يك اتفاق ِ مهمي قرار است بيافتد (1 و 2 و 3)
(ماجرا از پست ِ قبل شروع شد !)
۱
صبح ، از خواب که بیدار شدم ، صبحانه ام را خوردم ، جی میل را چک کردم و رفتم سراغ ِ لباس هایم. آماده شدم و زنگ زدم تا ماشین بیاید. آقای ِ پشت ِ خط یک مشکلی داشت : حتما باید جمله ها را دو بار می گفتی تا بفهمد. من هم اول ِ صبحی حال حرف زدن نداشتم و این تکرار کردنها گاهی به سه یا چهار بار هم می کشید .. خلاصه تمام تلاشمان این بود که حرف های یکدیگر را بفهمیم ! گفت ماشین نداریم ، منتظر می مونید؟ من هم نگاهی به ساعت انداختم و دیدم وقت هست. گفتم : باشه . گفت : چی؟ گفتم : باشه ؛ منتظر می مونم. گفت : پس منتظر می مونید؟ گفتم بله ، بله ! فهمید و قطع کردیم. بگذریم از اینکه صد بار اسمم را تکرار کردم تا بفهمد و بنویسد روی آن کاغذ احتمالی ِ زیر دستش !
۲
موقع ِ رفتن ، مامان گفت برنج را هم بزنم و بعد بروم. وقتی در پلوپز را باز کردم ، هجوم بخار گرم ِ سبزیپلو را روی صورتم احساس کردم. شیشه های عینکم سفید شدند و تا چند ثانیه همه چیز سفید و تار بود. گفتم شاید این همان آغاز باشد! قرار است بعد از اینکه این بخار از روی عینکم محو شود ، همه چیز تغییر کند ! اما بعد چند ثانیه ، وقتی بخار محو شد و من خودم را کفگیر بدست ، بالای پلوپز دیدم ، فهمیدم این نمی تواند آن آغازی باشد که از دیشب منتظرش هستم. آغازی با طعم سبزیپلو !
۳
ماشین آمد و سوار شدم. بلافاصله مسیر را گفتم و ساکت شدم. رادیو روشن بود و خانم مجری داشت با تمام انرژی امید را فرو می کرد توی کله ی شنوندگان ِ عزیز ! خیلی حرف می زد. خواستم بگویم آقا یا یک چیزی بگذار یا حداقل صدای این را کم کن. اما هیچ وقت روی گفتن همچین چیزی را نداشتم و ندارم. هوا بدجوری گرم بود. به غیر از گرمای ظهر ، رطوبت داشت دیوانه ام می کرد. برای همین زودتر از ساعت ثبت نام حرکت کرده بودم. ثبت نام ساعت دوازده ظهر شروع میشد و من یک طوری راه افتاده بودم که یازده آنجا باشم. می دانستم اگر سر ساعت معین بروم ، پشت صفی طویل از زبان آموزان محترم گیر خواهم کرد. به آقای راننده گفتم که جلوتر پیاده می شوم. نگه داشت ، پولش را گرفت و رفت. جلوتر پیاده شدم تا از سوپرمارکت آبمعدنی بگیرم. یک قُلُپ از آب ِ بطری را خوردم سرمایش در تمام بدنم پیچید تا خنک شدم. آب نعمت ِ بزرگی ست.