اخوان

عقربه‌ي كوچك ِ ساعت از دو هم گذشته بود اما چشم‌هايم خيال ِ خواب نداشتند. رفتم و از قفسه‌ي كتابم يك كتاب شعر برداشتم. «اخوان». اشعار اخوان را خيلي دوست دارم. يك جور خاصي. حس و حال خوبي به من مي دهد. درست مثل شعرهاي «فریدون مشیری» . نمي دانم چرا هوس كردم شعر را كمي بلندتر بخوانم و صدايم را ضبط كنم. شروع كردم به خواندن. يك شعر ، دو شعر ، سه شعر ...
خسته نمي‌شدم ! اين خاصيت ِ اشعار اخوان است. جان ِ تازه مي بخشد انگار ...
خواندم و خواندم :

« نه از رومم ُ نه از زنگم ، همان بي‌رنگ ِ بي‌رنگم
 بيا بگشاي در ، بگشاي ، دل‌تنگم .. »

دل‌تنگم .. دل‌تنگم ..