خانهي خاله
امروز رفته بودم خانه ي خاله. راستش هركاري مي كنم دلم نمي آيد بگويم : همسايه ! آن هم همسايهي يازده سال ِ پيشمان !!
ما ، دو خانواده ، خيلي به هم نزديك هستيم. نسيم و برادرش (دختر و پسر ِ خاله) عين خواهر و برادر واقعي خودم هستند و خلاصهاش اينكه من خيلي با اين خانواده راحتم !
چند روز پيش به نسيم اساماس دادم كه : «دوشنبه ميام خونه تون ! هستين؟»
جواب داد : « آره عزیزم. بیا !»
اين شد كه امروز ، حول و حوش ِ ساعت ده و نيم ، آنجا بودم. نسيم در را باز كرد و گفت تنهاست. خاله بيرون بود. نشستيم و كلي حرف زديم. يك ماه بود نديده بودمش و كلي حرف داشتيم براي گفتن. پرسيدم كه : « اگه ترم تابستونی برداشتی ، چرا خونه ای؟ » شروع كرد به خنديدن و گفت : « كلاس اولي رو صحبت كردم با استاد ، نمي رم . دومي هم مي رم و زود برمي گردم كه اونم ايشالله صحبت مي كنم كه نرم !!» و هردو زدیم زیر خنده :)
بعد از يكي ، دو ساعت :
گفت : «برم یه چیزی درست کنم بخوریم !»
گفتم : « منم میام !»
رفتيم آشپزخانه و من گفتم : « سالاد با من !» هيچي نگفت. چشمكي زد و سيني و چاقو و گوجه و خيار و كاهو را گذاشت روي ميز. اصلاً من از همين ِ اين خانواده خوشم مي آيد ! تعارف هيچ جايگاهي بينشان ندارد ! مثلا وقتي سر ناهار گفتم : « دستت درد نکنه نسیم جان. خاله از شما هم ممنونم.» خاله فقط گفت : «خوردی فاطی؟ همین؟ سیر شدی واقعا؟» گفتم : «واقعن ِ واقعاً» و خاله هم قبول كرد !
دوست نسيم هم آنجا بود. يك دختر دوست داشتني ! اولش كه آمد گفت : «واااااااي چه گوشي نازي داري تو !» و اين شد شروع ِ صحبت مان. دختر مي خواهد سال ديگر برود ايتاليا. براي هميشه. الان هم مشغول ِ خواندن زبان ِ ايتالياييست. نشاندمش و گفتم : «چه جوري ِ زبون ِ ايتاليايي؟ يه كم برام توضيح بده !» نشست و برايم با آرامش ِ تمام توضيح داد. وقتي مشغول توضيح دادن بود ، خاله هم آمد نشست كنارمان. بلافاصله به دختر گفت : « می خوای استاد داشنگاه بشی؟» دختر لبخند زد و گفت : «آره.» گفتم : «واقعاً هم بهت مياد !» ...
انگار نه انگار از من بزرگتر بود. خودش مي آمد مي نشست كنار من و از وضع و اوضاع ِ درسي و برنامهام براي آينده (خيلي جدي) مي پرسيد. من هم حرف مي زدم برايش. و گفت و گوي واقعا لذتبخشي بود ..
بستني خورديم ، بلوتوث بازي كرديم ، عكس ديديم ...
خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت ! خيلي ! :)