هنگام بارندگی ...

یک گوشه ی ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم. هوای جاده گرفته بود . هوای دلم هم. باران دل انگیزی می بارید و قطراتش پشت هم روی شیشه ی ماشین تلنبار می شدند. کمی جلوتر ، کنار جاده ، تابلوی سبز رنگی را دیدم و به زحمت توانستم نوشته اش را بخوانم :
«هنگام بارندگی ، جاده لغزنده است .»
لبخند تلخی روی صورتم نشست. یعنی هنگام بارندگی اتفاف مهم دیگری نمی افتد؟! تو چه می دانی؟ تو چه می فهمی؟ هنگام بارندگی قطعاً چیزهای دیگری هم اتفاق می افتند .. خیلی چیزهای دیگر و مهم تر از لغزنده بودن ِ جاده ..
هنگام بارندگی ، مخصوصاً اگر شب هم باشد ، دل ِ من آنقدر به خود می پیچد و می پیچد که دیگر خودم هم نمی فهمم چه می خواهد ! گاهی با خودم فکر می کنم چرا این دل ، این همه بازی در می آورد؟؟ غمی دارد مگر؟ غمی هست مگر؟ و هزاران سؤال ِ بی جواب دیگر ... شاید هم جواب همه شان همین باشد ، که مگر دل آدمی دلیل می خواهد برای کارهایش؟
گاهی هم مثل آن شب دلم می خواهد از این لحظه و از این باران ِ شبانه عکسی بیندازم ..
خصوصاً اینکه وقت ِ گرفتن ِ همین عکس ِ بالا ، تصادفاً ، صدایی هم از لابه لای باندهای ماشین می خواند : هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره .. دلم غصه داره .. دلم بی قراره ..