا برنامه شو مشخص نمی کنه؟» و از این قبیل حرف ها ... که ناگهان نوای دل انگیزی گفت : «برین سالن ِ اجتماعات !» این نوای دل انگیز بدین معنا بود که «دبیر مربوطه نیامده» و جشن و سرور ! بچه ها همچون برّه هایی ... نه ببخشید ! همچون پرندگانی رها شده از قفس به هوا جهیدند و مشغول شادی و سرور شدند غافل از اینکه کلّا ما سرکار هستیم ! معلم مربوطه نیامده بود اما یک ورقه ی امتحانی حاوی ِ ۲۵ سؤال ِ ناقابل از دو درس ِ بهشت و جهنّم و چیزهای مربوط ِ به آن دو برایمان فرستاده بود که بیکار نباشیم ! [در حالیکه اصلا قرار نبود از درس ِ دهم امتحانی صورت بگیرد !!] ما درجا خشکمان زد و شروع کردیم به اعتراض و ... که «این چه وضعشه» ، «اصلا مگه قرار بود امتحان بگیره؟» و ...
سی نفر را به زور وارد ِ سالن اجتماعات کردند و گفتند :« بشینید تا ورقه ها رو بیاریم.» و ما به اعتراض و داد و بیداد کردن ادامه دادیم. کمی که گذشت به خودمان دلداری دادیم که «نه ! اینا ما رو آوردن اینجا که سر و صدا نکنیم !» «سرکاریم همه مون !» و ...
من و 
گلکو با فاصله ای به اندازه ی عرض ِ یک شکلات باراکا که حدودا معادل ِ همان یک سانتی متر خودمان است از هم نشسته بودیم !!! یعنی نه تنها ما ، کل ِ بچه ها این کار را انجام داده بودند که مغزهایمان را بریزیم روی هم تا بتوانیم سوالات را جواب دهیم !
سوالات را آوردند و به امیدها پایان دادند !
یک نگاهی به این سوال ها انداختم و دیدم فقط توانایی نوشتن ِ اسمم را داخل این ورقه دارم !!
اما من ، آدم ِ کم آوردن نیستم ! پس شروع کردم به جواب دادن.
یک صفحه ی A4 را پر کردم از چیزهایی که واقعاً هرچه از آن هابگویم کم است !
هر یک خط در میان چند چیز را تأکید می کردم .
در مورد جهنم : « و چه بد منزلگاهی ست !» یا «و این کیفر کارهایی ست که در دنیا انجام دادند!» و ...
در مورد بهشت : « و این پاداش کارهایی ست که در دنیا انجام دادند !» ، « و چه نیک جایگاهی ست.»
کل ِ ورقه ی من حول ِ محور همین چهار جمله می چرخد !!! و برای اینکه این جمله ها تکراری به نظر نیایند بینشان به «نهرهایی که از زیر درختان جاری ست !» اشاره می کردم !!!  [ولی باور کنید چنان این جمله ها را به هم پیچیدم که هیچ کس جز خودم نمی تواند به تکرار شدنشان پی ببرد !]
و در نهایت امتحان را به یاری خدا و صد و بیست و چهار هزار پیامبر و ائمه معصومین و شهدای راه ِ اسلام به پایان رساندم ! 

پ.ن : از معلم راضی نیستم اگه نمره مو کم بده