سفرنامه اي طولاني ! ( از سفري به ديلمان )

(1) هفته قبل تصمیم این سفر گرفته شد. سفری سه روزه به یکی از ییلاقات ِ استان گیلان ؛ یعنی دیلمان. آخرین باری که به دیلمان سری زده بودیم ، سه سال پیش بود. می دانستیم که وضع هوا ممکن است چهطور باشد برای همین لباس گرم هم برده بودیم. هوای دیلمان همیشه سرد است. این تنها توصیفی ست که می توان برای هوای آنجا کرد. یادم می آید همان چند سال پیش ، مرداد ماه ، که به آنجا رفته بودیم ، هوا انقدر سرد بود که مجبور شدیم شوفاژهای محل ِ اقامتمان را روشن کنیم !
اینبار هوا سرد بود ، اما نه به اندازهای که نیاز به روشن کردن شوفاژ باشد. پوشیدن ِ لباس گرم و سوییشرت کفایت میکرد.
(2) سه شنبه ، بعد از ظهر راه افتادیم. دو ساعته رسیدیم. آب و هوا و همه چیز عالی بود ! بی نظیر !

(3) چهارشنبه صبح ، من و بابا رفتیم پیاده روی. یک جاده ی خاکی را گرفتیم و رفتیم بالا. گاهی اوقات هم راهی میان ِ گندمزارها باز می کردیم و پیش می رفتیم. با اینکه پیاده روی به دمدم های ظهر کشیده بود ، هوا همچنان خنک بود و باد مطبوعی می وزید. خیلی عکس گرفتم. هم از طبیعت ، هم از بابا و هم از خودم !


توی همین پیاده روی ، موقع برگشتن ، چشمم خورد به دو تا گاو . یکیشان نر بود و آنیکی هم ماده. با فاصله از هم نشسته بودند. گاو ماده چشمم را گرفت. رنگش سفید و سیاه بود و خلاصه خیلی گاو نازی بود ! گاو نر از همان اول به من نگاه می کرد. راهم را طرفشان کج کردم. از همان دور دوربینام را در هوا تکان دادم و گفتم : «کاریش ندارم ! فقط می خوام یه عکس ازش بگیرم ! خب؟» رفتم جلوتر. یهو دیدم بلند شد. جلوتر نرفتم . همانطور ایستاده گفتم : « میگم کاریش ندارم ! فقط یه عکس !» یک قدم طرف گاو ماده برداشتم ، که دیدم یک قدم طرف من برداشت. بابا از دور فریاد زد : «فاطی حمله می کنه ها !» گفتم : « می دونم ! حرف حالیش نیست که !» همین که یک قدم دیگر برداشتم ، دوید طرف زنش ! منم با تمام سرعت دویدم. وقتی حسابی ازش دور شدم ، وایسادم تا یه عکس ، حداقل از دور از زنش بگیرم که آقا چند قدم به جلو برداشت و جلوی گاو ماده ایستاد !! دیگه این غیرتش داشت اعصاب من رو می ریخت بهم. یه عکس از خودش انداختم و راه افتادم ...

(خانم گاوه پشتشه دقيقا. دقت كنيد !)
(4) همان روز بعد از خوردن ِ اين نهار دلپذیر ، و کمی استراحت ، رفتیم به طرف اسپیلی و روستاهای همان سمت. گردش ِ فوق العاده ای بود ! مناظری که چشم انسان را خیره می کرد ! چند تا روستا را دیدیم که رسیدیم به تابلوی " روستای توریستی ملومه" ..
گفتیم : «حالا که این همه راه اومدیم ، اینجا رو هم ببینیم.» و چه خوب شد که دیدیم !
وقتی داشتیم آرام با ماشین جلو می رفتیم ، از کنار جاده (که پایینش فقط یک دره و سراشیبی تند بود) یک پیرزنی بالا آمد و برایمان دست تکان داد. اولش فکر کردیم فقط برایمان دستی تکان داده اما وقتی رد شدیم و جلوتر رفتیم احتمال این را دادیم که می خواسته برسانیمش. این شد که دنده عقب گرفتیم و رسیدیم به نزدیکی ِ پیرزن. تا خواستیم علامت بدهیم که بیاید و سوار شود خودش کیسه اش را انداخت روی دوشش و آمد سمت ِ ما. با لهجه ی گیلکی گفت : « بلَ میسر ، اول دوخونْدوم نِداشتيد كه » و خندید. یک خنده ی شیرین و دوست داشتنی. نفس نفس می زد. کیسه را از دستش گرفتم و وقتی نشست ، در ماشین را بستم. بابا و مامان شروع کردند به حرف زدن با پیرزن. از روستایشان پرسیدند. از وضع کار و بارشان ، از اینکه زمستان ها چه طور خودشان را گرم می کنند و از اینکه کنار جاده از کجا آمد بالا و .. پیرزن همه را با حوصله جواب می داد. اثری از خستگی روی صورتش نبود. با یک لبخند شیرین توضیح داد که باغش پایین تر از همان جاده است و باید به آن آب بدهد. از اینکه از زندگی در آن روستا راضی ست و همه چیز هم دارد. از اینکه روستایشان آب خوبی دارد و برای همین است که انقدر زیبا و سرسبز است.
دلپذیرتر از همه ی اینها ، رضایت این زن از زندگی اش بود. از همه چیزش راضی بود. یک گلایه از زبانش نشنیدیم. فقط از خوبی محل زندگی اش می گفت و خدا را شکر می کرد. رساندیمش به خانه و وقت ِ پیاده شدن کلی دعایمان کرد ..



(5) چهارشنبه شب ، توپ والیبال را برداشتیم و من و بابا و مرتضی ، شروع کردیم به بازی. سه نفره بازی کردیم. اولش هر سه به هم پاس می دادیم ولی بعد ، من و مرتضی هر دو به بابا ، و بابا به هردوی ما. والیبال بابا یک چیزی فراتر از عالی ست. هیچ ضربه ای را بی جواب نمی گذارد. با اینکه چندین سال پیش کتفش در مسابقه ای آسیب دیده و هنوز هم درد می کند ، اما باز هم بازی اش حرف ندارد. من ، مرتضی ، عمویم و پسر عموهایم ، همه والیبالمان خوب است. کلا والیبال در خون ماست انگار. تعریف از خود نباشد البته :)
هوای سرد دیلمان ، کار را کمی سخت می کرد. سختی کار هم ضربات ساعد بود. چون هوا سرد بود ، دستهایمان بدجوری درد می گرفت. من که بعد از دو ، سه ساعد ِ اول داد می زدم !! دستهایم قرمز که چه عرض کنم ، زرشکی شده بودند ! از بس که ساعد زده بودم !
سر بازی ِ همان شب ، قسمت ِ بالای بینی ام ، به خاطر برخورد توپ ، خیلی بد ، ضرب دید. داشتم روسری ام را درست می کردم و حواسم نبود ، این شد که وقتی توپ آمد و به دنبالش فریاد ِ "بگیرش" ، دیر سرم را بالا آوردم و توپ درست روی بینی ام فرود آمد ! اوایلش چون گرم بودیم دردش را حس نکردم اما از فردای آن روز ، حتی عینک هم که می زدم ، درد می گرفت .. و این درد (البته کمتر شده) تا الان هم با من است ...
شب ِ بعد فقط من و بابا والیبال بازی کردیم. بابا خیلی از بازی من تعریف می کرد و من هم با هر تعریف جنب و جوش بیشتری پیدا می کردم. (چون اصولا پدر من الکی از کسی تعریف نمی کند ، تعریف هایش بدجوری می چسبد :) )
توی آن هوای سرد ، بابا پشت ِ هم به من ضربه ی ساعد می داد(یعنی فقط می توانستم با ساعد توپ ها را جواب بدهم). من هم کم نمی آوردم و همه را جواب می دادم. این شد که آن شب از ناحیه ی ساعد هم مجروح شدم. اگر فقط قرمزی و درد خفیف بود حرفی نبود اما چون یک قسمتی از رگ ِ دستم بود ، کمی کار را سخت تر می کرد. (این را هم بگویم که من اصولا آدم ِ شلوغکنی نیستم. چیزیم که بشود فقط در حد گفتن است و تمام. ترجیح می دهم خودم درستش کنم).
خوشبختانه ، این درد برطرف شد و تمام. اما حکایت ِ بینی همچنان باقی ست :دی
(6) پنجشنبه ، رفتیم طرف های پیرکوه و روستاهای آن سمت. خود همین پیرکوه ، روستایی ست درست در دل ِ یک کوه. و وقتی داشتیم جاده اش را طی می کردیم ، فکر می کردیم یک روستایی است دورافتاده و پرت که هیچگونه امکاناتی ندارد. اما وقتی واردش شدیم ، چیز دیگری دیدیم ! منظره ای کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشتیم !! سوپر مارکت ها ، ماشین ها و مغازه ها و تیپ اهالی اش اصلا شبیه چیزی نبود که فکر می کردیم باید باشد !! از همه جالب تر دیدن ِ یک مغازه ای بود که سر درش نوشته بود : انواع ِ خدمات اینترنتی و .. !!!! :)


(8) فصل ِ دو ِ فرار از زندان رو هم در سفر تمام کردم. ( با دستگاه ِ سیدی پلیر ِ بابا !!)
(9) توی این سفر ، آبگوشت ِ مامانپز هم خوردیم ، جای شما خالی :))
(10) عکس ها خیلی زیادند ، اینهایی که گذاشته ام قسمت ِ کمی از کل ِ عکس هاست.