آب آشپزخانه را برد و من می خندیدم ..
وارد آشپزخونه شدم تا یه چیزی واسه شام درست کنم . چون مامان و بابا نبودن.. همین که لامپ رو روشن کردم یه صدایی شنیدم ، به سمت صدا که برگشتم دیدم دبّه ی آب داره خالی میشه روی زمین ! سریع داد زدم : مرتضاااااااااا ! تا اون برسه پریدم و دبّه رو برگردوندم ! کارم تقریبا بی فایده بود چون تمام آشپزخونه غرق ِ در آب بود ! تصور کنید که آب انقدر زیاد بود که کمی موج داشت .. فرش خیس ! سرامیک خیس ِ خیس ! آب رفته بود زیر کابینت و گاز !! اوضاع ِ بدی بود ..
مرتضی رسید و گفت : چی شده اینجا ؟!
هر دو کمک کردیم میز رو بردیم بیرون ، فرش رو هم جمع کردیم و با دو تا دستمال افتادیم به جون ِ سرامیک .. یکی از بدترین چیزها تو اینجور مواقع باز شدن ِ رگ ِ خنده ی آدمه ! که این اتفاق تلخ واسه من افتاد .. !
یهویی به خاطر این اتفاق شروع کردم به خندیدن ! در حدی که نفسم بالا نمی اومد ! مرتضی عصبانی شد و گفت : فاطی نخند ! بشین پاک کن ! الان وقت ِ خندیدنه مگه؟؟
اما من اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم ! یعنی اصلا دست ِ خودم نبود ! به سختی ساکت شدم و به پاک کردن آب ادامه دادم. تا اینکه یه جایی مرتضی از شدت ِ هول بودن ، دستمال خیس رو به جای ظرفشویی دوباره چلوند روی زمین ! اینجا بود که من یهو منفجر شدم از خنده !
خودشم یه لبخندی زد اما دوباره گفت : مگه واسه آدم هواس می ذاری تو؟ دیدم داره عصبانی میشه خودمو کنترل کردم. ولی بــدجوری خنده ام گرفته بودا ! 
چند دقیقه گذشت و من گفتم: چند دقیقه پیش داشتیم تو سالن تلویزیون نگاه می کردیم الان داریم چی کار می کنیم ! خدااا ! مرتضی خندید منم که دیدم فرصت مناسبه دوباره .. بعدش مرتضی ماشین لباس شویی رو برد بالا تا من آب زیرشو بگیرم که یهو پاش لیز خورد ! من که دیگه اینجا بنفش شده بودم از خنده ، بریده بریده گفتم: بپا نیفتی خرج ِ بیمارستان هم رو دستمون نذاری !
خودشم خنده ش گرفته بودا اما چون نمی خواست من بیشتر بخندم جلوی خودشو می گرفت. کاش منم می تونستم ! انقدر که روی زانو وایساده بودیم ، تا خیس نشیم ، خسته شده بودیم. این شد که من یهو نشستم روی زمین و گفتم : من دیگه نمی تونم ! مرتضی برگشت و گفت : چرا نشستی؟؟ خیس میشی دختر ! گفتم: ایراد نداره ! می خوام برم حموم ! یهو با اخم گفت : حموم؟ گفتم : آره مگه چیه؟ بعدش دید دارم جدی می گم با خنده گفت : حتما روی اون فرشی که الان کف حموم پهنه؟؟ من با اون دستای خیس دو دستی (آرروم البته) کوبیدم تو سرم گفتم : وااای ! پس من با این وضع چی کار کنم ؟؟
و هر دو زدیم زیر خنده ! تا جایی که می شد خیسی سرامیک رو گرفتیم و بقیه شو گذاشتیم تا خود به خود خشک شه .. اومدیم یه چیزی خوردیم و فیلم دیدم. در طول فیلم هی به ساعت نگاه می کردیم و هی به همدیگه. فیلم که تموم شد من گفتم : میرم ببینم آشپزخونه در چه حاله ! رفتم و وقتی پامو گذاشتم روی سرامیک دیدم خشکه خشکه ! یهویی با خوشحالی پریدم بیرون و داد زدم : موفّّق شدیــم ! بزن قدّش ! [روی موفق یه تشدید گنده بذارین !]
اونجا دیگه مرتضی تمام خنده هایی رو که قورت داده بود رو ریخت بیرون ! گفت : فاطی حالا که همه چی حل شد ، فردا قضیه شو واسه مامان تعریف کن ! منم با ذوق گفتم : اصلا میذارمش تو وبلاگم !! چند دقیقه بعدش هم داشتیم میز رو می ذاشتیم توی آشپزخونه که با خنده گفتم : خیلی بدی ! چرا نمی ذاشتی بخندم؟ من که داشتم کارم رو هم می کردم ! می دونی چقدرکنترلش سخت بود !!؟ گفت : آخه بد موقعی می خندیدی ! توی اون بحران !!
به هر حال خاطره ای شد ..
البته یه قسمت ِ دیگه ی ماجرا درد کمر های ما دوتاست که هنوزم تموم نشدن!![]()
ماست نوشت(!) : سرانجام بنده پس از یک ماه مجاهدت های فراوان در راه خرید گوشی ، و درگیری های زیاد با گوشی قبلی (+) که توسط یک تعمیرکار موبایل نابود شده بود به کل ، چهارشنبه شب ، گوشی ِ مورد نظرم را خریــدم ! گلکو هم پنجشنبه رفت از همون مغازه گوشی ش رو خرید ..
عکس گوشی من : [picture]
عکس گوشی گلکو : [picture]

(نقاشی گلکو در رابطه با گوشی خریدنمون !)
به گلکو : اومدم عکس گوشیتو سرچ کنم اشتباهی نوشتم : گوشی گلکو ![]()