از هفته ی پیش انتظار اردوی چهارشنبه رو می کشیدیم... محل ِ اردو یکی از ارتفاعات گیلان بود.
سه شنبه ، بعد از ظهر ، مامان اینا گفتن که از رادیو اعلام کردن یک جبهه هوای سرد داره به طرف ارتفاعات ِ شمال میاد و گفتن خیلی خطرناکه و آب رودخانه ها بالا میاد و ... من خیلی ناراحت شدم ! آخه تا خود ِ سه شنبه هوا خوب بود ، عدل همین چهارشنبه باید اینطوری می شد؟ به گلکو که زنگ زدم و ماجرا گفتم ؛ به این نتیجه رسیدیم که یه حسی داره به هردو مون میگه ما این اردو رو می ریم.. اما تفاوت نظرمون در این بود که اون می گفت ما فردا غرق می شیم ، اما من می گفتم زنده می مونیم . آخه اونجایی که ما رو بردن ، کنار یه رودخونه ی خروشانه. همین شده بود سوژه ی خنده مون ! گلکو می گفت با خودمون پارو و تایر و لاستیک ببریم تا موقع غرق شدن راه نجات داشته باشیم ! از اینور هم خانواده اصرار داشتن که این اردو برگزار نمیشه ! اما من مطمئن بودم میــشه ! خلاصه ! صبح شد و من بار سفر بستم و با ژاکت و پالتو راهی مدرسه شدم! توی اردی بهشت !!! رسیدم مدرسه ، دیدم بچه ها هستند و خیالم راحت شد. مدیر و معاون هم چیزی در مورد کنسلینگ و اینا نگفتن. پس ما شاد و خندان در آن صبح ِ بارانی و مه آلود به سمت ِ مقصد به راه افتادیم !
در راه یک سری عکس گرفتیم که اکثراً تار شدن اما بعضی هاشون خوبن :

 

 رسیدیم اونجا و دیدیم بـــَه ! بارون ِ شدیـــــدی در حال باریدنه و رودخانه به معناس واقعی وحشی ست !! اما ما کلا از اینجور چیزا ترسی نداریم، پس با خیال راحت رفتیم سراغ ِ خونه هامون ؛ من و سبا و نسترن و گلکو و مریم و آنیتا و کمند و تارا توی یک خونه :





  


+ با اینکه بارونی بود و بیرون اومدن سخت بود اما خیلی خوش گذشت. توی خونه بودیم و همین باعث شد اتفاق های خاطره انگیزی برامون بیفته. خونه ها با علاء الدین گرم می شدن. اصلا ماجرای "مامان" صدا زدن ِ گلکو هم از همین جا شروع شد که آقایی که مسئول اونجا بود اومد تا علاء الدین رو روشن کنه ، برای همین هم گلکو علاء الدین رو برد بیرون تا اون آقا روشنش کنه ، یهو دیدیم با یک نگرانی ِ مادرانه پرسید :
- آقا این خطرناک که نیست؟ بچه ها نسوزن !
- نه خانم مطمئن باشین !
به غیر از این کلا عین ِ مامان ها نگران ِ تمیز کردن و گم نشدن ِ وسایل و شستن ظرف ها بود !

+ یکی از لذت بخش ترین قسمت های اردو قسمت خوردنش بود که کلا بخش عظیمی از اردو رو به خودش اختصاص داد !! چیپس و خَــمــَس و چایی و غذا و دوباره چیپس و ..


(چیپس)


(آلوچه خـَمـَس : که مامان ِ گلکو زحمتش رو کشیده بود ، فوق العاده خوشمزه بود !)


(عدس پلوی من)

+ واسه خودمون مشغول حرف زدن و آهنگ گوش کردن و خوردن و .. بودیم که یهو یک موجود خبیث مارو غافل گیر کرد !! اندازه ی یه انگشت قد داشت البته بدون ِ شاخ !  فکر می کنین عکس العمل ما چی بود؟ هیچی ! فقط از اعماق ِ حنجره جیغ می کشیدیم ! جیغی که تا حالا مثلشو نشنیدین ! در این میان تنها سبای دلاور بود که جلو رفت و سعی کرد با پلاستیک بگیردش اما مگه می شد اینو گرفت !! من؟ من که فقط با موبایل دنبال سبا و اون سوسکه می دویدم و می گفتم وایسین عکس بگیرم ! بذار عکس بگیرم ! بالاخره سبا گرفتش و انداختش بیرون و تنها چیزی که موجب ِ خنده ی ما شد ، عکس العمل مریم بود ! گریه ش گرفته بود !!!! گریه ی واقعی ها ! من از قیافه ی اونم عکس گرفتم اما بعدش دلم براش سوخت و پاکش کردم. متاسفانه تمام عکس هایی که من از این موجود گرفتم تار شدن ، اما آنیتا موفق شد بیرون ، ازش یه عکسی بندازه :

 

 

+ منم یه عکس ِ پانوراما از اتاق شلوغمون گرفتم :


+ عکس های متفرقه :

  
 
من و گلکو D;  

+ وضع کفشامون دیدنی بود بعد اردو ! طوریکه وقتی رسیدیم مدرسه ، من بند کتونی م باز شده بود ، برگشتم به گلکو گفتم : گلکو یه لحظه وایسا من بند ِ گالُشَمُ  * ببندم ! گلکو داشت غش می کرد از خنده

    ۱ -  با بارون و اون هوای سرد و اون اوضاع ، ۳۱۲ تا عکس گرفتیم . حالا بارونی نبود چی میشد !! 
    
    ۲ -  این عکس ها با کیفیت های مختلفی گرفته شدن ! گوشی من و گلکو [3.2]  ، دوریبن گلکو [6]دوربین من [7] ، تازه موبایل نوکیای قبلیم رو هم برده بودم [3.2] ، چون اون هرچیش خراب باشه ، کیفیت عکسش فوق العاده ست ! 3.2 ی اون اندازه ی 5 سونی اریکسونه !
 
    ۳ - اردو به روایت ِ گلکو  [چون عکس ها کمی فرق دارن ، خوبه که ببینید]
   
    ۴ -
ما ۵ نفر ؟

        

+ کلی وقت گذاشتم واسه این پست ها !

* گالش : یه نوع کفش چرم یا پلاستیکی ِ قدیمی که توی روستاها استفاده می کردن.