پنجشنبه شب ، دو تا خاله‌ام همراه خانواده شان مهمان ِ ما بودند. افطاري را قرار بود دور هم باشيم. من كلا افطاري هاي ِ اينچنيني را خيلي بيشتر دوست دارم. سر سفره منتظر اذان نشسته بوديم كه شوهرخاله‌ام خيلي عادي رو كرد به من و گفت : «چرا چیزی نمی خوری فاطی؟» خب در مواقع ِ عادي ، كه روزه اي در كار نباشد ، معمولاً جواب ِ اين سؤال را به اين شكل مي دهم كه جلوي آن فرد يك چيز كوچك را مي گذارم دهانم و مي گويم : «چرا ! دارم می خورم !» تا راضي شود و حواسش به من نباشد. شوهرخاله‌ام اين را مي دانست و اين جمله را خيلي عادي و طبيعي گفت. اين شد كه يك تكه خرما را تا يك قدمي ِ دهانم بردم و بعد يادم آمد هنوز اذان نزده. البته خنده ي شوهرخاله‌ام هم كمك كرد به اين قضيه !
خلاصه شب خيلي خوبي بود. با شامي* هاي خوشمزه‌ي مامان ، كه اصلاً بدون آن‌ها افطاري معنا ندارد برايمان !
 

شامي : يك نوع كوكو هستش كه ما گيلاني‌ها درست مي كنيم و
البته در ماه رمضان خيلي بيشتر . فوق العاده خوشمزه و سبك ــه !