يك اتفاق ِ مهمي قرار است بيافتد (4 و 5 و 6)
(ماجرا از دو پست ِ قبل شروع شد !)
۴
رسیدم . پله ها را نگاه کردم و دیدم پرنده پر نمی زند ! و در حالیکه از زرنگی ِ خودم به وجد آمده بودم ، پله ها را دو تا یکی کردم و رسیدم طبقه ی آخر. در را آرام باز کردم با چشمانی بهت زده به چهارده ، پانزده نفری که روی صندلی ها نشسته و منتظر بودند ، نگاه کردم. پس از من زرنگتر هم هست ! با ناراحتی و بی حوصلگی ، شماره زبان آموزی ام را نوشتم و گذاشتم بین ورق ها. یعنی کی کارم تمام می شود؟ با نگاهم بین آدمها گشتی زدم تا یک چهرهی آشنا پیدا کنم و دو تایی غر بزنیم به این گرما و این کانون ِ زبان و این زندگی ! هیچ کس نبود. همین که خواستم سرم را بیندازم پایین و بروم توی افکار خودم ، فاطمه را دیدم که وارد شد. دستی تکان دادم و او هم مثل همیشه ، سر حال و قبراق آمد نشست كنار من. خیلی حرف زدیم. یکی از دوستای فاطمه هم سر و کله اش پیدا شد . الحق که منبع انرژی بود. فاطمه را خیلی نمی شناسم اما خیلی دوستش دارم. دوازده سالی از من بزرگتر است اما هیچ کداممان این را حس نمی کنیم. وقتی دیدمش ، دلم برای الهام تنگ شد. یادم آمد از وقتی رفته تهران ، بهش زنگ نزده ام.
۵
بالاخره نوبتمان شد و پریدیم توی اتاق ِ مدیریت. کار من زیاد طول نکشید اما چون کلاس ِ انتخابی فاطمه و دوستش پر بود ، کمی معطل شدیم. آقایی که ثبت نام را انجام می داد ، خیلی شوخ طبع و سرحال بود. وقتی داشتم می آمدم ناراحت بودم از اینکه آقای "عَین" از كانون زبان رفته و ما تنها فرد مورد اعتمادمان را از دست داده ایم. اما بعد که این مدیر جدید را دیدم نظرم عوض شد.
وقتی داشتم از کانون زبان خارج می شدم ، مطهره را دیدم که نشسته بود کنار مادرش. رفتم جلو و زدم پشتش. برگشت و هر دو با هم خندیدیم. ذوق زده نگاهش کردم و گفتم : مرخصی بودی توام؟ گفت : آره ! زدم روی دستش که در دستم بود و گفتم : پس باهمیم که ! سرش را با خوشحالی تکان داد و گفت : آره ! چه خوب شد ! بعد یکدفعه دست کرد توی جیبش و گفت : فاطی این هزاری مال توئه ! گفتم : مال من؟؟ گفت : ترم قبل ، زمستون ، ازت گرفته بودم بعد دیگه ندیدمت بهت بدمش ! گفتم : مطهره بگیر ، این چه کاریه آخه؟ گفت : عمرا ! همین که تا الان یادم مونده یعنی نمی گیرمش دیگه ! مال ِ خودته ! هر دو خندیدیم و بعدش هم خداحافظی کردیم.
۶
در راه برگشت ، داشتم به اتفاقی که امروز باید مي افتاد يا بيفتد فکر می کردم. کمی اتفاق ها و جزئیاتشان را مرور کردم و فهمیدم اتفاق ِ مورد نظر افتاده ! حالا اینکه آن اتفاق چه بوده و دقیقا کجا و چه هنگامی رخ داده ، میتواند یک راز باشد. یک راز کوچک اما شیرین !