I- یک مدتی ست که چشمهایم کم طاقت شده اند. نه اینکه الکی و بی دلیل اشکشان سرازیر شود ها ! نه ! مدتی ست که طاقت ِ کلمات و حرف ها و جملات و ابیات و مصرع ها و آیات ِ به جا و به موقع را ندارند ! وقتی می بینم کسی چیزی را سال ها و شاید قرن ها قبل تر گفته و من دقیقا همان حس را دارم ، اختیار اشک هایم را از دست می دهم !
نمونه ی آخرش فیلم ِ "
کتاب قانون" است ! ابیات و مصرع های به جای این دختر ، یک حس ّ و حال خاصی را به من داده بودند که واقعا نمی توانستم جلوی شکستن ِ بغضم را بگیرم. بغضی که با خواندن ِ هرکدام از آن ابیات گلویم را  می فشرد ... فیلم خیلی خیلی زیبایی ست. حتما ببینید !

II- چند روزی بود که یاد جملات ِ یکی از شخصیت های رمان "
بادبادک باز" بودم. این شد که گشتم و اون جملات ِ زیبا رو پیدا کردم :
اینجا قسمتی ست که پدر شخصیت اصلی داستان مشغول نصیحت کردن ِ پسرش است :
«خب ، هر درسی که به ات می دهند ، سرجایش ؛ اما فقط یک گناه وجود دارد ، فقط یکی. آن هم دزدی ست. هر گناه ِ دیگری صورت ِ دیگر دزدی ست. وقتی مردی را بکشی ، زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای. همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی ، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی ، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. می فهمی؟ چیزی زشت تر از دزدی نیست.»

III- من یک دوست ِ بسیار بسیار هنرمند دارم به نام سبا. الان دو سالی هست که با هم دوست هستیم و من خیلی دوستش دارم . این دوست هنرمند من از اونهایی ست که از هر انگشتش هنر می ریزه ! اما خب بروز نمیده ! الان یک مدتی ست که به پیشنهاد من داره واسم نقاشی می کشه. چند تا داداش برای من کشیده که من واقعا دوستشون دارم. جالب اینجاست که اول بهش اسم می گم و بعد اون برام می کشه مثلا گفتم : فربد و قباد. و این دو تا نقاشی رو کشید. الان جهانگیر در حال کشیده شدنه و یه نقاشی ِ دیگه تو یه محیط ِ دیگه از قباد هم تو راهه ! [چون قباد خان بین بچه ها خیلی محبوب هستن !] . اینم فربد و قباد :

ایشون قباد خان هستن :



و ایشون هم جناب فربد خان :



و دیگر هیچ


* عنوان از فاضل نظری