كت و شلوار را درآوردم تا بدهم به تيراندازي كه بيرون منتظر بود. مثل اينكه همه‌ي كت‌ها را پوشيده بودند و او هم مجبور شده بود كتي كه من پوشيده بودم را بگيرد. خيلي دوست داشتم اين را يك‌جور سرّي و تيراندازانه به من مي‌گفت. مثلاً دستش را مثل كمک‌داور وقتی می خواهد تعویض را اعلام کند توی هوا می‌چرخاند ، بعد کف دستش را نشانم می‌داد و با مشت می‌كوبيد وسطش که یعنی کت را بکن و بده به من. جوری که اگر یک آدم عادی آنجا بود ، حرف ما را نمی فهمید. اما ما توی تیراندازی از این‌جور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم. معنی‌اش این است که مثلاً اگر او این کار را می‌كرد ، من دهانم را سه متر و بيست و پنج سانت باز مي‌كردم و داد مي زدم :«چی؟» شايد هم اگر به اين حركاتش ادامه مي‌داد ، مي‌گفتم : «درست و حسابی حرف بزن ببینم چی میگی !!» براي همين هم خيلي ناجور و تابلو از آن ور ِ سالن گفت : «کت!» من نگاهش كردم و گفتم : «کت رو می خواین؟» سري تكان داد كه يعني بله. گفتم : «باشه ، چند لحظه صبر کنید.» گفت : «بذارینش اونجا خودم برش می دارم.» رفتم و كت را كندم و گذاشتم همان جايي كه گفته بود. او هم آمد و كت را پوشيد و رفت پشت ِ خط . و من داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اگر از اينجور اصطلاحات تيراندازانه داشتيم ، مي‌توانست با يك پيچش دست و شايد نشان دادن ِ كفش پاي چپش با انگشت ِ سبابه و تاب دادن آن يكي دستش در هوا ، از همان دور از من تشكر كند مثلا. اما ما توي تيراندازي از اينجور بادي‌لنگوئيج‌ها نداريم و من هم كاري جز حسرت خوردن از دستم برنمي‌آيد .