الان ، درست بعد از دو روز خواندن کتاب "تاریخ ادبیات ایران و جهان" مغزم مالامال از اسم ها و کتاب ها و لقب ها و اتفاقات تاریخی و ... است ! ضمیر ناخود آگاه من پر است از آدم های بزرگ و کوچکی در دارند در مورد فلسفه و منطق و ریاضیات و طب و نجوم و جفرافیا و کلاسی سیسم و اومانیسم و ... بحث می کنند و من بین شان می چرخم و گاهی می ایستم و خیره می شوم توی صورت یکیشان و بعد دوباره ...
الان روبه روی ابوریحان ایستاده ام ! تمام فکر و ذکرش شده نوشتن کتاب "التفهیم لاوایل صناعة التنجیم" ! اصلا متوجه حضور من نشده و گرم صحبت با دختر حسین خوارزمی ست . همین ریحانه خانم از ایشان درخواست نوشتن این کتاب را کرده اند ... کمی آن طرف تر عنصرالمعانی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر تنهای تنها ایستاده و مشغول نوشتن است (حدس می زنم همان قابوس نامه ای باشد که برای پسرش گیلانشاه می نویسد) ... خسته شده ام ، دنبال جایی برای نشستن می گردم که چشمم می خورد به هلن ، همسر منلائوس ! چشمانش از شدت گریه سرخ شده اند . رو به رویش می ایستم و می پرسم : «می تونم بشینم؟ » سرش را بالا می آورد ، چشمانش را نازک می کند که بهتر ببیندم  و جواب می دهد : «خواهش می کنم.» می نشینم. دستم را می گذارم زیر چانه اش ، سرش را بالا می آورم و زل می زنم در چشمانش . می گویم :« این چه کاری بود کردی دختر؟ تو آبت کم بود؟ نونت کم بود؟ چی ات کم بود که شوهرتو ول کردی و شبونه با اون پسره(پاریس) فرار کردی رفتی تروا؟» نگاه ِ پشیمانش را می دوزد به چشمانم. از سوالم خجالت می کشم انگار. ولی بعد می بینم حق با من است و ادامه می دهم :«واقعا دوست دارم بدونم!» با صدایی حزن آلود می گوید : « نمی دونستم به اینجا می کشه ... به کشته شدن ِ این همه آدم ... خواهش می کنم تو دیگه نصیحتم نکن !»
دلم برایش می سوزد ولی بروز نمی دهم . بلند می شوم و به راهم ادامه می دهم. پیرمردی ژولیده را می بینم که مشغول حرف زدن با چند بچه است. جلوتر می روم. چهره اش برایم آشناست ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کیست؟  می پرسم : «ببخشید ! ما قبلا جایی همدیگه رو دیدیم؟» سرش را بالا می آورد و من فورا به یاد می آورمش. ناصر خسرو قبادیانی ! کلا از ناصر خسرو دل ِ خوشی ندارم. این است که بدون خداحافظی راهم را می گیرم و می روم ... ولی نگاه سنگینش را روی خودم احساس می کنم ... فرخی مشغول صحبت با عنصری ست. جلو می روم و سلامی می کنم. و بعد با نگاهی غضب آلود زل می زنم توی چشمان فرخی و می گویم : انقدر مدح و ستایش ِ سلطان محمود و مسعود غزنوی رو کردی که مورخان بعد از پیدا کردن ِ اون چند تا شعری که توشون مردم رو نصیحت کردی گفتن : با شناختی که از فرخی داریم ، بعید می دونیم این اشعار متعلق به ایشون باشن !» نگاه ِ پر از تعجبش تبدیل به نگاهی پر از پشیمانی می شود ، ولی فرق ِ این با هلن در این است که اصلا دلم برایش نمی سوزد .
پاهایم درد می کنند. دو روز پیاده در ضمیر ناخودآگاهم گشته ام و دیگر حالی برایم نمانده. این است که بر می گردم و نگاهی کلی به همه شان ، همه ی این انسان های بزرگ می اندازم  و فکر می کنم : کاش روزی منم مثل شما شوم !

پ.ن : جدی نگیرید ! مغزم داشت منفجر می شد ! یک چند تاییشان را باید می ریختم بیرون ! البته این ها که خواندید یک میلیونیم اسم ها و ... که الان در مغز ِ اینجانب و گلکو است نمی شودها ! :)