129-امروز ندانم که فروشند به چندت؟

ای مرغک سرگشته ، کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟
ای آهوی تنهای گریزان پریشان
خون میچکد از حلقه پیچان کمندت.
ای جام به هم ریخته، صد بار نگفتم
با سنگدلان یار مشو میشکنندت.
آه ، ای دل آزرده ، درین هستی کوتاه
آتش به سرم میرود از آه بلندت.
جان در صدف شعر ، گهر کردی و گفتی
صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت.
ارزان تر ت از هیچ گرفتند و گذشتند
امروز ندانم که فروشند به چندت؟
جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزان تر ازین درس محبت ندهندت.
فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 10:58 توسط فاطیما
|