115- چرا حل نمیشه این!
سلام.امروز خیلی روز جالبی بود...
زنگ اول امتحان فیزیک داشتیم...فصل عدسی ها...
رفتیم درسالن امتحانات تا امتحان بدیم که دیدیم به به...عجب امتحانی...
همان سوال اولش ما را دچار سر گیجگی کرد و ما ناامید شدیم/نشدیم از بقیه سوالات!
رفتیم وسال دو...حل کردیم
رفتیم سوال سه...حل کردیم
رفتیم چهار و پنج رو هم حل کردیم...
حالا بازگشتیم به یک...
مگر این حل می شود!
واقعا عصبی شده بودیم...نگاهی به بچه ها افکندیم تا حالت های صورتشان را ببینیم تا در چه حالند...(باور کنید به صورتشان نگاه کردم،به ورقه هانه...اه عیبه!)
در کمال ناباوری دیدم فقط ۱۲ نفری نشستیم و همه قیاقه هاشان دیدنی!
از آنجا که ما جزء کسانی هستیم که نمره فیزیک مان همیشه (از ده نمره) ۹ به بالاست و معلم حساب ویژه ای روی ما دارد برای دبیرمان عجیب بود که چرا ما همچو مرده ماران خفتگانند!(شعر نیما یوشیج خوندما)...
که یهو به حرف آمدیم!
-خانوم این سوال یک حل میشه؟
-خانوم اطلاعات کافی نیست!
-خانوم نمیشه!
-خانوم به مخمون نمیرسه!
معلم با لبخندی گفت:
-از عقلتان کمک بگیرید!
نمی دانم اگر این را نمی گفت چه می کردم!
هیچ دیگر ما هی گفتیم و گفتیم تا اینکه فرمودند:
یک روز به یه آقایی که سرش را تا گردن کرده بود در جوب تا آب بنوشد گفتند:
مردک!چرا از جوب آب می نوشی؟مگر عقل نداری؟
گفت:عقل چیه؟
گفتند: هیچی تو آبت رو بخور!
الان ما اون آقاهه بودیم...
که بعد آمدیم بالا و فهمیدم که من نصف مساله را حل کردم
خاطره ای است...به یاد ماندنی!
زنگ اول امتحان فیزیک داشتیم...فصل عدسی ها...
رفتیم درسالن امتحانات تا امتحان بدیم که دیدیم به به...عجب امتحانی...
همان سوال اولش ما را دچار سر گیجگی کرد و ما ناامید شدیم/نشدیم از بقیه سوالات!
رفتیم وسال دو...حل کردیم
رفتیم سوال سه...حل کردیم
رفتیم چهار و پنج رو هم حل کردیم...
حالا بازگشتیم به یک...
مگر این حل می شود!

واقعا عصبی شده بودیم...نگاهی به بچه ها افکندیم تا حالت های صورتشان را ببینیم تا در چه حالند...(باور کنید به صورتشان نگاه کردم،به ورقه هانه...اه عیبه!)
در کمال ناباوری دیدم فقط ۱۲ نفری نشستیم و همه قیاقه هاشان دیدنی!
از آنجا که ما جزء کسانی هستیم که نمره فیزیک مان همیشه (از ده نمره) ۹ به بالاست و معلم حساب ویژه ای روی ما دارد برای دبیرمان عجیب بود که چرا ما همچو مرده ماران خفتگانند!(شعر نیما یوشیج خوندما)...
که یهو به حرف آمدیم!
-خانوم این سوال یک حل میشه؟
-خانوم اطلاعات کافی نیست!
-خانوم نمیشه!
-خانوم به مخمون نمیرسه!
معلم با لبخندی گفت:
-از عقلتان کمک بگیرید!
نمی دانم اگر این را نمی گفت چه می کردم!

هیچ دیگر ما هی گفتیم و گفتیم تا اینکه فرمودند:
یک روز به یه آقایی که سرش را تا گردن کرده بود در جوب تا آب بنوشد گفتند:
مردک!چرا از جوب آب می نوشی؟مگر عقل نداری؟
گفت:عقل چیه؟
گفتند: هیچی تو آبت رو بخور!
الان ما اون آقاهه بودیم...
که بعد آمدیم بالا و فهمیدم که من نصف مساله را حل کردم

خاطره ای است...به یاد ماندنی!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 21:22 توسط فاطیما
|