نشسته ام روي سنگ بزرگي در حاشيه‌ي ميدان شهر. سقراط ، درست رو به روي من ، كنار ستوني نشسته است و مشغول ِ گفت و گو ست. صورت مردي را كه سقراط مشغول حرف زدن با اوست ، خوب نمي‌بينم ؛ چون درست در سايه‌ي ستون قرار گرفته و صورت ِ تاريكش از اين فاصله برايم قابل ِ رؤيت نيست.
زبان يوناني سخت تر از چيزي‌ست كه فكر مي كردم ، اين است كه حتي اگر حرف‌هايشان را مي شنيدم هم چيزي دستگيرم نمي‌شد ! اما با اينكه نمي دانم دارند در مورد چه چيزي بحث مي‌كنند ، اين را فهميده ام كه بدون شك ، آن‌كس كه بيشتر حرف مي‌زند ، مردي‌ست كه در سايه ي ستون نشسته !
سقراط با قيافه اي حق به جانب ، كوتاه كوتاه ، سخن مي‌گويد و مرد ، انگار كه او را به چيزي متهم كرده باشند ، با تمام وجود مشغول دفاع كردن از خودش است.
حالا هردوي ِ آن‌ها ساكت هستند. نگاه‌ ِ سقراط به مرد است و نگاه ِ مرد به زمين ؛ اما ناگهان سرش را برمي گرداند سمت ِ من و خيره به من نگاه مي كند !
من كه شوكه شده‌ام نگاهي به خودم مي اندازم اما بلافاصله يادم مي‌آيد كه آن‌ها نمي توانند مرا ببينند. مسير نگاه ِ مرد را دنبال مي كنم : سرم را به عقب برمي‌گردانم . نور خورشيد بدجوري چشم‌هايم را مي زند. آن مرد به خورشيد خيره شده ..
فكر مي كنم : سقراط بحث را به كجا كشانده؟
چشمانم را پشت ِ هم مي مالم ! كمي طول مي‌كشد تا دوباره سوي ِ چشم‌هايم را به دست آورم. سفيدي ِ جلوي‌شان كم‌كم محو مي‌شود و مي بينم كه اين‌بار پدرم است كه رو به رويم نشسته ...
دارد برايم از سقراط و افلاطون و ارسطو و زندگي و نظرياتشان مي گويد و من هم با اشتياق گوش مي‌كنم ...

پي‌نوشت هاي مربوط :
۱ - اين داستان واقعيت دارد .
۲ - از سه شنبه ، كه كتاب ِ دنياي سوفي را شروع كرده ام ، بعد از خواندن هر فصل ، مي نشينم رو به روي پدرم و با هم گفت و گو مي كنيم. من از چيزهايي كه فهميده ام حرف مي زنم و پدرم همين فهميده هايم را به صورت گسترده تري برايم توضيح مي دهد.
من هر شب ، فلسفه را از زبان ِ استاد فلسفه ي سوفي و پدرم ، بيشتر و بيشتر مي‌شناسم و هر شب ، بيش از پيش مطمئن مي شوم كه انتخابم براي آينده درست بوده : من واقعا عاشق ِ فلسفه ام !

پي‌نوشت هاي همينجوري :
۳ - بابابزرگ ديروز ، به مناسبت اين روزهاي عيد ، به من كتاب مجموعه آثار احمد شاملو را هديه داد :)
     من هم يك روان‌نويس به‌شون هديه دادم :)
۴ - پنجشنبه تصميم گرفتم يك عدد بوك‌مارك ِ جديد براي خودم درست كنم : [
Click Here]
     من ، هر چند وقت يك‌بار يكي از اين‌ها براي خودم درست مي كنم. :)
     شايد در پست هاي بعدي عكس قبلي‌ها را هم گذاشتم ..
۵ - خداكند امروز استاد ، برنامه ي اين هفته ام را به هم نريزد !!