چشم هایم را باز می کنم،ساعت تقریبا ۸:۳۰ دقیقه صبح است.هنوز هم وقت دارم...دوباره می خوابم...با صدای یکسره زنگ در چشم هایم را برای بار دوم که باز می کنم می بینم ۹ است...ولی باز خوابم می آید....دیشب دیر خوابیدم.شتابان به سمت در می روم.مادر است؛ از بیمارستان بر گشته است . چون کلید پشت در بود نمیتوانست در را باز کند زنگ میزد ؛می گوید:امیدی نداشتم بشنوی!می دانم خوابت سخت عمیق است.چیزی است که همه می گویند.
کار هر شبم است که زودتر از ۱ به خواب نمی روم!هر کاری بکنی نمی شود که نمی شود.بلند می شوم و حتی بدون اینکه صورتم را بشویم می نشینم روی مبل.دوباره سرم را روی کوسن مبل می گذارم.چرا بیدار شدم؟من هنوز چشم هایم تشنه ی خوابند!می خوابم.بیدار می شوم و می بینم ساعت ۹:۱۵ است.دیگر مجالی برای خواب نیست.باید بلند شوم.صورت را می شویم.مسواک می زنم.لباس را عوض می کنم و صبحانه...
چایی سرد بود.حوصله انتظار برای دم کشیدن دوباره و یا حتی گرم کردن دوباره اش را با شعله ی گاز نداشتم.میریزم توی لیوان و می گذارمش توی ماکروویو.۱۵ ثانیه.گرم شد.شیرین می کنم.می خورم.
فکر می کنم! به اینکه امروز باید چه کارهایی انجام دهم.لیوان را می شورم و به اتاق می روم.اجتماعی!ای خدا!فصل ۳ را می خوانم.۱و ۲ آسان است.ولی یادم می آید ترم اول با ۳ درگیر بودم.قورباغه را قورت می دهم و ساعت ۱۲:۱۵ درس پایان می یابد.
عجب بوی دل پذیری!
غذای خوشمزه حاضر است و روده ها در جنگ...باید خورد.می خوریم و من تم هایی که برای مرتضی(برادرم) دانلود کردم را بهش می دهم.می پرسد:"چرا برایت مهمه من تم ام رو عوض کنم؟؟" در جواب لبخندی می زنم.می نشینم پشت کامپیوتر.یک نظر جدید را می خونم و تم هایی که در کنار تم های برادرم برای مینای k800ی دانلود کردم ایمیل می کنم.خیلی تم دوست دارد :)
همیشه از هدیه دادن خوشم می آید.
وقتی چند ساعت بعد ایمیل تشکرش را در اینـ.باکس ام می بینم شادی تمام وجودم را فرامی گیرد.
اینکه یک نفر را خوشحال کرده ام.
در ایمیل اش حرفی از اتصال به Tv گوشی من زده بود.
امتحان کردم.چقدر جالب است! حتی می شود اس ام اس هایم را هم از تی.وی ببینم!
آهنگ و عکس و تم و حتی در حال باز کردن فولدر ها!
دقایقی با آن مشغول می شوم...
هرچه به خود فشار می آورم نمی توانم دوباره اجتماعی بخوانم.
آخر یکشنبه امتحان داریم(کشوری است).
وقتی می بینم کبریانا اس.ام.اس داده که نخوانده و فردا می خواند و پرستو نیز...بی خیالش می شوم.
من هم فردا...من که یک فصل جلوترم.ولی این دل راضی می شود مگر! فصل دو را نصفه می خوانم ولی دیگر نمی توانم.
و "مسافر زمان" را می بینم.
فکر کنم امشب زودتر بخوابم...
امروز من همین بود و بس!

ته نشین: شاید از این به بعد اینگونه بنویسم!