روزي ، كسي ، چيزي را سپرد به من . گفت پيش‌ات بماند فعلاً. من هم قبول كردم. و ماند پيش ِ من. مدت‌ها. بعد ترس آمد. ترسيدم. كه نكند نتوانم؟ كه نكند دروغ باشد؟ همراه ِ همان ترس ، رفتم و  آن چيز را سپردمش به كس ِ ديگري و شنيدم او هم بعدها همين كار را كرد.
حالا ، يك نفر آمده و آن را از من مي‌خواهد. گفتمش دست من نيست. مال من نيست. حالا متعلّق به كس ِ ديگري شده. زد زير گريه. گفت : حالا من چه كار كنم؟ بغضم گرفت. داغ شدم. خودم را مقصر مي دانستم. علت ِ اشك‌هاي ِ جاري ِ روي گونه‌هايش ، من بودم ! هق‌هق‌كنان گفت : دست ِ كي‌ست؟ گفتم : نمي دانم ! گفت : چه طور نمي داني؟ تو آن را به كي بخشيدي؟ گفتم : من نبخشيدم. من هيچ كاري نكردم. ترس آن روزها چشم‌هايم را بسته بود.من كور بودم.تا به حال كور بوده‌اي؟ جوابم را نداد. انگار نشنيد. سرش را گرفت بين دست‌هايش. نگاه ِ نگرانش را دوخت به آخر كوچه. باران گرفت ناگهان. نمي دانستم چه بايد بكنم ! گفتم : باور كن من مقصر نبودم. سرش را كه پايين بود ، بالا آورد. لبخند گرمي زد. لبخندش هنوز در خاطرم هست. از آن لبخندهايي كه مي‌فهمي از عمق ِ جان است. دستش را گذاشت روي شانه ي خيسم. گفت : چرا نگراني؟ اگر راست گفته باشي ، بالاخره روزي ، باورت مي كنم . برگشت و رفت.. 
حالا من گريه‌ام گرفته بود. صورتم را بين دست‌هايم پنهان كرده بودم و مي گريستم. صداي‌ام با صداي سيلي هاي باران بر زمين ِ سرد ِ كوچه درهم ‌آميخته بود. هيچ‌كس را نمي‌ديدم. هيچ‌كس مرا نمي ديد...
باران هنوز هم گاهي به همان شدت مي بارد.