خارج از نوبت 9
بچه که بودم...با آینه ها حرف می زدم.
مثلا یادم می آید با آینه ی اتاق مادرم حرف می زدم و از همه چیز با او سخن می گفتم!
بعد مادرم صدایم می زد که باید به پارچه فروشی برویم.
آنجا که می رسیدیم، ادامه ی حرفهایم را با آینه ی مغازه می زدم!
چقدر شیرین بود!
همه جا؛ حتی با تکه ای از آینه ای که شکسته بود و دور از چشم همه در پیاده رو خوابیده بود هم حرف می زدم...
مثلا یادم می آید با آینه ی اتاق مادرم حرف می زدم و از همه چیز با او سخن می گفتم!
بعد مادرم صدایم می زد که باید به پارچه فروشی برویم.
آنجا که می رسیدیم، ادامه ی حرفهایم را با آینه ی مغازه می زدم!
چقدر شیرین بود!
همه جا؛ حتی با تکه ای از آینه ای که شکسته بود و دور از چشم همه در پیاده رو خوابیده بود هم حرف می زدم...
دوشنبه :: ۱۰/۱/۸۸ :: ۱۴:۳۰
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت 21:18 توسط فاطیما
|