شب ، سكوت ، خانه ي مادر بزرگ !
هفت یا هشت سالم که بود ، یک کیفی داشتم ، صورتی رنگ . روی جیبش طرح نقاشی ِ صد و یک سگ خالدار بود. خیلی دوستش داشتم. هر وقت قرار بود پنجشنبه ای برویم خانه ی مادربزرگ ، تا خرخره پرش می کردم از کتاب داستانها و عروسک ها و اسباب بازی هایم. مامان همیشه می گفت : « به خودم رفتی !» من هم همیشه می خندیدم. شاید در آن دو روزی که آنجا بودیم ، حتی به بعضی هاشان نگاه هم نمی انداختم اما یک چیزی بود که باید همه شان را با خودم می بردم ! شب ها ، قبل از خواب ، معمولا یکی از کتاب داستان هایم را می گرفتم دستم و دراز می کشیدم روی تشک ، کنار مادربزرگ ، پاهایم را می انداختم روی هم و شروع می کردم به خواندن. کلمه ها را یک به یک هجی می کردم و بعد در ذهنم سرهم شان می کردم و وقتی می فهمیدم تلفظ درست کدام است بلند تکرارش می کردم. تصاویرشان را خیلی دوست داشتم. هنوز هم چندتایی از آن ها در ذهنم مانده. مثلا کتاب کدو قلقله زن ! عکس یک پیره زن ِ لاغر و بامزه درون یک کدوی بزرگ که با نگرانی رو به رو را نگاه می کرد. خلاصه اینکه از خواندن کتاب ها خیلی لذت می بردم. درست مثل حالا !
اما وقتی "خوابیدن" جدی می شد و باید چراغ ها را خاموش می کردیم ، پدر بزرگم از راه می رسید ، دست هایش را به هم می زد و می گفت :
هر نیک و بدی که در کتاب است
بر هم بزنید که وقت خواب است
من هم مثل همیشه از شنیدن این شعر کلی ذوق زده می شدم و کتاب را می بستم و می گذاشتم بالای طاقچه. پتو را تا صورتم می کشیدم روی سرم و می خوابیدم. خوابیدن در خانه ی مادربزرگم یک حال ِ خاصی دارد. صدای جیرجیرک ها و نور ماه و .. این را خوب یادم مانده که آن جا ،همیشه خواب های خوب می دیدم و البته هنوز هم می بینم..