دزدي در ساختمان ما !
«اینجا و دزد؟»
ما هفت سال است كه در اين خانه زندگي مي كنيم و تا به حال اسم دزد هم به گوشمان نخورده و به همين دليل تنها چيزي كه امروز صبح، من و مامان و بابا ، مدام تكرار مي كرديم همين بود !
صبح ، وقتي در حال بدرقه كردن ِ مهمان ها بوديم ، متوجه شديم كه كفش مرد خانواده كه دايي ِ مادرم باشد نيست ! هرچه قدر جاكفشي را زير و رو كرديم و دم در را گشتيم چيزي پيدا نكرديم. تا اينكه چشممان افتاد به يك جفت دمپايي كه مال ما نبود ! يك جفت دمپايي آبي رنگ كه وسط ِ يك لنگه اش رنگي شده بود. بلافاصله فهميديم كه اين آقادزده اين ها را كنده و كفش دايي را پوشيده ! چون مهمان ها آشنا بودند احساس خجالت و شرمندگي كمتر بود اما به هر حال واقعاً بدشانسي بود كه يك بار چنين موردي پيش بيايد و همان يك بار كفش آدم را بدزدند !!
بابا به نگهباني كه گفت ، فهميد ديشب يك دزدي اتفاق افتاده و دزد را در حال فرار كردن گرفتند و الان توي كلانتري ست. بابا كه داشت برميگشت خانه ، توي راه پله ، ماجرا را به همسايه گفته و همسايه هم در جواب گفته : « دیشب دیدم یه لنگه ی این دمپایی دم در ماست ، لنگه ي ديگهش هم دم در شما ، واسه همين حدس زدم بايد مال شما باشه و اين يكي رو هم گذاشنم اونجا! »
من و برادرم ، شروع كرديم به بازسازي ِ صحنه ي جرم ! گفتيم احتمالاً از انباري ِ بالا آمده توي ساختمان ما ، بعد از بالا دنبال كفش گشته تا رسيده دم در خانه ي همسايهمان كه نيم طبقه اي با ما فاصله دارد ؛ چون در حال فرار بوده دمپايي را با عجله درآورده و يك لنگه اش افتاده نيم طبقه ي پايين يعني جلوي خانه ي ما ! بعد ديده كفش همسايه اندازه اش نيست ، آمده و كفش دايي خان را پوشيده و الفرار !!
صحنه تا اينجا بازسازي شد تا وقتي كه فهميديم همسايه ي اولي مان هم در جاكفشي اش باز بوده. خب ، سوال اين بود كه اين مرد كه كفش پوشيده بود ، آنجا چه مي خواست؟ و دريافتيم احتمالاً اين يكي ، ديگر به قصد دزدي بوده !
تا اينكه همسايه ي پايينيمان زنگ در ما را زد و گفت : «دوچرخه ی پسرم نیست !» و اینجا ما فهمیدیم شیء اصلی كه دزديده شده چه بوده ! بابا هم رفت لباس پوشيد و گفت : «اگه اين دزد الان تو بازداشتگاه باشه ، کفش هم پاشه دیگه !»
بابا و همسايه ي پاييني رفتند و پيگير ماجرا شدند . آقادزده در بازداشگاه به سر مي بُرد و هوز تكليفش مشخص نبود. «كفش هم پاش بود ! »
بابا جريان ِ كفش را به شوخي براي جناب سروان ِ ماجرا تعريف كرد و جناب سروان عصباني گفته : « اینو كه اعتراف نکرده بود !!» و دزدي ِ كفش هم در پرونده ي آقا دزده ثبت شد ! البته بابا از شكايت صرف نظر كرد ..
آخرش هم ما براي صدمين بار به همه تذكر داديم در انباري بالا را قفل كنند تا اين مشكل دوباره پيش نيايد !
اين هم ماجراي دزدي ِ ديشب. البته من شانس ديدن ِ يك دزد در حال ِ فرار را از دست دادم اما خب ، همين ماجرايش هم بد نبود :)