كلاسم
خوابم مي آمد ؛ ولي خب نمي شد كاريش كرد ؛ بايد زود مي رفتم تا به كلاسم برسم. پاشدم چند تا گيلاس خوردم و زنگ زدم آژانس. خانوم راننده زود رسيد. حوصله ي آشنا شدن با راننده ي جديد را نداشتم ؛ براي همين خدا خدا مي كردم تا راننده آشنا باشد. غريبه بود. يك دختر خانم خوشگل و خوشصحبت. سكوت نكردم ، سرم را به صندلي ماشين تكيه ندادم ، براي فرار از صحبت با موبايلم ور نرفتم. حرف زدم ! آن هم چه حرف زدني ! من ِ بي حوصله را چنان سر حرف آورده بود كه خودم موضوع مي دادم دستش. گفت خودش مي آيد دنبالم ، من هم كلي خوشحال شدم. رفتم نشستم توي كلاس. صندلي ام كنار پنجره است. اولش به طاهره گفتم رديف اول نمي نشينم. اما از آنجايي كه نمي توان طاهره را راضي كرد نشستيم رديف اول. البته زياد هم توي چشم نيستم. خوبياش اين است كه هر وقت حوصله ام سر رفت ، پنجره هست. نگاهي مي اندازم و بي خيال ِ كلافگي مي شوم.
كلاس تمام شد اما دختر نيامد. يك راننده ي ديگر آمد. مرا كه سوار كرد گفت :« این همکارم ماشینش خراب شده اجازه هست ایشونم برسونم؟» سری تکان دادم و گفتم : « چه مشکلی؟ خواهش میکنم !» همكار كه سوار شد گفت :« من شما رو می شناسم. یه بار رسوندمت کانون.» من گفتم :« چه جالب که شما من رو می شناسین اما من نه !!» خوب شد دو نفر با هم توی ماشین بودند. سرم گرم افکار خودم بود آن دو تا هم مشغول حرف زدن در مورد زندگي ِ خودشان ...