ما یه دوستی داریم ، به اسم "کمند"  . کلا از اون آدماییه که میشه یه وبلاگ رو به حرکات ِ منحصر به فردش اختصاص داد !!
امروز مراسم ِ چایی خورینگ ِ من و گلکو در حال ِ برگزاری بود( اگر در موردش چیزی نمی دونین 
اینجا رو بخونین!) که ناگهان تارا و کمند از اون کلاس ، یعنی ریاضی ها ، ریختن سرمون که "ما هم چایی می خوایم ! یعنی چی هی جلو ما چایی می خورین؟"
من و گلکو هم شروع کردیم به توجیح کردن که این فلاسک کم جا می گیره و .. اما اونا کوتاه نمی اومدن و تصمیم گرفتن برن از آبدارخونه آب داغ بگیرن تا ما همون یه کم چایی رو بریزیم توش ، اینا بخورن !
خلاصه ، آب داغ رسید و ما مشغول خوردن شدیم ناگهان دیدیم کمند داره دنبال یه چیزی می گرده ! گفتیم چیه؟ گفت :
- این آب داغ و نبات رو با چی هم بزنم من؟
- می خوای با خودکار من هم بزن !
- آره بده ! اون سبزه رو !
- وای من شوخی کردم ! کثیفه این !
- نه بابا چی چی کثیفه !  بده !
- پس اون قهوه ای رو بردار ! سبز به جونم بسته ست !
خودکار رو برداشت و شروع کرد به هم زدن در حالی که اون شیش ، هفت نفری که اونجا بودیم داشتیم ریسه می رفتیم ! که گلکو گفت : «فاطی ! بذار عکس بگیرم !» منم  اومدم کنار تا بگیره :



در حین هم زدن گاهی خودکار رو در می آورد و به مانتوش می مالید ! و بعد ادامه می داد ..
اونجا ، روی میز ، بیسکوئیت هم بود که ما داشتیم می خوردیم ، یهویی دیدیم میگه : «این شیرینیش کمه فاطی ! اون بیسکوئیت رو بده !» و بهش دادم [شما تصور کنین در تمام مدت این دختر داره مارو با حرفاش می کـُشه از خنده !] بیسکوئیت رو برداشت و انداخت توی چایی !  و  به هم زدن ادامه داد..



همونطور که هم می زد ، آب چایی می ریخت بیرون ، روی میز . اما بدتر از همه یکی از اون تیکه های بیسکوئیت له شده بود که افتاد روی کتاب گاج ِ من ، من با حالت خنده ، در حالی که توان ِ حرف زدن نداشتم گفتم :
- آخه کمند این چیه !! من اینو چی کارش کنم؟!


(این عکس ِ همون تیکه ست !]

- اووَه ! فاطی ! چی هست مگه؟ بیا ! آ! آ!
[این آآ به این معناست که کمند لیوان رو گرفت لبه ی میز و اون بیسکوئیت رو از روی میز، با همون خودکار کشید و انداخت توی لیوان چایی !]
اینجا دیگه یک انفجار خنده رخ داد !
جالب اینجاست آخرشم نخوردش ! وقتی هم خواست بره بریزدش تو سطل ِ آشغال ، نصفش ریخت روی صندلی ِ نیمکت ِ جلویی ، که سبا زحمت ِ تمیز کردنش رو کشید !
[ می گم زحمت چون کلاس ِ خودشم نبود که دلش رو خوش کنه !]

توجه: لرزش عکس ها به خاطر خنده ی گلکوئه !

پی نوشت خاطره ای:
امروز زنگ ِ ادبیات گلکو اومد یک بیت شعر رو از کتاب ِ گاج قرائت کنه :
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم       وگر ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
در حالی که غرق ِ در احساسات ِ شاعرانه شده بود شروع کرد :
گرت ز دست برآید چو نخل باش ، کریم !   .. [یعنی کریم رو مخاطب قرار داد!]
حتی معلم مون هم خنده ش تمومی نداشت !

پی نوشت مهم : به لطف ِ دوست خوبم ، گلکو ! و اینکه من رو اغفال کرد تا لینک دونی وبلاگم رو گودری کنم ، پیوندهای وبلاگ ِ من همه شون پاک شدن ! خبری هم از لینک ِ گودری نیست ! منم تا ساعت ِ ده ِ امشب بهش فرصت دادم همه چیز رو درست کنه ، وگرنه با قباد و فربد می ریزیم تو کوچه شون ، شیشه های خونه شونو می شکونیم !

تشکّرانه : مرسی گلکو جان بابت ِ لینک ِ گودری ! (فقط توجه داشته باشین وبلاگهایی که نمایش داده شدن ، همه ی لینک ها نیستن ! هر وقت بروز بشن میان بالا !)

وای ! نفسم بند اومد ! همین دیگه !