ای مرغک سرگشته ، کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟

ای آهوی تنهای گریزان پریشان

خون میچکد از حلقه پیچان کمندت.

ای جام به هم ریخته، صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت.

آه ، ای دل آزرده ، درین هستی کوتاه

آتش به سرم میرود از آه بلندت.

جان در صدف شعر ، گهر کردی و گفتی

صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت.

ارزان تر ت از هیچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم که فروشند به چندت؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی

ارزان تر ازین درس محبت ندهندت.

 

فریدون مشیری