لذت بخش ترين چـُرت ِ دنيا
در حالت خواب و بيداري بودم كه صداي مامان را شنيدم. «فاطي جان ! بسّه ديگه ! پاشو !» چشمانم را نيمه باز نگه داشتم ، نور اتاق نشان از بعد از ظهر مي داد. دير وقت؟ نه ! نيست ! خوابيدم. دوباره در حالتي بودم كه زمزمه هاي نامفهومي را مي شنيدم. «پاشو .. درس ..» نگاه سريعي به ساعت ديواري انداختم. عقربه ها بزرگ و كوچك مي شدند و يك جا نمي ماندند تا من ببينمشان. عينكم هم به فاصله ي يك دست دراز كردن از من فاصله داشت كه به برداشتنش نمي ارزيد ! بي خيال ِ ساعت شدم و خوابيدم. ايندفعه مامان آمد دم ِ در اتاقم ايستاد و يك چيزهايي گفت كه درست نفهميدمشان : « نياز بدن نيست .. بعد از ظهر .. دكتر ها مي گن .. توي مغز ترشح ميشه .. پس لازم نيست .. بايد مقاومت .. مقدارش كم بشه .. آب بزن .. شنيدي؟ .. پاشو !»
مي خواستم بگويم : «باشه ! بيدار مي شم ! اما بذار خودم بيدار شم !» .چون من بايد خودم بيدار بشوم. اما نمي توانستم حرفي بزنم. يعني خودم فكر مي كنم هنوز روحم به طور كامل به بدنم برنگشته بود ! يا يك همچين چيزهايي . مدتي كه گذشت زمزمه كردم : « خودم بيدار ميشم . باشه !»
رفت ! من هم خودم را چسباندم به ديوار و گوشه ي تخت خوابيدم تا اگر برگشت در ديدرس اش نباشم. به اندازه ي يك ربع ، واقعاً خوبيدم. انگار تمام خستگي هايم در همان چند دقيقه در رفتند. "خودم" بيدار شدم در حالي كه مطمئن بودم اگر همان موقع كه مامان آمده بود بيدار مي شدم ،چه بسا حالا خواب آلود تر از قبل هم بودم !
مي خواهم بگويم آن "يك ربع" خيلي تأثير دارد. براي همين است كه من صبح ها ساعت موبايلم را _ كه جديداً به آن عادت كرده ام _ براي يك ربع زودتر زنگ مي گذارم. وقتي زنگ مي زند و من مي بينم هنوز چند دقيقه اي فرصت خوابيدن دارم ، در همان فرصت كم ، لذت بخش ترين چُرت ِ دنيا را مي زنم !
+ عكس ِ مربوط به پست ِ قبل : آنچه از آيفون به جا مانده !