به نامــــش...
ای بابا...
یعنی سلام.بابا این چه وضعشه یعنی دوباره مدرسه؟امتحان؟پرسش کلاسی(که به قول معلم ها با امتحان فرق می کنه!!!)فقط من نمی دونم چرا همینجوری تصادفی تو کارنامه ماهانه وارد میشه و تو مستمر هم تاثیر داره!بابا یعنی چی من از دیروز تا حالا حالم گرفته س هی به این درس و اینجور چیزها فکر می کنم.تازه یه ورقه آچا آر دوطرفه تمرین ریاضی دارم که حل نکردم.دیروز اومدم یکی دوتا از سوالاشو حل کنم دیدم انگار نه انگار که این درسها رو خوندم!فشار فکری،روحی همه چی داره فشار میاره.از یه طرف موقع بدبختی های جومونگه!!!البته آخر ماجرا رو می دونم ولی خب دیگه خوشبختی و ... تموم شد.از یه طرف تصور اینکه دوباره باید بشینم پای کتاب(اه بلاگفا شکلک هاش متحرک شده!!!).اصلا واقعا احساس بدی دارم.خیلی بد.خیلی خیلی بد.اصلا بد، بد.من غمم گرفته این ساعتها رفته جلو.آخه یهو دیشب دیدم ساعت ۱:۱۵ دقیقه بامداد هست و من بیدار...بابا خب دوازده دیگه...متوجه شدین الان که دیگه من الکی دارم غر می زنم...الان از همه چیز من شاکی ام...
تا بعد...