از پچ‌پچ ِ اطرافيان فهميدم كه آخرين نفر بوده. مي‌گفتند او تنها كسي بوده كه قبل از مرگ ج ، او را ديده. حتي لحظه‌ي تلخ مرگش را. خدا را شكر كردم كه جاي او نيستم.‌ خيلي اوضاع ِ بدي داشت. قيافه‌اش فرياد مي‌زد كه از اين آخرين نفر بودن راضي نيست. كه از خدا شاكي ست. از اينكه او را براي اين جايگاه ِ سخت برگزيده. از اينكه او را در اين موقعيت قرار داده. من تمام حواسم به او بود. دلم خيلي به حالش مي‌سوخت. حس مي‌كردم آخرين نفر بودن مجازات بدي‌ست. تمام نمي‌شود. دردش جان ِ آدم را مي گيرد. كمر آدم را خم مي كند. تا عمر داري بايد بگويي او در آن لحظه چه شكلي بوده ؛ يا آخرين جمله اي كه گفته ، چه بوده. تكرار اين حرف‌ها خسته‌ات نمي كند اما بيش از پيش ويرانت مي‌كند. و تو هي خراب مي‌شوي. خراب‌تر از قبل ، تا اينكه بالاخره بپوسي و بميري و با رفتنت ، بار اين آخرين نفر بودن را بياندازي روي دوش كس ِ ديگري ..
آري. اين درد تنها با مرگ پايان مي پذيرد. تنها با مرگــــ ..