سه شنبه ، به اتفاق دوستان رفته بوديم "كنسرت ِ گيلكي ِ تاسيان" . هيچ كدام انتظار نداشتيم انقدر به ما خوش بگذرد ! واقعا عالي بود. با اينكه گروه جواني بودند اما به نظرم خيلي هماهنگ بودند و انتخاب اشعارشان هم كه حرف نداشت ! اشعار معروف و قديمي گيلكي كه با شروع ِ هركدام ، يك لبخند به پهناي صورت ، مي نشست روي لب هايمان ..
اول ماجرا كه بد شروع شد. منظورم قبل از ورود به سالن ِ اصلي ست. يكي از برادران() دم در ، به نسترن اجازه ي ورود ندادند و گفتند از نظر پوشش مشكل داري. نسترن هم برگشت. البته اين ها را گلكو برايم تعريف كرد و من خودم نبودم. جالب اينجا بود من كه رفتم داخل سبا با خنده گفت : «بهت نگفت چرا چادرت کوتاست؟؟» گفتم : «چرا اتفاقا ! با خواهش و تمنا اومدم تو !» و به قول جناب اعتماد السلطنه ، « خیلی خنده شد !»
وقتي داخل سالن مي شديم ، كسي كه بليت ها را مي گرفت انقدر هول بود كه از هر پنج نفر يك بليت مي گرفت ! ديدني بود اصلاً !
داخل سالن كه شديم ، يك رديف را براي نشستن انتخاب كرديم و همين كه نشستيم ، پدر سبا گفت : «بچه ها اونجا براتون جا گرفتم » ما هم بلند شدیم رفتیم همانجا . ولی باز تا آمدیم بنشینیم مادر سبا از وسط ِ سالن اشاره زد كه «اینجا ! بیاین اینجا !» كه ما سه نفر هماهنگ زديم زير خنده ! و به صورت توافقي در همان 
جاي اول نشستيم...
كنسرت تقريبا ساعت هشت و چهل دقيقه شروع شد ! اين شد كه گلكو زنگ زد به نسترن و گفت سريع لباسش را عوض كند و خودش را برساند. وقتي براي بار دوم تماس گرفتيم تا از آمدن نسترن مطمئن شويم ديديم خانم موبايلش را جا گذاشته و معلوم نيست چه طور مي خواهد ما را پيدا كند !!
تا كنسرت شروع شد ، نسترن رسيد ! بلافاصله آمد كنارمان نشست و ما با تعجب پرسيديم كه چه طور در آن تاريكي ما را تشخيص داده كه گفت از رنگ شال ِ گلكو !
وقتي گروه شروع به نواختن سازهايشان كردند ، گلكو يك نگاه متعجبي به من انداخت و گفت : «فاطی اینا چرا سوتی میدن؟؟» منم سری تکان دادم و گفتم «شاید اولشه فقط !» اما بعد متوجه شدیم به آن مرحله "کوک کردن" می گویند ! البته خواننده ی اصلی از ما عذرخواهی کرد که به خاطر گرمای سالن  و خرابی ِ سیستم خنک کننده ، سازها کوک باز می کنند و مجبورند قبل از هر آهنگ این کار را انجام دهند .
خلاصه ، آهنگ اول كه شروع شد يك شوق عجيبي همه ي ما را فراگرفت. واقعاً اجراي خوبي بود ! مخصوصاً با آن آهنگ ها و ترانه هاي خاطره انگيز !
وقتي رسيد به ترانه ي اُهوي زاكون* همه ي ما ذوق زده منتظر شروع آهنگ بوديم. همه ي حضار بعد از شروع آهنگ شروع كردند به دست زدن.
اين آهنگ داستان جالبي دارد. ماجراي گفت و گوي مردي ست با دو پسر جوانش ، صَفرعلي و ممدلي. اين پيرمرد خيلي وقت است كه همسرش را از دست داده و حالا بعد سالها عاشق زن ِ بيوه ي همسايه شده و مي خواهد اين موضوع را با دو پسرش درميان بگذارد. به همين دليل به سراغ پسرانش رفته و مسئله را با خجالت و .. برايشان توضيح مي دهد.
انقدر از اين آهنگ استقبال شد كه خواننده قول داد آخر برنامه ، يك بار ديگر اين آهنگ را اجرا كنند ..

وقت ِ تنفس ، من از كيفم چند تا زردآلو دادم به نسترن و گلكو شروع كرد به حرص خوردن ! من و نسترن هم براي درآوردن ِ حرص ِ گلکو هم كه شده همانطور مي خورديم. يك جايي من داشتم زردآلو را گاز مي زدم كه گروه موسيقي برگشتند به سالن. همه شروع كردند به تشويق و من (در حالي كه حواسم بود كس ِ ديگري مرا نمي بيند) زردآلو در دهان شروع كردم به تشويق ! گلكو غش كرد از خنده

بعد از كنسرت دچار كمردرد شده بودم !
ماجرايش اين بود كه از اول كنسرت يك دختر قدكوتاهي كه پشت ما نشسته بود هي به ما تذكر مي داد كه سرهايتان را به هم نزديك نكنيد تا من ببينم !! من هم كاملا كج نشسته بودم. جالب اينجاست اين دختر اصلا به خودش زحمت نمي داد كه خودش را كج كند ! به من مي گفت كج شو !!! بعد از سومين باري كه تذكر داد گلكو ناراحت و عصباني برگشت و گفت : « خانم اینجا مکان عمومیه ها ! شمام یه کم خودتو وفق بده !» این شد که حتی یک بار دیگر هم اعتراض نکرد و من راحت شدم

یک دختربچه ی قلنبه ای گوشه ی سالن بغل همان "برادر" بود که به معنای واقعی گرد بود ! پددرش هم هر وقت آهنگ شاد می شد میاوردش برایمان دستش را تکان بدهد و حواس ما را به کلی پرت می کرد

خلاصه شب ِ خيلي خوبي بود !
و خاطره ي خوبي شد ..
دست سبا و خانواده ش درد نكنه


پ.ن : چند تا فيلم هم گرفتيم از كنسرت اما نمي دونم چه طور بايد تبديلشون كنم كه براتون بذارم اينجا. هر كس مي دونه كمك كنه لطفا