دكمه ي play را مي زنم. شروع مي شود (+) . چه قدرتي دارند آهنگ ها. بدون هيچگونه فكركردني تو را مي برند همانجا كه بايد. اين يكي هم مرا مي برد به يك شب پاييزي. البته شب ِ شب هم نبود ، چون ساعت شش غروب بود. اما هوا كاملاً تاريك بود. منتظر ماشين بودم. برايمان كلاس فوق ِ زبان گذاشته بودند. مقصدم كانون زبان ايران بود اما حال و هوايم اصلا با اين مقصد جور در نمي آمد ! توصيف ِ حس و حالم كمي سخت است. آن شب هم همين آهنگ را زمزمه مي كردم. نمي دانم چرا امّا هميشه يك حس خاصي نسبت به‌ش داشتم. خانم راننده دير كرده بود من براي اولين بار از اين تأخير خوشحال بودم. بي خيال ِ دير شدن كلاسم ، داشتم با شب ِ پاييزي ام زندگي مي كردم. دستم را بردم سمت ِ كيفم.يادم نيست چه مي خواستم ، اما درست يادم مانده وقتي سرم را بالا آوردم ، ماشين آمده بود. سوار شدم و سرم را تكيه دادم به بالش صندلي. فكر كردم : « چقدر خوب است که صندلي اين ماشين بالش دارد ! چه قدر خوب است که راننده کم حرف است. چقدر خوب است که از راهی که می رود ترافیک است. آن هم از نوع سنگینش .»
این آهنگ همچنان با من بود. باران می آمد؟ یادم نیست درست ِ اما هوا خیلی سرد بود. یک سرمای دوست داشتنی. همانطور پیش می رفتیم. راننده خوب راندگی می کرد. انگار می دانست دارم فکر می کنم ، ترمزهایش ملایم بود. دوست داشتم ماشين همانطور برود. به هركجايي كه شد. مقصد اصلاً مهم نبود. فقط دوست داشتم من و ماشين و شب تمام نشويم. دوست داشتم برگردم و به خانم راننده بگويم : « بی خیال ِ كانون . همين راه را بگير و برو. نگران هيچ چيز هم نباش. تو فقط برو !» اما نگفتم. زبانم نچرخید یا دلم نخواست؟ نمی دانم. راستش این هم از آن چیزهایی‌ست كه درست يادم نمانده ...