من "او " هستم و بی خبر ...
"او" من بودم ؟ نه نبودم ! شبیه خودم نبودم ! ترس داشت ! دلهره داشت ! ولی خیلی شبیه من می نمود ! نکند کسی اشتباهی گرفته باشدش به جای من ؟ نکند کسی اشتباهی گرفته باشدم به جای "او" ؟ نکند باز هم نغمه ی آبی ِ آواز از یادم رفته ؟ پس چرا فکر می کنم "او" ، من نبودم ؟ اگر بودم چرا از "او"ی من مانند می ترسم ؟ مگر ترس داشت ؟ نه ! وحشتی در او نمی دیدم ! اتفاقا دوست داشتنی بود ! انقدر که دلم نمی خواست لحظه ای از دستش بدهم ! پس این ترس از چیست ؟ نه ! نمی ترسم ! من "او" بودن را نمی شناسم . مثل بچه ای که هنوز دنیا را نشناخته و می گرید و می گرید و می گرید ! وحشت دارد از آدم بودن ! از فرشته نبودن ! من "او" بودن را دوست دارم ... اما طول می کشد تا بخواهم و بتوانم همچون "او" باشم ... زمان ... زمان ... زمان !
پ.ن (1) : (متن:خود نوشت
)
پ.ن (۲) : لطفا در نظرات از عوض کردن قالب اینجا حرفی نزنید.این روزها هیچ قالبی به دلم نمی شیند.فعلا که از این خوشم آمده.ممنون.
پ.ن (1) : (متن:خود نوشت
پ.ن (۲) : لطفا در نظرات از عوض کردن قالب اینجا حرفی نزنید.این روزها هیچ قالبی به دلم نمی شیند.فعلا که از این خوشم آمده.ممنون.
+ نوشته شده در شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 11:41 توسط فاطیما
|