صبح نشستيم با مامان سبزي پاك كرديم. يعني مقدار سبزي ها زياد بود و مامان تنهايي از پس‌شان برنمي آمد. من ، از بچه‌گي حس بدي به اين كار داشتم. حتي نمي توانستم آن را تماشا كنم. وقتي سبزي را مي گيرم دستم تا با چاقو دُم‎‌ش را بگيرم ، انگار تمام بدبختي هاي دنيا مي آيد جلوي چشمم ! حس و حال زني بدبخت را پيدا مي كنم كه پسر بيكارش افتاده يك گوشه ي خانه و دختر بزرگش هم با چشم‌هاي كبود شده از مشت هاي شوهرش توي اتاقش نشسته و مدام مي زند زير گريه و از سياه‌بختي ِ خودش مي نالد. زني كه حقوق بازنشستگي‌اش كفاف ِ مخارج خانه‌اش را نمي دهد و هميشه كم مي آورد. زني كه تمام خانواده اش را ول كرده و به اميد يك زندگي خوب آمده شهر اما توي حال و هواي بي رحم اين شهر بزرگ كم آورده ؛ حسابي كم آورده. اين است كه موقع سبزي پاك كردن يكسره حرف مي زنم. مي خواهم فراموش كنم اين فكر و خيال ِ جان‌كاه را !
سبزي پاك كردن ِ مرا كه مي بينيد به كجاها مي كشد؟ آخرش هم دوست دارم بنشينم يك گوشه و زار بزنم براي بخت سياه اين زن ... حالا باز هم بگوييد بيا سبزي پاك كنيم !

كُنج ِ ديوار اين پُست :  | گلنار |