139- دلم به تاپ تاپ افتاد!
سلامی پر انرژی به شما فرزندان نازنیم....
داستان امروز صبح ما از این قرار بود که ما با صدای تلفن چشم گشودیم،خیره شدیم به ساعت و با خود گفتیم:
- این چه حالت است که این ساعت ۸ است؟یعنی خواب می بینیم؟
پدرمان سراسیمه گفت...فاطی بدو دیرت شد!!!
ما دست پایمان را گم کرده بودیم و حالا بدو بدو لباس بعد بدوووووووو کفش بعد من مگر می توانم صبحانه نخورم؟! من تا صبحانه نخورم پدر و مادرم را هم نمی شناسم! مخم کاملا هنگ است!
یک لقمه کوچولو در دهان گذاشتیم.۸:۱۵ راه افتادیم و ۸:۱۷ مدرسه بودیم!
ناظم و مدیر به ما بسی می خندیدند!
نشستیم و ورقه را نگاهیدیم و دیدیم خدا رو شکر سهل گونه است!
نوشتیم و دادیم!
جالب است نزدیک ده نفر از بچه ها که همان هشت آغاز کرده بودند نشسته بودند و من رفتم و دادم!
بله دیگر ما الان تابستانمان شروع شد!
وااای که چقدر احساس سبکی می کنم.
۱۰ رسیدم خانه و رفتم خوابیدم! سرم درد می کرد!
الان خوبم!![]()
