شهر کتاب
به بابا پیشنهاد دادم که بریم "شهر کتاب" و بابا هم قبول کرد . راهی شدیم ..
توی راه بابا رفت برای اینکه ADSL مون رو شارژ کنه و من توی ماشین در حال فکر کردن بودم . ناگهان به ذهنم رسید که ئه ! من اسم کتابارو یادم نیست ! چی بخرم اونجا؟ این شد که زنگ زدم خونه و به مرتضی گفتم بره تو اتاقم :
- کتابخونه مو می بینی؟
- آره !
- می بینی چقدر قشنگه؟![]()
می خنده :
- خب؟
- اونجا ، او قسمت رمان و داستان ، یه کتابی هست به اسم ِ ...
- چی؟
- یادم رفت ! ![]()
- چه رنگیه؟
- سفیده ! وای اسمش نوک ِ زبونمه ها ! وای !
- ...
- یه چیزیه تو مایه های ِ به خوسته هاتون می رسید حتما ! ![]()
- منظورت "زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" ــه؟
- همون !
پشتشو نگاه کن ! اسم کتابارو بخون برام !
می خونه و من اسم اونایی رو که می خوام با نویسنده هاشون نوشتم .
- خب حالا بذارش سر جاش !
- من به این کتاب علاقه مند شدم ! برش می دارم![]()
- ئه !
- همینی که هست !
بابا می یاد و می ریم به سمت ِ شهر کتاب. رفتیم داخل و یکراست طبقه ی دوم.
بین کتاب ها می گشتم و کیف می کردم ! رفتم طرف ِ رمان و داستان های فارسی.
کتابایی که می خواستمو پیدا نمی کردم. این شد که از آقای فروشنده کمک گرفتم.
- ایناهاش !
- ممنون.
- کتابایی که شما می خواین همه جایزه گرفتن ، یه سری از این جور کتابارو اونجا چیدیم.
با دستش یه قفسه رو بهم نشون داد.
به سمت ِ قفسه رفتم.
دستش رو گذاشت روی کتابی و گفت:
- مثلا شما اینو خوندین؟
- نه . نخوندم !
- اینو چه طور؟
- آره . خوندمش.
- این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم ، به نظرم خیلی خیلی زیباست.
- در مورد چیه؟
- من وسطاشم. اما در مورد ِ ..(توضیح میده ..)
برش داشتم. دستمو گذاشتم روی "رویای ِ تبت" و گفتم :
- اینو خوندین شما؟
- شما "چراغ ها را من خاموش می کنم" رو خوندین؟
- بله !
- عین ِ همونه تقریبا !
تشکر می کنم و کتابهارو می دم به بابا.
می رم طبقه ی سوم تا سی دی هایی که گلکو گفته بود رو بخرم.
سی دی ِ "Sounds of nature : Earth" رو برمی دارم.
یه شمع ی نارنجی رنگ هم می خرم و یاد کیانا می افتم. می رم تا واسش یه عروسک بخرم و یه گوسفند برمی دارم. به خانم فروشنده می گم که اینارو باید کجا حساب کنم؟ میگه طبقه ی اول !
از خجالت سه رنگ می شم ! یعنی من این طبقه ها رو باید با ایشون بگذرونم؟؟![]()
حالا یک عدد فاطیما رو با یک گوسفند تصور کنین که هرچی تلاش میکنه نمیتونه مخفیش کنه !![]()
به طبقه ی کتابها برگشتم و زیر لب به بابا گفتم : «بابا زود بریم من شخصیتم داره نابود میشه با این گوسفند !»
با سختی بسیاری بابا رو راضی می کنم از کتاب ها دل بکنه و بریم ..
و در نهایت من با ۷ کتاب و یک شمع و یک گوسفند و بابا با ۲ کتاب شهر کتاب را ترک می گوییم ![]()
