کارنامه ی اعمال !
زنگ ِ آخر ، ناظم مدرسه ، یهویی وارد کلاس شدن ، در حالی که کارنامه های درخشان ِ ما در دست هاشان پر پر می زدند. بچه ها با جیغ و فریاد و غش کردن(!) به ایشان فهماندند که آخر ِ هفته هم وقت ِ کارنامه دادن است؟ و با خواهش و تمنّا هم نتوانستند ایشان را راضی نمایند که بروند و شنبه برگردند
. ساعتی بود که ما و ریاضی ها و تجربی ها ادغام بودیم(چون تعدادمون روی هم ۳۱ نفر بیشتر نیست ، درس های عمومی مون رو تو یه کلاسیم)... تک تک نام ها رو صدا می کردند و بچه ها می رفتند و نتیجه ی تلاش خود را رؤیت می کردند ... جوّ کلاس فوق العاده متشنّج بود ! هرکس به فکر خودش بود ! در حالی که من کتابی را برداشته بودم و یکی از بچه های ریاضی را باد می زدم که مثلا آروم باش
! اون الکی حالت لرز به خودش گرفته بود و داشت روضه می خوند واسمون !
تو همین اوضاع و احوال بودیم که من رو صدا زدند ! وا مصیبتـــــا ! این چه استرسی ست که من را فراگرفته است؟ بلند شدم و رفتم ...
کارنامه را رؤیت فرمودم : ۶۵/۱۹ ![]()
حالت ِ قبلی خودم را حفظ کردم و به دلداری دادن ِ اطرافیان ادامه دادم !
وقتی همه ی کلاس کارنامه ها را گرفتند و فریاد ِ اعتراض سر دادند ، معلم از کلاس برای انجام کاری بیرون رفت. بلافاصله من بلند شدم و گفتم :«بچه ها ! من یک قطعه شعری رو برای تقویّت روحیه ی فعلی ِ شما آماده کرده ام !» تعدادی از بچه ها نگاهشون رو به من سپردن و من با جدیّت ِ تمام ادامه دادم :
« همه چی آرووومه ! تو به ...» در اینجا بچه ها جانی تازه گرفتند و جوّ کلاس کمی آرام تر شد !
ولی نمی دانم چرا نگذاشتند که ادامه بدهم ! و شروع کردن به ناسزا گفتن به خواننده ی این آهنگ یعنی "حمید طالب زاده" ...
بیچاره این مرد ِ هنرمند !
خلاصه ساعات جالبی بودن !
پ.ن۱: من به شخصه از این آهنگ ،فوق العاده بدم میاد !
پ.ن۲: این هم اثر هنری ِ من و گلکو : (+) (+)
البته این مال ِ چند روز پیش ِ ها !
پ.ن۳: یک تشکّر گنده به مریم بدهکارم ...
واسه چیزی که خودش می دونه !
پ.ن۴:(جدید)
۱۷/۱۱/۱۳۸۸ - شنبه
امروز برف می بارید ! البته هنوزم می باره !
توی مدرسه خیلی شارژ بودیم ! از شدن خوشحالی ِ باریدن ِ برف ![]()
حوالی ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه بود که زنگ تفریح مون خورد و ما از توی حیاط ِ مدرسه صدای جیغ و فریاد حداقل پنجاه نفر دانش آموز رو شنیدیم ! معلم مون یه لبخند زد و گفت: «ذوق زده این دیگه !» و ما خندیدیم . وقتی معلم از کلاس خارج شد ، ما هم بدو بدو رفتیم و به بچه های داخل ِ حیاط پیوستیم ! برف خیلی شدید بود طوری که نمی تونستم سرم رو بالا نگه دارم ! تو همین حال و هوا بودم که یهو صدای داد و فریاد شنیدم ! صدا توی اون همه جیغ و فریاد که تمام همسایه های اطراف رو به پای ِ پنجره ها کشونده بود زیاد مشخص نبود اما من چون بهش نزدیک بودم سریع برگشتم سمت صدا دیدم دوستم (شبنم) رو جو اطرف گرفته و داره با تمام وجود (واقعا تمام ِ وجود!!!) فریاد می زنه :«برین کنار !!! بذارین بشیــــنه !»رفتم گرفتمش گفتم :«شبنم خودتو کنترل کن ! چی بشینه؟»یهو شروع کرد به خندیدن و گفت :«برفــو می گم !!!» اینجا بود که من شدّت خنده نشستم روی زمین و دیگه نفسم بالا نمی اومد ! آخه اگه بدونین چه جوری داد می زد !![]()