دیروز و امروز مدرسه نرفتم. سرما خورده ام. یک سرماخوردگی عجیب ! از آنهایی که آدم مطمئن است خوب شده ولی باز علائم شان ظاهر می شوند ! مثلا همین دیشب ، تمام تکالیف مدرسه را انجام دادم و دو تا امتحانم را هم خواندم. عین ِ روز های عادی رفتم و خوابیدم. صبح که چشمهایم را باز کردم ، حس ِ کسی را داشتم که تمام بدنش را به مشت و لگد گرفته اند . حتی نمی توانستم جواب سوال های مکرر پدر را بدهم که می پرسید :«میری مدرسه؟ یا حالت هنوز خوب نشده؟» آرزو می کردم سوال های تشریحی اش را به سوال های کوتاه پاسخ یا بهتر بگویم سوالهایی تبدیل کند که بشود با تکان دادن ِ سر ، کل جواب را رساند. بالاخره دلواپسی ها و خداحفظی ها تمام شدند . من ماندم و برادر ! پرستار ِ خوبی ست. خوب بلد است با یک آدم سرماخورده که خوابیدن را به زندگی کردن ترجیح می دهد چگونه رفتار کند. صبح یک سیب زمینی آب پز را به قسمت های دایره ای  شکل تقسیم کرده بود و با یک لیوان آب و سه عدد قرص آورده بود کنار تختم. صدایم زد و من حتی نمی توانستم چشم هایم را باز کنم. آرام ادامه داد :«فاطی اینو بخور تا معده ات خالی نباشه. بعدشم این قرص هارو بخور.» می دانست که اگر بیشتر اصرار کند ، از لج ام که شده بلند نمی شوم و به همین خاطر فقط یک بار دیگر گفت: «بلند شو فاطی!». بلند شدم و خوردم. رفت. منم خوابیدم تا ساعت ِ یازده و نیم. ساعت را نگاه کردم. چرخی زدم و دوباره خوابیدم. ساعت دوازده بیدار شدم و فکر کردم الان زنگ ِ عربی یه. بیچاره بچه ها ! و یاد ِ درد ِ دست و پای خودم افتادم و فکر کردم : بیچاره خودم ! و باز خوابیدم. وقتی بلند شدم که مامان خانم از سرکار برگشته بود و نگران سراغ ِ من را می گرفت. آمد توی اتاق و حال و احوال ِ من را پرسید و ...
الان حالم خوب است ! فقط صدایم گرفته ! اما همانطور که گفتم ، سرماخوردگی ِ عجیبی ست ! ممکن است فردا صبح دوباره یقه ام را بگیرد !!