معلوم نیست چرا منی که قرار است فردا ، کله ی سحر _ یعنی ساعت ده (!) _ بیدار شوم و بروم دنبال ِ ثبت ِ نام ترم تابستانی ِ کانون زبان ، این‌وقت شب بیدارم !؟ اصلاً حس ِ خوابیدن نیست. نمی دانم چرا از سر شب ، یک حس ِ عقب ماندن از زمان به من دست داده. احساس می کنم از زمان و کارهایم عقب افتاده ام اما هرچه فکر می کنم نمی فهمم منظور ذهنم از این کارها دقیقاً چیست؟ احساس های دیگری هم دارم. مثلا اینکه فردا قرار است یک اتفاقی بیفتد. اتفاقی که آغاز یک روند ِ خوب و منظم و پایان این یک هفته ی خوردن و خوابیدن و کتاب خواندن باشد ! درست نمی دانم چه جور اتفاقی‌ست اما این را می دانم که فردا قرار است یک سری چیزها تغییر کند. الان ساعت یک ِ شب است و من دائم می گویم "فردا" . کلاً اين موقع از شب زبانم نمی چرخد برای "امروز" .. به نظر من ، روز از روشنایی صبح شروع می شود و حالا هنوز آسمان تاریک است ، پس وقتی می خواهیم از وقایع ِ بعد از طلوع ِ آفتاب حرف بزنیم ، باید بگوییم "فردا" ! البته این نظر شخصی من است و شما می تونید برای مخالفت کردن با من صد جور دلیل ِ علمی بیاورید ؛ اما مهم این است که من نه حال و حوصله ی گوش کردن به آن دلایل را دارم نه دوست دارم آن ها را بپذیرم! این را بگذراید پای ِ یک لجبازی شیرین و دوست داشتنی !

ساعت : يك و ده دقيقه ي شب !